برای خيلی از دختر و پسرهای مهاجرافغان مقيم ايران پيش آمده که وقتی با يک دوست ايرانی رابطه ايجاد می کنند و بعد از مدتی اين دوست می فهمه که اونها افغان هستند در اکثر اوقات اولين سوالی که همراه با تعجب زياد هم پرسيده می شه اينه که جدی می گی واقعا افغانی هستی؟ ولی اصلا بهت نمی ياد!
جوونهای افغان هم هميشه در جمع های خودشون می گن تصوری که دوستان ايرانی از يک افغان دارند تصاويری هست که اکثر اوقات از تلويزيون ايران پخش شده ،کودکانی با سر روی خاکی، خانه های خرابه و جنگ و ويرانی ومردان وزنانی با پوشش های طالبانی ، که همه اينها تاثير زيادی در شناخت تقريبا ناقص خيلی از دوستان در ايران گذاشته. البته که شناخت افغانستان به عنوان يک همسايه با اين اطلاع رسانی ضعيف واقعا هم شايد مشکل باشه و تصويری جز جنگ رو تداعی نکنه. اما دنيای يک مهاجر افغان در ايران هم زياد دنيای روشنی برای ديگران نيست. پس شايد بد نباشه کمی از زبان اين مهاجران بشنويم. خاطرات گذشته بخشی از زندگی مهاجرت برای جوان افغانی دو بخش داره. يکی دسته ای که در ايران متولد شدن و به غير از داستان های بزرگتر ها اصلا خاطره ای از افغانستان ندارند و با اين خاطره ها به کشور نديده افتخار می کنن وديگر بچه هايی که در کودکی به ايران مهاجر شدن و خاطرات کم رنگی رو در ذهنشون ثبت کردن که هيچ وقت هم فراموش نمی کنن. فرشته بيست ساله در ايران متولد شده، می گه خاطرات پدر و مادراز دانشگاهها، لباسهای فرم و شاد دخترها در مدارس، کنسرتهای احمدظاهر خواننده بزرگ افغانی در شب های جشن، خانه های کاه گلی روی کوهها، هوای پاک کابل، زيبايی تفريحگاههای اطراف شهر، جشن های گل سرخ مزار در عيد نوروزهمه و همه اون رو هميشه به ياد کشورش ميندازن.
تاليا شش سالش بوده که به ايران اومده. يعنی دقيقا در سالهای حضور طالبان. اون می گه:" هميشه ياد خونه های آپارتمانی خودمون در تخنيکم کابل می افتم.پدرم مهندس بود مادرم استاد دانشگاه.بوی غذاهای کودکستان هنوز به مشامم می رسه و دوستانم رو اصلا نمی تونم فراموش کنم.قشنگ ترين خاطرات من مال افغانستانه." تاليا در مورد اسمش می گه : " تاليا در اصل از اسامی حضرت خضر بوده. من چون در زمان جنگ های داخلی در افغانستان متولد شدم، مادرم اين اسم رو برام گذاشت تا زنده بمونم و از خطرات به سلامت بگذرم." داشته ها و نداشته های کودکانه وقتی يک کودک يا نوجوان مهاجر در ايران يا شايد هر کشور ديگه خودش رو با شهروندان عادی مقايسه می کنه احساس خيلی از نداشتن ها آزارش می ده و در عوض چيزهايی داره که شايد ديگران نتونن درک کنن. ميترا پانزده سالشه وبه نداشته های خودش اشاره می کنه:" اونها وطن دارن، ما حس بی وطنی می کنيم.به خاطر در آمد خوب پدرهاشون خيلی از امکانات رو دارن که ما از داشتنش محروميم. اين بچه ها اتاق شخصی دارن. ما اگر هم داشته باشيم مستاجريم. و مثلا من هيچ وقت اجازه ندارم اتاقم رو مطابق ميلم تزئين کنم. پدرم می گه اگر ميخ به ديوار بکوبی صاحبخانه ناراحت می شه." ميترا می گه:" اما بزرگتر از اين غصه ها اينه که مادر من در افغانستان دکتر بوده، اما امروز نمی تونه حتی يک شغل ساده اداری داشته باشه و من خيلی ناراحت می شم وقتی جايی مجبورم بگم شغل مادر من خانه داريه." پسران مهاجر و دنيايی سخت تر از ديگران
پسرانی که در مهاجرت بزرگ می شن هميشه عنوان می کنن که نسبت به دخترها سختی های بيشتری پيش روی دارن. حبيب بيست و هشت سالشه :" شش ساله بودم که مهاجر شدم.ديپلم گرفتم ولی به دليل مشکلات اقتصادی نتونستم ادامه تحصيل بدم. يک پسر مهاجر مجبوره علاوه بر درس به خاطر بقای خانواده کار کنه ." عده ای از پسران افغان که نتونستن ادامه تحصيل بدن امروز می گن در ازدواج با دخترهای تحصيلکرده افغان دچار مشکل هستند چون اين دخترها مشکل پسند شدن. و درنقطه مقابل خيلی از پسرهايی هم که به دانشگاه رفتن هنوز اسير سنت های خانوادگی هستن و به طور مثال خانواده ها می خوان دختر مورد علاقه خودشون رو به پسر تحصيلکرده افغان برای ازدواج تحميل کنند. یکی از مشکلات بزرگ برای متخصصانی که از ایران به افغانستان می آید عدم آگهی از نوشتن سی وی خوب است.
سی وی در واقع بیگرافی مختصر شخصی و تحصیلات و تجربه کاری و مهارت ها و... می باشد که تعداد صفحات آن معمولا بین ۱ تا ۳ صفحه می باشد. در قسمت پایین من یک نمونه سی وی آورده ام که دوستان از آن به عنوان نمونه می توانن استفاده نمایند. Tracy Q. Graduate
Objective: Auditor position in the public accounting field in the Chicago area. Summary: • More than two years of progressive accounting and auditing experience. • Auditor internship with Ernst & Young in New York City. • Magna Cum Laude graduate with BBA in Accounting. • Proficient with MS Office, Quicken, Peachtree and the Internet. Education: Bachelor of Business Administration in Accounting, May 20XX Illinois State University, Normal, Illinois Graduated Magna Cum Laude with a GPA of 3.6 on a 4.0 scale Courses taken included: Managerial Accounting Corporate Audit Intermediate Accounting I & II Financial Management Sarbanes Oxley Requirements Internal Audit Accounting for Not-For-Profits Managerial Economics Experience: Auditor Internship, May 20XX to August 20XX Ernst & Young, New York, New York • Participated in the annual audit of Zephyr Megalithic Holdings, including development of the final certification report. • Participated in quarterly audit of Alpha Bank Corporation, including identification and correction of over twenty major accounting errors. • Developed several Excel spreadsheet macros currently in use for reducing entry time and automatically cross-referencing for errors. • Received Employee of the Month award twice—first intern ever to win the award. Accounts Payable/Bookkeeping Clerk, May 20XX to Present Anytown Tax and Bookkeeping Service, Anytown, New York • Assisted (via remote) with payroll, tax, and account processing. • Developed automated monthly sales tax payment system. • Implemented Rapid Tax Refund service for individual customers. Activities: • Vice President, Student Accountancy Chapter, 20XX-20XX • Treasurer, Phi Beta Kappa honors society, 20XX-20XX • Residence Hall Assistant, 20XX-20XX بدون هيچ مقدمه و اشارهاي با تكتك سلوهاي وجود خودم، وجود نياكانم، وجود فرزندانم، وجود واژگان ذهن و زبانم و وجود همين وبلاگم، از شما كه نجيبيد و اديب، معذرت ميخواهم و اميدوارم كه برنامهريزان و برنامهسازان صدا و سيماي لودهپرور كشورم را ببخشيد كه فرهنگ شما ـ كه همان فرهنگ ماست ـ را نميشناسند و با ادبيات شما بيگانهاند. آنها چيزي از 80 سال داستاننویسی افغان نميدانند و "در گريز گم ميشويم" محمدآصف سلطانزاده را نخواندهاند. آنها بهترين غزلهايي كه امروز در حال خلق شدن است را از زبان جوانان شما نشنيدهاند و سيدضياء قاسمي شاعر و نجابتش را نميشناسند و با همسر و فرزندانش همسفر نبودهاند. آنها در جشنها و عزاداريهاي شما شركت نكردهاند و آرامشتان را هنگام برگزاري آيينهاتان نديدهاند. آنها محمد مطلق نيستند كه به يادداشت مترو برسند.
آقاي محمدكاظم كاظمي شاعر كه از لهجهي فارسی افغانستان در چهارخانه و نذيرشنبهي آن رنجيدهاي! پدر من هم سالهاست ـ پيش و پس انقلاب ـ كه از برخي برنامههاي صدا و سيماي كشورم ـ كه لهجهاش را به تمسخر ميگيرند ـ رنجور است. ترك، كرد، لر، بلوچ، عرب، افغان همه و همه به نوعي از اين رنجشها در امان نبودهايم و امروز اين رنجيدنهاي پياپي بخشي از زندگي همهي ما شده است. چندي پيش نيز در بخشي از پست لودهگيسم حاكم بر محافل ادبي! به لودهگي كه از طريق صدا و سيما در حال ترويج است، اشاره كردهبودم و متأسفم از اينكه سازمانهايي چون صدا و سيما به بخشي از اهداف نافرهنگي خود كه همان لودهپروري است رسيدهاند؛ چراكه من از طريق تكرار بخشهايي از ديالوگهاي سريال مذكور توسط برخي همكارانم ـ كه مسلما جزئي از اين اجتماعند ـ كنجكاو شدم تا وقت باارزشم ـ كه مدتهاي زيادي است صرف ديدن و شنيدن برنامههاي صدا و سيما نميشود ـ را براي ديدن يك قسمت از اين سريال هدر دهم و مانند همهي افغانستان رنجيدهخاطر شوم. نخستين لحظات سال جديد شاهديم كه از چند كانال صدا و سيماي كشور "اتحاد ملي و انسجام اسلامي" به عنوان شعار سال مطرح ميشود و سال هنوز به نيمه نرسيده، سيماي زشت اين مملكت از پس شعار مذكور به خوبي برميآيد! دربارهي اين پارادوكس ميتوان دهها جلد كتاب نوشت! نقل از nakhanaa.blogfa.com و با سپاس از نویسنده محترم آن.
+ نوشته شده در 2007/9/12ساعت 11 قبل از ظهر  توسط گ.ق
لهجه فارسی افغانستان در چهارخانه
یادآوری. این نوشته، تاملی است دربارة مجموعة تلویزیونی «چهارخانه» که هماکنون هر شب از شبکه سه سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش میشود. من این مطلب را برای روزنامة «جام جم» که به واقع ارگان نشراتی صدا و سیمای ایران است فرستادم، ولی متولیان امر در آن نشریه از چاپ آن خودداری کردند. بنابراین من بهتر میبینم آن را در وبلاگ خویش، یعنی تنها جایی که در آن اختیار تمام دارم، درج کنم، چون به نظر میرسد که مطرح کردن این سخنان در مطبوعات ایران، نوعی شناکردن بر خلاف جریان آب است.
بسيار رنجبار است كه كسي لهجهات، اين ركن مهم هويتت را به سخره بگيرد. و رنجبارتر اين است كه لهجهاي نازيبا و ناخوشايند را به تو نسبت دهند و آن را به نام تو به مسخره بگيرند. و اين رنجي است مضاعف. ما مهاجران افغان در ايران، هر شب با ديدن مجموعه طنز «چهارخانه» چنين رنجي را متحمل ميشويم. البته ما مردم، فرزند رنجيم و با آن بزرگ شدهايم، ولي اين بار، دشواري در اين است كه زبانمان را به سُخره گرفتهاند و زبان خانة حقيقت آدمي است. باري، من به ديگر جوانب شخصيتي با عنوان «نذير شنبه» در اين مجموعه درنميپيچم و از اينها به اختصار ميگذرم كه در افغانستان كسي را «شنبه» و «يك شنبه» نام نمينهند و خود ميدانند كه اينها نام روزهاي هفته است، نه نام آدميان. فقط كلمة «جمعه» آن هم به خاطر قداستي كه دارد، وارد بعضي نامهاي ما شده است، مثل «جمعهگل» و امثال اينها. و نيز به اين موضوع نميپيچم كه نحوة حضور اين شخصيت و اين كه به مرور زمان، از كارگري به مراتب و شئون ديگر اجتماعي ميرسد و حتي جاي را براي ديگران هم تنگ ميكند، خود كنايهگونهاي است بر حضور مردم مهاجر افغانستان در ايران. باري، نقطة تأكيد و گلاية اصلي من كه حدود بيست سال است در اين مملكت قلم ميزنم و دربارة زبان فارسي افغانستان و ايران پژوهشهايي كمابيش هم داشتهام، اين است كه بهسخرهگرفتن لهجة هر فارسيزبان، چه ايراني و چه غيرايراني، در اين روزگاري كه ما فارسيزبانان نياز به همراهي و همسويي با هم داريم، كاري است ناستودني. اين بسيار فرق ميكند با اين كه در برنامة كودك، لهجة فلان قبيلة افريقايي را تقليد ميكنند (مثلاً در برنامة فيتيله) چون تشابه يا عدم تشابه اين صورت تقليدشده با اصل آن، نه چندان محرز است و نه چندان مهم. از اين گذشته، چنان كه پيشتر اشاره كردم، اين تقليد از لهجة افغانستان، متأسفانه بسيار مضحك و ناشيانه از كار درآمده است. شايد بگوييد اين ويژگي يك برنامة طنز است، ولي همگان نيك ميدانيم كه طنزآميزبودن يك مجموعة تلويزيوني، نميتواند جوازي براي به سخرهگرفتن لهجهها باشد، چون يك طنز واقعي، بايد بيش از لهجههاي خندهآور، بر عناصر باطنيتر و عميقتري متكي باشد، بهگونهاي كه با يك لهجة معيار و بهنجار نيز تأثير خود را برجاي گذارد، چنان كه ديگر شخصيتهاي اين مجموعه، لهجههايي سالم و مطابق هنجار دارند. اگر در اينجا نيز ما شخصيتي ميداشتيم كه تا حدود زيادي معرّف چهرة واقعي مردم افغانستان باشد، البته جاي چنين چند و چوني نبود. از آن گذشته، من نميدانم كه چرا فقط در برنامههاي طنز نوبت به ما مردم ميرسد و چرا كمتر اتفاق افتاده است كه در مجموعههاي تلويزيوني، باري يك افغان واقعي، با همان رفتار و گفتار طبيعي خودش نشان داده شود، تا حداقل زمينة شناخت بهتر ميان همزبانان فراهم آيد. به راستي شما ميخواهيد از همزبانانتان در آن سوي مرز، يعني از بخش عمدهاي از فارسيزبانان دنيا، چه تصويري به مردم خود ارائه كنيد؟ به راستي اين به نفع اين حوزة زباني و فرهنگي است؟ البته سازندگان مجموعه، گويا براي پيشگيري از انتقادهايي كه از اين رهگذر بر كارشان وارد ميشود، داستان را چنين تنظيم كردهاند كه اين «شنبه» به واقع يك ايراني است كه خود را افغان وانمود كرده است. ولي اين تمهيد، در كل مجموعه بسيار كمرنگ است و در هر حال، اين شخصيت از هر جايي باشد، گويا لهجة افغانستان را تقليد ميكند و تأثير منفي خود را بر جاي ميگذارد. باري، چنان كه گفتيم، دردآور اين است كه آنچه با عنوان لهجة افغانستان در اين مجموعه به نمايش درآمده است، با لهجة فصيح، شيرين و فاخر مردم اين كشور تفاوتي بسيار دارد. زبان فارسي در افغانستان، از جهاتي، دستنخورده، خالص و باستانگونه (آركائيك) باقي مانده است، به گونهاي كه ميتواند يادآور لهجة فارسي كهن، حتي فارسي كهن ايران كنوني باشد. نماياندن درست و صادقانة لهجة مردم افغانستان، به واقع تصويركردن بخشي از تاريخ پرافتخار زبان ادب فارسي است. اين لهجه ميتواند همانند يك شيء تاريخي گرانبها براي مردم ايران نيز جذاب باشد. ما شنيدهايم داستان حيرتكردن استادان دانشگاه ايران را از اين جملة يك دختر فقير در كابل كه به دوستش گفته بود «شرمت باد، از بيگانه دريوزه ميكني؟»1 و ديدهايم كه يك نويسندة صاحبنام ايران، باري نام مقالهاش را از گفتارهاي يك كارگر افغان انتخاب كرده بود كه «از تلخ پروا نيست».2 چنان كه پژوهشگران زبان و ادب فارسي مسجل كردهاند، لهجة فارسي افغانستان و تاجيكستان، بهويژه در نظام آوايي خود، با لهجة كهن فارسي قرابت بسياري دارد. بررسي شعر مولانا، فردوسي و حتي حافظ، نشان دادهاست كه قرائت درست شعر آنان، بيش از آن كه به لهجة رايج در ايران كنوني نزديك باشد، به لهجة افغانستان نزديك است. مثالها و شواهد اين بحث، بسيار است و من فقط به منابع مورد نظر ارجاع ميدهم.3 با اين وصف، ميتوان گفت كه ما در افغانستان امروز، به واقع لهجة ايران قديم را ميبينيم، كه مردم آن روز طوس و اصفهان و شيراز بدان سخن ميگفتهاند. در ايران، همانگونه كه تحولات سازندة زبان بيشتر بوده است، گويش فارسي نيز بيشتر تغيير كرده است، ولي در افغانستان به تبع ركود نسبي زبان، لهجة قديم سالمتر باقي مانده است. يادآوري ميكنم كه اين سخن ما دربارة لهجة واقعي مردم افغانستان است، نه آنچه از زبان نذير شنبه و آن دوستش در مجموعة «چهارخانه» ميشنويم. براي ما مردم افغانستان ماية مباهات است كه بعضي واژگان كهن فارسي را حفظ كردهايم. بسياري از ما، به «اجاق»، «آتشدان» ميگوييم; به «چكمه»، «موزه» ميگوييم; به «شلوار»، «ازار» ميگوييم; به «سفره»، «دسترخوان» (دستارخوان) ميگوييم و كسي كه با اين واژگان آشنا باشد، لاجرم شاهنامة فردوسي و تاريخ بيهقي و ديگر متون كهن فارسي را بهتر درك ميكند. ولي به همان ميزان، ماية دريغ است كه در شبكههاي گوناگون صدا و سيما، تقريباً هيچگاه به اين ذخاير زباني اشارهاي نشده و راهي براي دادوستدهاي سازنده كه پيوستگي بيشتر ميان فارسيزبانان را سبب خواهد شد، باز نشده است. با اين وصف، به نظر ميرسد آنچه در مجموعة «چهارخانه» ديده ميشود ـ صرف نظر از جوانب اجتماعي و كنايههاي خاص آن ـ كاري در راستاي شناخت و همدلي بيشتر ميان فارسيزبانان نيست. حتي ميتوان گفت در اين مجموعه، به صورت غيرمستقيم، لهجة فاخر فارسي قديم ايران نيز به سخره گرفته شده است.
پينوشتها 1. شفيعي كدكني، محمدرضا، موسيقي شعر; چاپ دوم، تهران: آگاه، ۱۳۶۸ صفحة ۲۶. 2. عنوان مقالهاي است از يوسفعلي ميرشكاك كه متأسفانه نشاني آن را در اين لحظه ندارم. 3. شواهد اين بحث را ميتوانيد در اين منابع بيابيد: ـ روان فرهادي، عبدالغفور، «ياري شاهنامه در پژوهشِ تلفّظِ واژههاي فارسي»، برگ بيبرگي، به كوشش نجيب مايل هروي; چاپ اول، تهران: طرح نو، ۱۳۷۸، صص ۱۴۱ ـ ۱۷۲. ـ فكرت، محمدآصف، «لهجة بلخ و دريافت بهتر سخن مولوي»; نثر دري افغانستان; جلد دوم، چاپ اول، پشاور: بنياد انتشارات جيهاني، ۱۳۸۰. ـ وحيديان كاميار، تقي; «زبان فارسي در عصر حافظ»، در قلمرو زبان و ادبيات فارسي، چاپ اول، مشهد: انتشارات محقق، ۱۳۷۶، صص ۱۵۱ ـ ۱۹۴. ـ بهار، محمد تقي; سبكشناسي: تاريخ تطوّر نثر فارسي; ۳ جلد، چاپ نهم، تهران: مجيد، ۱۳۷۶، صفحات ۲۲۸، ۲۳۰، ۲۳۴، ۳۵۱، ۳۷۸، ۳۹۴ و ۶۳۲. مهاجران افغانی از زبان تصویر و تحقیر، فریبا عادل خواه![]() همزمانی دوموج مهاجرت، یکی مهاجرت ایرانیان به خارج از کشور و دیگری مهاجرت خارجیان به ویژه افغانستانی و عراقی به ایران از ویژه گیهای تاریخ معاصر است که بدون شک این هر دو از جمله مهمترین عوامل مهم تحولات جامعه امروز ایران بشمار میروند . اما بر عکس پدیده مهاجران ایرانی خارج از کشور، مقوله مهاجران افغانی که به یکی از مهمترین معضلات اجتماعی جامعه نیز تبدیل شده کمتر مورد نقد و تحلیل مجامع روشنفکری قرار گرفته است. هدف از این مقاله علاوه بر تاکید بر اهمیت این حضور به دلیل وسعتش و نیزعمق تاریخی آن که در مقاله ای دیگر به ان اشاره شده قصد باز کردن بحث حول ارتباط میان این دو موج مهاجرت را دارد. به بیانی دیگر مهاجرت ایرانیان به خارج از کشور و افغانها به داخل ایران به هم مرتبط بوده و هر دو تابعی از مقوله مهاجرت مورد چالش در سطح جهانی به حساب میایند. امید است که با نگاهی هر چند گذرا به دو رویکرد متفاوت به مقوله مهاجران افغانی در ایران راه بحث در این زمینه را هموار تر سازیم. اولین نگاه به جماعت مهاجران افغانی را مدیون سینمای همچنان پر توان ایران و شاهکار محسن مخلمباف، بای سیکل ران (1988)، هستیم که بر روی زندگی سخت و پر مشقت خانواده های مهاجر که حاشیه نشینان شهرهای بزرگ هستند متمرکز شده. نقطه اوج فیلم زمانی است که باسیکل ران، یاقوت، با شرکت در یک مسابقه و قبول هفت روز بدون وقفه رکاب زدن برای دست یافتن به هزینه عمل همسر در حال موتش به پایان مسابقه رسیده اما نه قدرت شنیدن سوت پایانی داور را دارد و نه دیدن اشکهای فرزندش را که برای متوقف کردن پدر به وی آویزان شده، التماس می کند. بازی به آخر رسیده وصحنه گردانان و هم آنان که قول پول برای نجات زندگی یک انسان را به یاقوت داده بودند یکا یک از صحنه خارج میشوند اما باسیکل ران همچنان به دور خود با چشمهائی نیمه باز و در عالم خودش میچرخد و میچرخد... گوئی که معضلات موجود و سختیهای زندگی نمیتواند مانعی بر سرادامه راه یاقوت باشد که خواسته و یا ناخواسته روزی در آن قدم نهاده است. آگاهانه یا نه محسن مخلمباف در این فیلم به نوعی اشاره به بی بازگشت بودن مسیر طی شده مهاجرانی دارد که به دلایل مختلفی چون ترس، فشارهای عدیده سیاسی و اقتصادی و یا مسائل خانواده گی عزم ایران کرده واکثرا در بدترین شرایط و با کمترین امکانات زیستی و امنینتی اما با امید به فردا به هر کاری برای امرار معاش تن در میدهند. قدم بعدی از ان جعفر پناهی است که افغانی مهاجر دور از خانواده ووطن را در بادکنک سفید (1994) ناجی دخترکی مستاصل و پریشان کرده تا وی را از هراس تنبیه خانواده به سبب گم کردن پولی که برای خریدن ماهی قرمز شب عید گرفته رهائی بخشد. مهاجر افغان دلتنگ در این فیلم با دخترک همچون خواهر کوچک خود سخن گفته و به یاد اوست که برای حل مشکلش تلاش میکند. اما این عباس کیارستمی است که با طعم گیلاسش (1997) و در کنار حدیث اختلاط مرگ و زندگی، چنان تصویر پر قدرتی از تهران امروز بر پرده میکشد که یافتن هر جایگزینی بجای یکی از سه چهره دخیل درآن غیر ممکن میشود. واین چنین است که سه شخصیت ترک، سرباز و افغانی مسئولیت ساخت این تصویر و ارائه ان را به تماشاچی مجذوب و مفتوح بدوش میکشند. و بالاخره سینمای واقع گرای ایران ازطرح نقش اساسی قوم مهاجردر جامعه به عنوان"سازنده گان بی نام و نشان باز سازی ایران" غافل نمی ماند . و در این راستا دو اثر بزرگ باران مجید مجیدی (2000) و سگ کشی بهرام بیضائی (2001) خلق میشود تا حکایتی جاودانه باشد اززندگی پرتب وتاب جماعتی سخت کار وسخت کوش که دیگر مشکل بتوان ازحضورشان غافل شد و از کنارشان بی تفاوت گذشت. هرچند غیر قابل دفاغ و تحمل، اما این زبان تحقیر که فاتحه هر چه اصول همسایه داری و یا هر چه شعار ناسیونالیسم مترقی ایرانی است میخواند در واقع تکیه به همان واقعیتی دارد که مورد ارزیابی سینمای ایران قرار گرفت حتی اگربه دو نتیجه متفاوت و متضاد رسیده باشند. به عبارتی دیگر موج چندین ساله"افغانی بگیری" و افغانی زدائی حاکم در مطبوعات و سریالهای تلویزیونی نیزبه نوعی بر حضور وسیع، غیر قابل اغماض و احتمالا بی بازگشت مهاجران افغانستانی در ایران تاکید دارد با این تفاوت که به جای آرامش و واقع بینی یکی، ترس و تردید از غیر دیگری نشسته. ترس و تردیدی که بدون شک نبود چارچوبهای قانونی محکم در رابطه با حضور وسیع مهاجران به آن دامن زده است. اما جهت یادآوری بد نیست بدانیم که افغانهای مهاجر، بمثابه همتای ایرانی خود مهاجر کشورهای اروپا، آمریکا ویا خلیج فارس، نیامده بودند که بمانند و یا خود را بزور تحمیل کنند اما دست تقدیر چنین خواست و چنین پیشامد که باوجود سیاستهای بازگشت نه همیشه نرم و لطیف! جمهوری اسلامی و بعد از دو، سه ویا برای بعضی چهار دهه، هنوز حدود یک میلیون نفر از آنها بر طبق آماررسمی سال 2006 در ایران زندگی میکنند. و این سیر طولانی اقامت به خودی خود مهاجر موقت امده را به همسایه و همکارو آشنا تبدیل کرده است که هر صبحدم در کنار قشرهای دیگراجتماعی برای یافتن روزی به سر میدانهای بزرگ گرد آمده که با کار و کوشش بی امان خرج معاش و تحصیل فرزندان خود را بدست آورند. بدون تردید این همزیستی در میدان کار، بر سر کلاس درس ویا در جمع های خانواده گی در ابعاد کنونی اش پدیده جدیدی است که در نبود چارچوبهای حقوقی و در بعضی شرایط باعث مشکلات فراوانی شده که هموار کردن ان نیاز به زمان و نیز از خود گذشتگیهای بسیاراز جانب هر دو طرف دارد. فقط ایکاش فراموش نکنیم که نمونه این مهاجران را ایرانیان در چهار گوشه کره خاکی( توکیو، دوبی، آنکارا، لوس آنجلس، تورنتو، لندن، باکو...) داشته که با انان هر روزبا افتخار در ارتباط و چشم امید به دست و دیدارشان دارند. و در واقع زندگی مهاجران افغانی با زندگی مهاجران ایرانی بطور خاص و مهاجران در دنیا بطور کلی گره خورده است به این معنی که به نظر سخت بتوان نقطه پایانی بر مسیر مهاجرت متصور شد. بحث باز گشت مهاجرین به کشورشان ویا اقامت دائم در کشور میزبان سالهاست که بی نتیجه رها شده چرا که گوئی قبول کرده ایم که هرچند هر دو به ضرورتی متفاوت مرتبط بوده اما هیچ یک منافی دیگری درادبیات موجود مربوط به مهاجران قلمداد نمیشود. و نتیجه اینکه از دل این مهاجرتها به هر دلیل اقوام ایرانی جدیدی پا به عرصه وجود گذاشته اند که در روزنامه ها به کرار به آنها استناد میکنیم: ایرانیان لوس آنجلس، ایرانیان توکیو، ایرانیان دوبی یا ایرانیان خلیج و ...امید است که روزی ارباب مطبوعات از راه لطف و یا لااقل از در همسایگی گوشه چشمی به آن یک میلیون و اندی افغانی که گوئی ایران را به عنوان کشور مهاجرت برگزیده اند انداخته و با قبول نام ایرانیان افغانی و یا افغانهای ایرانی و با لبخندی جهت ابراز همدردی حضورشان را هر جند با تاخیر در کنار اقوام دیگر جدید خوش آمدگو باشند.
مشت می کوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد من هوارم را سر خواهم داد چاره درد مرا باید این داد کند از شما خفته چند چه کسی می آید با من فریاد کند... لطفا شما هم چند تا افغان را گروگان بگيريد!نبی خليلی/روزنامهنگار افغاندو ماه انتظار کشيديم. هرلحظه ممکن بود خبری اعلام کند که 23 کرهای که در اسارت طالبان بودند، به قتل رسيدهاند. اما حالا غير از دوتايشان که کشته شدند، بقيه آزاد هستند. به خانهشان برگشتهاند و در کنار خانواده از آن دورهای که هرلحظهاش سالی میگذشت، مثل يک کابوس ياد میکنند. به قول افغانستانیها: «خدا نشان دشمن آدم هم ندهد». همه دنيا اين خبرها را شنيد. هر تلويزيونی چندينبار اين خبرها را اعلام کرد. حتی من كه در اين وقتها نمیتوانم خبرها را زياد تعقيب كنم، میدانستم كه 19 تا باقیماندهاند. در طول اين مدت بهطور متوسط از هر ده خبری كه در رسانههای افغانی منتشر میشد، يكی مربوط به اين گروگانها بود و از هر 3 تا 5 خبری كه راجع به افغانستان در خارج منتشر میشد، باز يكی از آنها راجع به گروگانهای كرهای بود. البته اين، بسته به كشورها و خبرگزاریها فرق میكرد. نمیدانم در كره چه خبر بود، اما حدس میزنم كه آنجا فقط يك خبر راجع به افغانستان گفته میشد: هموطنانی كه گروگان هستند. در طول اين مدت وزارت خارجه كره بهصورت ويژه اين موضوع را تعقيب كرد. در افغانستان از رييس جمهور گرفته تا وزارت خارجه و وزارت داخله و پليس و اردوی ملی و حتی پارلمان مشغول اين موضوع بودند. بدون شك در مقر فرماندهی نيروهای آيساف(نيروهای كمككننده به امنيت) هم بیخبری نبود. دوسالی میشود كه موضوع گروگانگيری و امتيازگيری از اين طريق، برای طالبان اهميت يافته است و زمانی اين موضوع برايشان خيلی مزه داد كه توانستند در مقابل يك خبرنگار ايتاليايی، 5تن از فرماندهان ارشدشان را آزاد كنند. چه دنيای غريبی است. يك ايتاليايی در مقابل 5فرمانده ارشد نظامی طالبان مبادله میشود. يكی از همين فرماندهان همين حالا نيروهای گروگانگيرنده را رهبری میكند. برادر ملا دادالله را میگويم. تازه اين فقط ظاهر قضيه بود؛ بعدها گفته شد كه طالبان 50 ميليون دلار هم پول دريافت كردهاند. خدا كند دروغ بوده باشد يا حداقل كمتر بوده باشد. 50 ميليون دلار برای طالبان، مخارج چند ماهه نيروهایشان، همراه با خريد تسليحات و مهمات نظامی را كفايت میكند. حالا فرض بگيريم 5 ميليون. باز زياد است. حتی 1 ميليون. و حالا گفته میشود که همين روش در مورد كرهایها هم در پيش گرفته شده. حتما درست است. چون اين پولها آنقدر زياد است كه خزانه دولت افغانستان را يارای پرداخت آن نيست. به همين دليل طالبان بعد از اينكه از جيب دولت افغانستان نااميد شدند، گفتند با خود كرهایها مذاكره میكنيم. در اين دنيای غريب برای دو ماه يك عالمه شور و هيجان درست شد. كرهایها، از مسئولين گرفته تا خانوادههای گروگانها و همسايهها و دوستان و هموطنانشان هر روز يك اقدام جديد كردند. مراسم گرفتند، تحصن كردند و راهپيمايی و... در افغانستان هم كلی حركتها انجام شد؛ از تحصن گرفته تا محكومكردن و خواهشكردن و بيانيه و مقاله نوشتن روشنفكران و نويسندگان و فعالان فرهنگی و سياسی و... حالا ديگر حتی مردم كوچه و بازار هم میدانند كه اينها «خارجی» بودهاند. حالا ديگر هر افغانستانی میداند كه گروگان گرفته شدن يك خارجی «خيلی گپ اس». بله، دنيای غريبی است. يك ايتاليايی كه گروگان گرفته میشود، تا آزاد نشده و در آغوش گرم خانوادهاش جای نگرفته، هر روز خبرش جزو مهمترين اخبار خبرگزاریهای بزرگ است. همه چيز لحظه به لحظه تعقيب میشود. از اينكه طالبان چه رفتاری با او دارند؟ چه میخورد و چند كيلو وزن كم كرده؟ گروگانگيرها چه درخواستهايی مطرح كردهاند و چه درخواستهای جديدی مطرح شده است؟ در مصاحبهاش چه حالتی داشته و چقدر وحشتزده بوده؟ به چه ميزان مردم تحتتأثير قرار گرفتهاند؟ خانوادهاش چه احساسی دارند؟ همشهریهايش چه میگويند؟ چند تا فرزند دارد؟ همسرش باردار است يا نه؟... و وقتی آزاد میشود، نخست وزير بايد به استقبالش بيايد. او حداقل 50 ميليون دلار میارزد. و حالا كرهایها. تا حدودی آنها را میشناسم. آنها عضو يك گروه بينالمللی هستند كه اغلب اعضايشان دانشجو و دانشآموزند. آنان در ايام تعطيلات مدرسهای به كشورهای مختلف میروند. با سادهترين لوازم كمپ میزنند. در كنار مردم و كودكان محلی سادهترين غذاها را میخورند، لباسشان را میپوشند، بازی میكنند و چيزهايی را كه بلدند آموزش میدهند تا «دوستی» را ترويج كنند. چرا كه دوستي، صلح میآورد. همين روش ساده بودن بلای جانشان شد. گروههای آنها بدون هماهنگیهای دولتی به چند جای افغانستان رفتند، اما اعضای گروهی كه راهی جنوب شد، گرفتار بلا شدند. اما در اين دنيای غريب هيچكس نگفت كه در كنار اين كرهایها آيا كدام افغان هم بوده يا نه؟ مترجم، راننده، راهنما، يا...؟ فقط شنيديم كه 23 كرهای گروگان گرفته شدهاند. میدانم چرا. چون افغانستانی اهميتی ندارد. اين موضوع برای خبرنگارها و دروازهبانان خبر ارزش خبری ندارد. چون جان افغانستانی سالهاست كه برای انسان دنيای امروز ارزش احساس برانگيختن ندارد. روی ضربان قلب آدمها تأثيری نمیگذارد. مغز را تحريک نمیکند. توجه را جلب نمیكند. ديگر حتی كسی نيست كه حوصله شنيدن اين جور خبرها را داشته باشد. چند نمونهاش را بخوانيد: - حداقل 5 كودك در يك مدرسه در كابل براثر انفجار نارنجك جان باختند. - طالبان 6 مدرسه دخترانه در ولايت پكتيا را سوزاندند. - بر اثر يك حمله انتحاری به يك اتوبوس سرويس، 33 نفر از افراد كادمی پوليس افغانستان كشته شدند. - و... اين خبرها از نوع خبرهايی است كه سطل زباله دروازهبانان خبری از آنها پر است. اگر باور نمیكنيد، برويد ببينيد. به همين خاطر است كه طالبان ديگر اسير افغان نمیگيرند. درجا سر میبرند. چنانكه با راننده خبرنگار ايتاليايی كردند. اما هيچكس اهميتی نداد. چنانكه با مترجم و خبرنگار افغان همراه ماسترو جياکومو كردند. طالبان بعد از مبادله خبرنگار ايتاليايی خواستار معاملهای ديگر بر سر خبرنگار و مترجم افغان «اجمل نقشبندي» شدند، اما ديگر كسی نبود كه پشت ميز معامله بنشيند. كسی چه میداند، شايد آنها در ازای مبادله با يك طالب خيلی معمولی حاضر به مبادله میشدند، اما ديگر كسی حتی نمی دانست كه گروگان ديگری هم باقیمانده باشد. پس به ناچار «اجمل» را سر بريدند تا مجبور نشوند نانخور اضافی داشته باشند. به همين سادگی. هيچكس در اين دنيای غريب نفهميد كه آيا آن خبرنگار افغانی هم خانوادهای داشته است كه برايش نگران باشند. هيچكس نرفت تا عكسی از مراسم خاكسپاری اجمل تهيه كند كه خانوادهاش در اين وضعيت چه احساسی دارند. آيا او هم زن و فرزند داشته؟ آيا او هم پدر و مادر داشته؟ آيا او هم دوستانی داشته است؟ آيا افغانستانیها هم بر سر جسد عزيزشان گريه میکنند؟ همين حالا، هر روز، در همين ولايت غزني، در همين ناحیه قرهباغ كه گفته میشود گروگانهای كرهای نگهداری میشدند، طالبان راه مسافران را میبندند، کافی است كسی را كارمند دولت يا مايل به دولت تشخيص بدهند، او را گردن میزنند. آنانی را كه ريش نداشته باشند يا لباس سنتی نپوشيده باشند، مجازات میكنند، مدارس دخترانه را مدتهاست بستهاند، اما چرا خبری منتشر نمیشود؟ دنيای غريبی است. گويا هيچکس در اين دنيای با عواطف رقيق نمیبيند که سالهاست ميليونها افغانی گروگان گرفته شدهاند. خبری پخش نمیشود. كسی نمیرود مذاكره كند. كسی برای آزادی مان عملياتی ترتيب نمیدهد. جالب است که دنيا در مقابل گروگانهايی كه طالبان از «خارجي»ها میگيرند، از ما گروگان هم نمیگيرد. حتی نمیگذارند اين لذت را بچشيم که بر سرمان مذاكره شود. آخر يکی ما را گروگان بگيرد. مهم نيست اگر به توافق نرسيديد "بیجاشدگان، مهاجرین و پناهندگان - از دیدگاه حقوق بشر و حقوق بشردوستانه بین المللی"، کتابی است که از سوی شبکه جامعه مدنی و حقوق بشر افغانستان منتشر شده است.
این اثر که با شیوه جدید آموزشی و با نمادها و طرحهای جالب آراسته شده، به تشخیص و تفسیر واژه های پناهنده، بیجاشده و مهاجر پرداخته است. به باور ملک ستیز، نویسنده کتاب، این واژه ها در افغانستان به گونه درست استفاده نمی شوند و باعث سوء تفاهمها در میان مردم، دولت و رسانه ها شده و این سوء تفاهمها سبب شده تا گردانندگان امور نتوانند به این مبحث بسیار مهم، به گونه صحیح بپردازند. در این کتاب، در مورد نقش دولت، جامعه مدنی و جامعه بین المللی، در تامین حقوق بشری قربانیان، بحث شده است. نویسنده این اثر را به استقبال سال مولانا جلال الدین محمد بلخی، به دست نشر سپرده است. پناهندگی و مهاجرت نویسنده، قربانیان جنگهای فکری و جنگهای مسلحانه را زیر چتر حقوق بشر و حقوق بشرخواهانه بین المللی، به بحث گرفته است. او به این باور است که پناهندگان، هم پناهندگان سیاسی و هم پناهندگان اجتماعی و گروهی، باید براساس موازین قبول شده حقوق بشر، به مطالعه گرفته شوند؛ بدین سان نقش دولت، به عنوان رهبر سیاسی جامعه و نقش نهادهای جامعه مدنی، به عنوان پیوندگر این رابطه با شهروند، مورد بحث قرار می گیرد. نویسنده، در نبود دولت کارای متکی به ارزشهای دموکراسی و حاکمیت قانون، طرح و تامین حقوق بشر را، غیرقابل تصور می پندارد.
در مبحث حقوق بشر، تلاش شده است تا حقوق پناهندگان از مجرای حقوق شهروندی - سیاسی به مطالعه گرفته شود؛ بنابرین، کسی را "پناهنده" می داند که به پیگرد سیاسی در کشور اصلی اش مواجه شده و این پیگرد عامل اصلی جلای وطن او است. در بخش مهاجرین، بحث حقوق اقتصادی و اجتماعی شهروند بررسی شده است. در اینجا نیز دولت نتوانسته شهروندش را چنانی که می بایست، حمایت کند و همین اصل باعث شده است تا شهروند، خانه اش را ترک گوید و جایگاه مناسبی برای رفاه اجتماعی اش برگزیند. یکی از مباحث با اهمیت این کتاب را پرداخت درست به حقوق بشرخواهانه، در پیوند با حقوق بیجاشدگان و قربانیان ِ منازعات قومی، زبانی و گروهی دربر می گیرد. نویسنده، بیجاشدگان را به دو بخش دسته بندی می کند: بیجاشدگان داخلی و بیجاشدگان بین المللی. در این کتاب آمده است، حقوق بشرخواهانه زمانی مورد اجرای حقوقی در می آید که دولتها، به دلیل مناقشات و درهم ریختگیهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، منزوی شده، به حالت انفعال قرار گیرند. اینجا است که حقوق بشرخواهانه فعال می شود و جامعه جهانی، دولتها و نهادهای بین المللی، به حل معضله بیجاشدگان داخلی و بین المللی می پردازند. 'تفسیر نامهای گریزان' نویسنده، در پایان چنین نتیجه گرفته که: افغانستان، در زمینه بیجاشدگان، یکی از آسیب پذیرترین کشورهای جهان است.
در این کتاب، دکتر اسدالله حبیب، در مقدمه ای زیر نام "دور از دیاری و غربت به نامها و عنوانها" بر اهمیت راه اندازی این گفتمان تاکید کرده و آن را یک کارزار سازنده، برای نهادینه شدن فرهنگ شهروندی، خوانده است. دکتر سمیع حامد، که خود یکی از قربانیان مبحث این کتاب است، نیز در آغازین برگهای کتاب، نوشته ای زیر نام "تفسیر نامهای گریزان" دارد که در قسمتی از آن می خوانیم: "نخستین بار که نام ما از "مسافر" به "مهاجر" دگر گشت - و چه تلخ بود آن ثانیه های شوکرانی - دهلیز تقویمی بود که در آن با یک گام کوتاه "بیگانه" شدم: زمین همان زمین بود امّا دیگر سرزمین من نبود... زمین همان زمین بود امّا دیگر زمینه من نبود...". حقوق بشر و هنجارهای ناشی از آنها، به ویژه حقوق پناهندگان و بیجاشدگان، در محور اکادمیک افغانستان، پیشینه زیادی ندارد. از سوی دیگر این ارزشها در مکانیسم دولت نیز ناشناخته باقی مانده اند. هرچند نشر این کتاب برای این گفتمان بزرگ، کافی نیست؛ ولی درب مباحثه را از همین طریق، به ویژه برای نهادهای جامعه مدنی، باز می کند. از نویسنده کتاب، ملک ستیز، تا به حال آثار متعددی در زمینه گفتمان حقوق بشر و جامعه مدنی منتشر شده است و این تازه ترین اثر او در این زمینه است.
شناسنامه کتاب نام کتاب: مهاجرین، پناهندگان و بیجاشدگان نویسنده: ملک ستیز
ویراستار: محمد نعیم نظری نمادپرداز: علی بابا اورنگ ناشر: شبکه جامعه مدنی و حقوق بشر شمارگان: ۵۰۰۰ نسخه سال چاپ: ۱۳۸۶ خورشیدی وزارت کار ایران خبر داده که در مدت سه ماه بیشتر از 222 هزار کارگر غیر مجاز افغان را از ایران اخراج کرده است.
محمد حسن صالحی مرام مدیر کل اشتغال اتباع خارجی وزارت کار ایران در گفتگو با خبرگزاری فارس، گفته است که از ابتدای اردیبهشت تا پایان تیر ماه سال جاری 222 هزار و 760 کارگر غیر مجاز شناسایی و از کشور اخراج شده اند. ایران از مدتها پیش طرح اخراج افغانی های مقیم ایران را دنبال می کند و بر اساس طرحی که از اردیبهشت آغاز شده، قرار بود 500هزار افغان از این کشور اخراج شوند. این طرح با واکنش های گسترده ای در داخل و خارج ایران همراه بود و به گفته آقای صالحی مرام، بحث ها و هیاهوی کاذب، باعث شد تا این طرح با شدت کمتری اجرا شود. اکثر افغانهای ساکن ايران کارهای سخت و سنگين را انجام می دهند و پيدا کردن جايگزينی مناسب حتی با وجود سيلی از بيکاران در داخل ايران، کار آسانی نيست. شهرداری تهران یکی از نهادهایی است که در آنجا تعداد زیادی از افغان ها در مشاغل مختلف کار می کنند و این نهاد همواره با انتقاد گسترده ای از سوی دولت مواجه بوده است. به گفته آقای صالحی مرام، هفت هزار کارگر خارجی غیر مجاز که در شهرداری کار می کردند با نیروی کار داخلی جایگزین شده اند. با این حال هنوز تعدادی کارگر افغان در شهرداری کار می کنند و گزارش ها حکایت از آن دارد که شهرداری تهران نیز برای استفاده از کارگران افغان درخواست پروانه کار داده است اما آقای صالحی مرام می گوید: "درخواست های شهرداری برای پروانه کار کارگران خارجی، برای مشاغل سخت و زیان آور است." جریمه کارفرمایان همزمان با اجرای طرح اخراج افغان ها، دولت ایران برای جلوگیری از بکارگیری کارگران افغان، جریمه هایی برای کارفرمایان در نظر گرفته است.
از نظر دولت ایران، کسانی را که از کارگران افغان استفاده می کنند "کارفرمای متخلف" به حساب می آیند و باید به ازای استفاده از هر کارگر افغان روزانه 30 هزار تومان جریمه بپردازند. بر اساس مقررات، در صورتی که در بازرسی های بعدی مشخص شود که این کارگران همچنان در همان کارگاه مشغول کار هستند به ازای هر روز، 30هزار تومان دیگر به جریمه این کارفرمایان اضافه خواهد شد. به گفته آقای صالحی مرام، 3 میلیارد تومان جریمه برای کارفرمایانی که از کارگران افغان استفاده می کردند، صادر شده اما تنها 300 میلیون تومان آن دریافت شده است. بر اساس گزارش ها در سال گذشته بیش از 35 پیمانکار شهرداری و بیش از 20 پیمانکار دیگر در دستگاه های دولتی به دادگاه معرفی شده اند اما به گفته آقای صالحی مرام، " متاسفانه قوه قضائیه با این متخلفان با قوه قهریه برخورد نکرده است." مدیر کل اتباع خارجی وزارت کار تاکید کرده که بسیاری از پرونده هایی که به قوه قضائیه ارسال شده، مورد عفو و بخشودگی قرار گرفته اند. پروانه کار بر اساس آخرین آمارها، یک میلیون و 200 هزار افغانی در ایران حضور دارند ولی تنها 21 هزار نفر آنها مجوز کار دارند. به گفته آقای صالحی مرام، در مدت سه ماه، 20 هزار درخواست پروانه کار ارائه شده و وزارت کار برای 13 هزار متقاضی پروانه اشتغال صادر کرده و هفت هزار نفر نیز در نوبت انتظار صدور پروانه هستند. تا حدود یک سال پیش افغان ها نیازی به پروانه کار نداشتند و تعداد کسانی که تقاضای دریافت پروانه کار وزارت کار می دادند بسیار محدود بود تعداد آنها حدود یک هزار مورد گزارش شده است. پروانه کار کارگران افغان شش ماهه است و برای کسانی صادر می شود که به صورت قانونی وارد ایران شده و دارای مجوز اقامت در این کشور باشند.
تیم کریکت زیر نوزده سال افغانستان با قبول شکست در برابر تیم نپال در بازیهای آسیایی کریکت، به مقام نایب قهرمانی این بازیها دست یافت.
افتخار دیگیری بعد از بصیر احمد که باشکست هادی ساعی دل ملیون ها افغانی را شاد کرد و مشت محکمی بود بر دهان کسانی که ورزش افغانستان را به تمسخر گرفته بودند. این جایگاه برای تیم تازه کار کریکت افغانستان غیرمنتظره بوده است. در مسابقه نهایی کریکت آسیایی که روز چهارشنبه (7 سنبله / شهریور) در شهر کوالالامپور مالزی برگزار شد، تیم نپال تنها با ۴۸ امتیاز توانست بازیکنان افغان را شکست دهد و به مقام قهرمانی این دور بازیها برسد. این بازی ها برای راهیابی تیم های ممتاز آسیایی به بازیهای جهانی کریکت برگزار شده بود و افغانستان نیز با کسب مقام دوم، جواز ورود به بازیهای جهانی را به دست آورد. پیش از این، تیم افغانستان، تیم های مالزی، قطر، کویت و امارات متحده را شکست داده بود. تمام فارغ تحصیلین افغانی که فارغ می شوند از دانشگاه و به افغانستان برای کار می آیند دچار مشکلات عمومی زیر می شوند؟
۱. مسلط نبودن بر زبان انگلیسی ۲. عدم شناخت جامعه برای کار. ۳. نداستن چگونگی برای یافتن کار در افغانستان. برای از بین بردن این مشکلات باید عزیزان مشکلات بالا را حل کنند. در مورد عدم شناخت جامعه باید کمی صبور باشند و وقتی می آیند نباید انتظار داشته باشند که خیلی سریع وارد بازار کار شوند. در مورد نوشتن سی وی باید تلاش نمایند. بهترین گزینه برای درخواست به سایت کاریابی اکبر مراجعه کنند که می توانند با دیدن شغل های این سایت و مهارت های که کارفرما از آنها را می خواهند را آماده کنند.
فرارسیدن میلاد منجی عالم و بشریت را به تمام مسلمین تبریک عرض می نماییم. نام: محمّد نام پدر: امام حسن عسكرى(ع) نام مادر: نرجس ( نرگس ) القاب: حجت ، خاتم ، صاحب الزّمان ، قائم ، منتظَر ، و از همه مشهورتر مهدى شكل: چون ستاره درخشان نورانى ، و داراى خالى سياه بر گونه راست زاد روز: شب نيمه شعبان 255 ، هنگام طلوع فجر زادگاه: شهر سامراء غيبت صغرى: از سنّ پنج سالگى به مدّت 69 سال غيبت كبرى: با در گذشت چهارمين نماينده و سفير آن حضرت از سال 329 آغاز گرديد; و تا به هنگام فرمان الهى مبنى بر اجازه ظهور و قيام آن بزرگوار ، همچنان ادامه خواهد داشت. محل ظهور: مكّه معظّمه. محل بيعت: مسجدالحرام ، ميان ركن و مقام. يادگار أنبياء: انگشتر سليمان در انگشت او ، عصاى موسى در دستش ، و بطور خلاصه آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد. ياران: سيصد و سيزده نفر ( به عدد اصحاب بدر ) ، افرادى باشند كه هسته مركزى زمامدارى او را تشكيل دهند; و در حقيقت كارگردانان اصلى قيام مهدى(ع) ، و كارگزاران درجه اوّل انقلاب جهانى اسلام خواهند بود كه از اطراف جهان به دور حضرتش گرد آيند. مركز حكومت: مسجد كوفه ، ــ مركز خلافت و حكومت جدّ بزرگوارش على(ع) ــ . وزير و معاون: عيسى(ع) از آسمان فرود آيد و به عنوان وزير با حضرتش همكارى نمايد. بركات حكومت و رهبرى او: درهاى خير و بركت از آسمان به روى مردم گشوده شود; عمرها به درازا كشد; مردم همه در رفاه و بى نيازى بسر برند; شهرها همه بر اثر آبادانى و سرسبزى به هم پيوسته گردند ، آنچنان كه مسافران را به برداشتن توشه نيازى نخواهد بود; و اگر زنى يا زنانى تنها از مشرق به مغرب روند كسى را با آنها كارى نباشد.
مهدی کیست ؟ از جابر بن عبدالله انصاری که گفته است از رسول خدا پرسیدم که من خدا ورسول او را می دانم ومی شناسم ام اولوالامر را نمی دانم . آن حضرت فرمود : ای جابر ایشان خلفای من وامامان مسلمان بعد از من ، اول ایشان علی بن ابیطالب (ع) وبعد از آن حسن بن علی (ع) وبعد از آن حسین بن علی (ع) وبدنبال او محمد بن علی واو در تو رات معروف است به باقر وتو او را دریابی . ای جابر ، چون او را بینی سلام من را به او برسان وبعد از آن یک یک ائمه را نام می برد تا آنکه چون به حجت قائم ( عج ) رسید ؛ فرمود که نام او نام من باشد وکنیه من کنیه او وحجت خدا است وبقیة الله ؛ او در میان مردمان ، حق تعالی مشارق ومغارب را توسط او بگشاید واو از شیعه خود عنایت گردد.
ولادت حضرت مهدی (عج ) : در سال 255 (ه . ق ) ، در سپیده دم روز جمعه ، پانزدهم ماه شعبان در شهر سامراپایتخت عباسیان ، دوازدهمین اختر آسمان امامت وولایت حضرت حجة بن الحسن المهدی (عج ) در خانه امام حسن عسگری دیده به جهان گشود . نامش ، نام پیامبر - کنیه اش ، کنیه پیامبر - ابوالقاسم - مادرش نرجس ونام پدر بزرگوارش امام حسن عسگری (ع) است . آن یادگار الهی حجت ، قائم ، خلف صالح ، صاحب الزمان وبقیة الله لقب گرفته است و مشهورترین لقبش حضرت مهدی است . و لادت با سعادتش از دشمنان پنهان مانده ونام ونشانش از بدخواهان در نهان ، زیرا حکومت خون آشام وقت ودستگاه ستمگر خلافت ، سخت در پی او ومشتاق یافتن ونابود ساختنش بود . تمام نیروی خود را در اطراف خانه امام حسن عسگری ( ع) متمرکز کرده ودهها جاسوس به کار گرفته بود ، بر هر جاسوسی ، جاسوسی دیگر گمارده بود تا از ولادت ولی خدا حضرت بقیة الله (عج) آگاه شده ، نو رخدا را خاموش کند ، ولی مشیت خداوند برآن تعلق گرفته بود که حجت خو را از گزند دشکنان حفظ کند .
احادیثی از شخصیت امام مهدی (عج ): مهدی مردی است از فرزندان من که چهره اش چون اختر تابناک است . « پیامبر اکرم (ص) » مهدی طاووس بهشتیان است . « پیامبر اکرم (ص) » با مهدی ما حجتها گسسته می شود . او پایان بخش سلسله امامان ، نجات بخش امت واوج نور وراز نهان است . « امام علی (ع )» اگر او [ امام زمان (عج) ] را دریابم تمام عمر به او خدمت می کنم . « امام صادق (ع) » من یادگار خدا در زمین وجانشین وحجت او بر شما هستم .« امام مهدی (عج )» من مایه امان اهل زمینم ؛ چنانکه ستارگان مایه امان اهل آسمان اند .« امام مهدی (عج ) »
غیبت : این مولود مسعود دو غیبت دارد : نخست غیبت صغرییا کوتاه مدت - که بعد از شهادت امام حسن عسگری (ع) « هشت ربیع الاول سال 260 ه.ق » ( زمان 6 سالگی حضرت ) آغاز شد وتا سال 329 ه.ق ادامه یافت . در این دوره که 74 سال طول کشید شیعیان می توانستند توسط سفیران چهارگانه اش با آن حضرت تماس بگیرند وبا وی ارتباط برقرار کنند . این چهار تن نایب خاص ، که شیعیان می توانستند در دوران غیبت صغری توسط آنها با حضرت مهدی (عج ) تماس بگیرند ومشکئلات خود را به ناحیه متقدسه برسانند وپاسخ هاس لازم را دریافت نمایند ، عبارتند از : جناب عثمان بن سعید عمروی ، محمد بن عثمان بن سعید ، حسین بن روح نوبختی وعلی بن محمد مسعودی ، که با رحلت او باب « نیابت خاص » بسته شد . پس از آن ، غیبت کبری آغاز شد که از سال 329 ه.ق تا کنون استمرار یافته است ، وپایانش بر کسی جز خداوند آشکار نیست . در این دوره سفیر ونایب خاصی برای آن حضرت نیست و راه تماس رسمی وآشکار برای مردم وجود ندارد وبر آنهاست که از نواب عام امام (ع) - یعنی از فقهای پارسا وخویشتن دار- پیروی کنند . در هر حال ، نهان زیستی آن حضرت بدین معناست که دور از چشم مردمان ولی در زیر همین آسمان کبود بسر می برد . اگر برخوردی هم برایش پیشامد کند ، اغلب ناشناخته می ماند ودیدار هایش با شیعیان تنها به اذن خداست . دوران غیبت کبری امام معصوم ، دوران آماده نبودن شرایط سیاسی واجتماعی جامعه اسلامی برای پذیرش وجود علنی وآشکار امام معصوم است . امام حسن مجتبی (ع ) درباره غیبت طولانی ( کبری ) حضرت مهدی (عج) چنین می فرماید : به درستی که خداوند ، تولد او را پنهان نگه می دارد وشخص او را غایب می کند تا این که هنگام خروج وقیام ، بیعت هیچ کس بر گردن او بنا شد . او نهمین فرزند بردارم حسین است فرزند سرور کنیزان ، خداوند عمرش را در هنگام غیبتش طو لانی می گرداند ، سپس او را با قد رت خود همانند یک جوان کمتر از چهل ساله آشکار خواهد ساخت .
احادیثی از غیبت امام مهدی (عج): قائم را دو غیبت است : در یکی از آنها ( از بس طولانی است ) درباره اش گفته می شود : [ او مرد ومعلوم نیست به کدام وادی رفته است.] « امام باقر (ع) » قائم را دو غیبت است : یکی طولانی ودیگری کوتاه . در غیبت نخستین جایگاه آن حضرت را شیعیان خاص او می دانند ، و در غیبت نخستین جایگاه آن حضرت را شیعیان خاص او می دانند ، در غیبت دوم از جایگاه او کسی جز خدمتکارانش ، که بر دین اویند ، آگاه نیست .« امام صادق (ع) » چگونگی بهره مندی از وجود من در دوران غیبتم ، همچون بهره ای است که از خورشید می برند ، آن گاه که ابر آن را از دیدگان نهان می کند .« امام مهدی (عج ) »
ظهور چیست ؟ ظهور واژه ای در زبان عربی است که برگرفته از کلمه ظهر می باشد ، زبان شناسان عربی « ظهر » را حاکی از هر نوع بروز وآشکار شدن که همراه با قدرت وقوت باشد ، دانسته اند . به واژه ظهور در ایات وروایات نیز اشاره شده ، چنانچه در قرآن کریم هم در آیه شریفه « هو الذی ارسل رسل بالمهدی ودین الحق ... » یعنی « اوست که پیامبر خود را برای هدایت ودین حق فرستاد تا او را بر تمام ادیان چیره سازد اگر چه مشرکان نپسندند » که در یک معنا پدیدار شدن با قدرت وشکوه است . در این آیه ظهور به دین اسلام وحقایق قرآن ومعارف اسلامی نسیت داده شده است .
احادیثی از ظهور امام مهدی (عج): هرگاه آواز دهنده ای از آسمان آواز داد که . « همانا حق در میان خاندان محمد است » ، در آن هنگام نام مهدی بر سر زبان های مردم می افتد واز جام محبت او می نوشند وجز نام او بر زبان ندارند . « امام علی (ع) » خداوند قائم ما را از پس پرده غیبت بیرون می آورد وآنگاه او را از ستمگران انتقام می گیرد . « امام حسین (ع) » آنگاه کا برپادررنده عدالت (امام مهدی عج ) قیام کند ، عدالتش نیکوکار وبدکار را فر می گیرد . « امام حسین (ع) » آنگاه که قائم ما قیام کند ، خدا آفت را از شیعیام ما بزداید ودلهایشان را چون پاره های آهن [ استوار ] سازد .« امام سجاد (ع) » منم که زمین را از عدالت لبریز می کنم ، چنانکه از ستم آکنده است . « امام مهدی (عج ) »
انتظار : شما امیدوار فرج وگشایش الهی باشید واز کمکهای خداموند نومید نگردید ؛همانا برترین اعمال نزد خالق یکتا انتظار فرج است .
احادیثی از انتظارفرج : برترین اعمال امت من انتظار فرج است . « پیامبر اکرم (ص) » در انتظار فرج باشید واز رحمت خدا نومید نشوید . « امام علی (ع) » آن که منتظر فرج ما است ، همچون کسی است که در راه خدا در خون خود تپیده باشد . « امام علی (ع) » منتظران ظهور امام مهدی (عج ) برترین اهل هر زمان اند . « امام سجاد (ع) » در شب و روزت منتظر فرج مولایت باش . « امام صادق (ع) » آنکه به ما ایمان آورد وسخن ما را تصدیق کند منتظر امر [ فرج ] ما باشد ، همچون کسی است که زیر پرچم قائم به شهادت برسد . « امام صادق (ع) » منتظر ظهور امام دوازدهم مانند کسی است که در رکاب پیامبر خدا شمشیر کشیده است واز ایشان دفاع می کند . « امام صادق (ع) »
خبرگزاری کابل: امسال نيز حکومت ايران تدابير سختی را برای ادامه ی تحصيل کودکان افغانستان اعمال می کند، بطوريکه بسياری از کودکان ديگر نمی توانند ادامه ی تحصيل دهند. در ايران هر ساله حکومت، مهاجران را به شکل های مختلفی تحت فشار قرار می دهد و پس از اخذ مبالغ هنگفتی آن ها را دوباره رها می کند. س
بله: محرومیت از تحصیل یعنی حمالی کردن برای ایرانی ها یعنی تا ابد نادان بودن یعنی تا ابد برای ایرانی ها کار کردن یعنی تا ابد ..... و خدای که در این نزدیکی است. از توهین کردن سینامی بالیود تا توهین کردن حوزه علمیه؟ از سیاست اسلامی تا بردگی افغانی باز هم سال تحصیلی آغاز می شود بدون اینکه تعدادی زیادی از کودکان افغانی به مدرسه بروند. جنایتی که هرگز قابل فراموشی نیست و هرگز از خاطره ها نخواهد رفت. باز بوی ماه مهر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت پياده آمده بودم، پياده خواهم رفت طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد و سفرهای كه تهی بود، بسته خواهدشد و در حوالی شبهای عيد، همسايه! صدای گريه نخواهی شنيد، همسايه! همان غريبه كه قلك نداشت، خواهد رفت و كودكی كه عروسك نداشت، خواهد رفت
منم تمام افق را به رنج گرديده، منم كه هر كه مرا ديده، در گذر ديده منم كه نانی اگر داشتم، از آجر بود و سفرهام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود به هرچه آينه، تصويری از شكست من است به سنگ سنگ بناها، نشان دست من است اگر به لطف و اگر قهر، می شناسندم تمام مردم اين شهر، می شناسندم من ايستادم، اگر پشت آسمان خم شد نماز خواندم، اگر دهر ابن ملجم شد
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد و سفرهام كه تهی بود، بسته خواهد شد غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت پياده آمده بودم، پياده خواهم رفت
چگونه بازنگردم، كه سنگرم آنجاست چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب و تيغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود قيام بستن و الله اكبرم آنجاست شكسته بالی ام اينجا شكست طاقت نيست كرانهای كه در آن خوب می پرم، آنجاست مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم مگير خرده، كه آن پای ديگرم آنجاست
شكسته می گذرم امشب از كنار شما و شرمسارم از الطاف بی شمار شما من از سكوت شب سردتان خبر دارم شهيد دادهام، از دردتان خبر دارم تو هم به سان من از يك ستاره سر ديدی پدر نديدی و خاكستر پدر ديدی تويی كه كوچهء غربت سپردهای با من و نعش سوخته بر شانه بردهای با من تو زخم ديدی اگر تازيانه من خوردم تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
اگرچه مزرع ما دانههای جو هم داشت و چند بتهء مستوجب درو هم داشت اگرچه تلخ شد آرامش هميشهء تان اگرچه كودك من سنگ زد به شيشهء تان اگرچه متهم جرم مستند بودم اگرچه لايق سنگينی لحد بودم دم سفر مپسنديد نااميد مرا ولو دروغ، عزيزان! بحل كنيد مرا تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت پياده آمده بودم، پياده خواهم رفت به اين امام قسم، چيز ديگری نبرم بهجز غبار حرم، چيز ديگری نبرم خدا زياد كند اجر دين و دنياتان و مستجاب شود باقی دعاهاتان هميشه قلك فرزندهايتان پر باد و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد
نسخهء نهايی 27/1/1370 ــ مشهد
عبدالکریم سروش) ارائه شده به سمينار «لغتنامه فلسفي» در رم، ايتاليا، نوامبر 2006(
ريچارد رورتي وقتي گفته بود كه در دوران قرون وسطا خدا، خدا بود. آنگاه در دوران روشنفكري و مدرنيسم عقل، خدا شد و امروزه، يعني در دوران پستمدرنيزيم، هيچ خدايي وجود ندارد. اين سخن، بهرة بزرگي از حقيقت دارد. بُت عقل يا خداي عقل امروز شكسته است و واژه عزيز خرد كه روزي فاخرترين و مقدسترين واژهها بود، امروز جز معنايي مشكوك و مبهم و فروتن افاده نميكند. عقل ارسطويي، عقل دكارتي، عقل كانتي، عقل هگلي، عقل ديني، عقل تاريخي، عقل ديالكتيكي، عقل نظري، عقل عملي و ... ديگر انقسامات خرد و درشت، آيينه عقل را چنان در هم شكستهاند و تكه تكه كردهاند كه در آن هيچ صورت سالمي ديده نميشود.
امروز وقتي از عقل سخن ميرود يا غرض شيوههاي منطقي قياس و استقراء و اثبات و ابطال و ... است يا منظور، محصولات خرد است كه عبارتند از فلسفه، زبان، اخلاق، علم و امثال آنها. و چون اين محصولات، همه سيّال و متغيّرند، لذا تحول (يا تكامل) عقل جزو مسلّمات اين دوران به شمار ميرود. عقل مدرن و عقل كلاسيك متفاوتاند چون محصولات اين دو عقل، يعني علم و فلسفه و اخلاق و سياست و اقتصادشان متفاوتاند و چون چنين است از تن دادن به نوعي نسبيگري (relativism) چارهاي نيست و اين همان است كه امروزه همه در آن غوطهوريم.
پارهيي از فيلسوفان مسلمان، عقل نظري را مجموعه بديهيات نظري و عقل عملي را مجموعه بديهيّات عملي ميشمردند. بنابراين تعريف، بايد گفت كه بديهيّات عوض شدهاند و آنچه براي گذشتگان بديهي مينموده امروزه از بداهت افتاده است و بالعكس. در قرون وسطا وجود خدا چيزي نزديك به يك بديهي نظري بود ولي امروزه اين مقام را از دست داده است، در مقابل، «حقوق بشر» امروزه از بديهيات دوران شمرده ميشود در حاليكه نشاني از آن در ميان بديهيات عقل عملي گذشتگان ديده نميشود. دوران روشنگري (Enlightenment)خود را روشن ميديد و قرون وسطا را عصر ظلمت (Dankages) ميناميد و البته اگر از قرون وسطائيان ميپرسيديد جاي اين دو صفت را عوض ميكردند و روشني را از آنِ خود و ظلمت را از آنِ رقيب ميدانستند. همينكه امروزه كمتر كسي تعبير «عصر ظلمت» را به كار ميبرد، خود حكايت از تغيير موضع عميقي در معرفت ميكند. معلوم شده است كه هم دوران روشنگري هم دوران قرون وسطا محصور و محبوس پارادايمهاي خود (يا بديهيّات خود) بودهاند و ساكنان اين دو پارادايم (يا اپيستمه) به زحمت ميتوانستهاند از ارتفاعي بالاتر، به نقد خود دست ببرند. و فقط وقتي كه آن حصارها برافتاده است زبانها و چشمها باز شده است. وضعيت ما هم در دوران پست مدرن بيشباهت با آنها نيست.
اين نكته را همه از كوهن و فوكو آموختهايم كه يك عقلانيت نداريم بكله عقلانيتها داريم و اگر يك درس بايد از آن بگيريم عبارتست از تواضع عقلاني. گذشتگان ميگفتند تكبّر و خودخواهي حجاب خردورزي است حالا بايد گفت تكبّر عين بيخردي است. و تواضع از فضايل اجتنابناپذير خردورزان و معرفتاندوزان است.
احكام عام و جهاني و فراتاريخي از دل «عقل مطلق فراتاريخي» به درآوردن و بر همه آدميان در همه اعصار حاكم وصادق دانستن، امروزه از هر وقت ديگر مشكلتر شده است. بشريت اينك به پلوراليسم و رلاتيويسمي بهداشتي و سودمند رسيده است كه ميوهاش فروتني و نفي دگماتيزم است. آن را به فال نيك بايد گرفت. امّا عقل نه تنها از درون با انواع و انقسامات خردكننده و خِرَدشكن روبرو بوده و هست، بكله از بيرون هم رقيبهاي فراوان داشته و دارد. من درينجا به سه رقيب كه خود آنها را آزموده و با آنها زيستهام اشاره ميكنم:
عقل و وحي
پاپ بنديكت شانزدهم در سخنراني غوغاساز اخيرش، با افتخار به همكاري ميان مسيحيّت و فلسفه يوناني اشاره كرد و آشتي آن دو را امري ميمون و دورانساز براي مسيحيت برشمرد و اسلام و پروتستانتيسم را تقبيح كرد كه با عقل، آنهم عقل فلسفي و يوناني، چنانكه بايد رشته الفت را محكم نكردهاند و خداي اسلام را به صراحت، خدايي غيرعقلاني بل ضدعقل دانست.
اينجا جاي داوري در باب سخنان بعضاً غيردقيق و ناسنجيده پاپ نيست. سخن اين است كه رابطه ميان عقل و وحي هيچگاه رابطه آدم و صددرصد دوستانهاي نبوده است. عقل مستقلّ از وحي، همواره رقيب وحي شمرده ميَشده است و پيامبران هيچگاه خوش نميداشتهاند كه فيلسوف ناميده شوند. متكلّمان، كه عقايد ديني را استدلالي و عقلاني ميكردند و خود را از اين جهت خادم دين ميپنداشتند در نظر پيروان ارتدوكس اديان خائن محسوب ميشدند. اينان متهم بودند كه با عقلاني كردن، دين را تابع عقل كرده و صحت و حقيقت آن را با ترازوي خرد وزن مينمايند و اين امري است، دستكم مشكوك و بيفايده. مؤمنان ميگفتند وحي براي دستگيري از عقل آمده است و چگونه ميتوان اين نسبت را واژگون كرد و عقل را به دستگيري وحي گماشت؟ پارهاي پا را از اين هم فراتر مينهادند و ميگفتند شمع عقل به كار شبهاي بيوحيي ميآيد اما همينكه خورشيد وحي طلوع كند، آن شمع را بايد كُشت.
همكاري عقل و وحي البتّه انتخاب ديگر بود. اينكه خداوندِ خالقِ عقل همان خداوند فرو فرستنده وحي است مبنايي بود براي آن همكاري. بسياري از فيلسوفان بزرگ مسيحي و اسلامي چون بوعلي سينا و فارابي و توماس آكويناس بدين مشرب تعلّق داشتند و حتي صدرالدين شيرازي فيلسوف عقلي سده هفدهم ميلادي ايران ميگفت: «خاك بر سر فلسفهيي كه دين حق تأييدش نكند». مكتب كلامي معتزله، كه متأسّفانه از رقيبش مكتب اشعري، شكست تاريخي زيانباري خورد، بر موافقت عقل و شرع بنا نهاده شده بود و با حكمت يوناني هم بر سر مهر بود.
خداي اين مكتب، خدايي عادل و اخلاقي، و رفتارش همه بر وفق موازين خرد بود. همچنين بود دركي كه از پيامبر و آموزههايش داشتند. عقل در اين مكتب چندان فربه بود كه دين در كنارش لاغر مينمود. برعكس مكتب اشعري، كه ديني فربه و عقلي لاغر داشت. صوفيان كه از اصل حسابي جدا داشتند، و به عشقي فربه رسيده بودند كه دين و عقل هر دو در كنارش لاغر مينمودند. باري، يافتههاي عقل تجربي در قرون شانزدهم و هفدهم اروپا، و تعارض ميان علم و كتاب مقدس، كشمكش فروخفته ميان عقل و وحي را ناگهان بيدار كرد و اين دريا را دوباره به تلاطمي شديد افكند. اين تعارض براي هر دو طرف، يعني هم علم هم دين، به گمان من تعارضي خجسته بود و به هر دو آموخت كه كم ادّعاتر و فروتن شوند و به پيچيدگي روابط ميان حقايقي كه در حوزههاي مختلف به دست ميآيند، حسّاستر شوند. اين كشمكش البته تا آنجا پيش رفت كه همراه با ظهور پروتستانتيسم، بروز مخاصمات خونين فرقههاي مختلف مسيحي، راه را بر سكولاريسم تمام عيار گشود و صلاي بيطرفي حكومت نسبت به اديان را سر داد و هژموني يك دين بر ديگر اديان را از ميان برداشت. وحي اسلامي، گرچه با عقل غيرديني (و به خصوص عقل فلسفي / يوناني) گاه آشتي و گاه جدل داشت، اما هيچگاه با عقل تجربي روبرو نشد، و اين جز بدان سبب نبود كه علم تجربي جديد در ميان مسلمانان نروييد. گرچه آفاتش را نديد از بركاتش هم نصيب نبرد و وقتي اين علم فاتح، در قرون نوزدهم و بيستم به سرزمينهاي اسلامي رسيد، نه تنها پُشتي را نلرزاند بلكه دلها را شاد كرد كه فاتحي در ميرسد كه مسيحيّت را شكست داده و اينك رفيق اسلام ميشود. داستان جالبي است كه علم و فلسفه جديد در ممالك اسلامي تقريباً با هيچ مقاومتي روبرو نشد. ابتدا درهاي دانشگاهها و سپس درهاي حوزههاي علمي ديني بروي آنها گشوده شد و موضوع بحث و درس قرار گرفتند.
در ايران پس از انقلاب اسلامي نيز چنين بود و هست. به ياد دارم كه پس از انقلاب، هنگاميكه من در ستاد انقلاب فرهنگي بودم يكي از خبرنگاران ايتاليايي در مصاحبه با من، ميپرسيد كه آيا قرار است تدريس تئوري تكامل از دانشگاهها حذف شود و من جواب منفي دادم و آنگاه با خود انديشيدم كه چنين مسألهاي حتي به ذهن من و همكارانم خطور نكرده بود. البته حساب ماركسيسم را بايد جدا نگاه داشت. روحانيان همواره آنرا يك تئوري ماترياليستي و ضد دين محسوب ميكردند.
امروزه، حركتي بنام روشنفكري ديني در ايران به باز تعريف نسبت عقل و وحي همت گماشته است و خصوصاً در تفسير متن مقدس (يعني قرآن) از دستاوردهاي جديد هرمنوتيكي و از تجربه مسيحي كمك ميگيرد و برخلاف نظر پاپ بنديكت شانزدهم، متن قرآن را نه تنها به تفسيرهاي متعدد ميسپارد و اين را منافي با وحياني بودن عين الفاظ قرآن نميشمارد، بلكه اسلام را چيزي جز همين تفسيرها نميداند و رسيدن به جوهر ناب دين را دشوار بلكه محال مييابد.
عقل و عشق
سنّت فاخر و فربه تصوّف اسلامي محصول دو عكسالعمل است: يكي در برابر تجمّل و عشرت و عيش و نوش و فساد و دنياگرايي و كامجويي بيحساب و بيامان دربار خلفاي اموي و عبّاسي و ديگري در مقابل خداي مهيب و خودكامه و پرقدرت متكلّمان اشعري و موشكافيهاي فيلسوفانه معتزليان در صفات و افعال باري، به خصوص عدالت او. عكسالعمل نخست تصوف زاهدانه را پديد آورد و دومي تصوّف عاشقانه را.
تصوّف عاشقانه، هم بر عقل قلم بطلان ميكشيد هم بر خوف. ميخواست خدا را دوست بدارد نه اينكه از او بترسد. و ميخواست در او چون يك عاشق حيران بماند، نه اينكه فيلسوفانه معمّاي وجود او را بگشايد. منصور حلّاج، صوفي مشهور قرن سوم هجري، خلاصه و عصاره اين رويكرد را چنين بيان ميكند: «معشوق همه ناز باشد نه راز» يعني او خوراك فيلسوفان و عاقلان نيست بلكه در خور عاشقان است و بس. و عشق چنين بود كه به جنگ عقل آمد. شايد واژه «جنگ» واژه غليظي بنمايد امّا جستوجو در آثار صوفيان، كمتر از اين را افاده نميكند.
عشق هم رقيب عقل نظري شد هم رقيب عقل عملي. از طرفي صوفيان مدّعي شدند كه عشق چشماني به عاشق ميبخشد و ديدن منظرههايي را براي او ممكن ميسازد كه عقل از آنها محروم است. جلالالدّين رومي بزرگترين عارف و شاعر ايراني / افغاني، متولد بسال 604/1234، در خطاب به مرشد و محبوبش، شمس تبريزي ميگويد: «شمس تبريز تو را عشق شناسد نه خرد» يعني عشق، معرفتبخش است، قدرت كشف دارد و يافتههايش ارزش معرفتي دارند. از طرف ديگر، به اعتقاد صوفيان، عقل موجودي خودخواه، سودجو و محافظهكار است و اهل ايثار و كرم و فداكاري نيست، در مقابل آن، عشق، خودخواهي عاشق را به صفر ميرساند، «او را ميميراند»، او را گشادهدست و خوشخو و بلاكش و فداكار ميكند، و همه بيماريهاي روحيِ عاشق را شفا ميبخشد.
به قول رومي:
مرحبا اي عشق خوش سوداي ما اي طبيـب جمله علّتهـاي ما
اي دواي نخــوت و نامــوس ما اي تو افلاطون و جالينوس ما
اين عاشقي گرچه گوهر دينداري است اما به حقيقت وراي تكاليف ديندارانه است. عموم دينداران در دينورزي سودي و پاداشي ميجويند، و اين اگرچه فينفسه بد نيست، الاّ اينكه به مرتبه عاشقي نميرسد كه سود و پاداش را ترك گفته است و دست به قمار عاشقانه گشوده است.
تصوّفي كه بر اينگونه عاشقي بنا ميشود، با وحي پهلو ميزند و كموبيش پيامبران را عارفاني بزرگ ميشمارد كه محصول وحي خود را با مردم در ميان نهادهاند. حال آنكه عارفانِ ناپيامبر، چنين مأموريتي ندارند.
باري رابطه ميان تصوّف و فلسفه يا عشق و عقل، همچون رابطه عقل و وحي رابطهاي هموار و آرام نبوده و نيست. فيلسوفان مسلمان همچنان كه از وحي بهره جستهاند از عرفان هم بهره جُستهاند و هيچكدام را منافي عقل صافي ندانستهاند. كمترين چيزي كه در اينجا ميتوان گفت كه فيلسوفان، آن مقدار از اكتشافات عرفاني را كه قابل عقلاني كردن بوده برگرفتهاند و در مورد بقيّه سكوت كردهاند. اما عارفان، ذهن عاري از فلسفه را بيشتر ميپسنديدند، و فلسفهانديشي و «سببداني» را با حيرت كه شأن عاشقان است ناسازگار مييافتند. به علاوه كه درك ما قبل تئوريك عارفان گرچه ميتوانست به قالبهاي مفهومي فيلسوفان ريخته شود، امّا با اين قالبگيري بساطت و بكارت و اصالت خود را از دست ميداد و همين بود آنكه آنانرا از فلسفه حذر ميداد.
من كه هم فلسفه و هم عرفان تدريس كردهام، عمري را در دل اين تعارض زيستهام. و در شاگردانم به خوبي نگريستهام كه نهايتاً به كدام سو ميروند. كمتر ديدهام كه كسي تاب اين كشمكش را بياورد و هر دو وزنه را با هم بردارد. غلبه نهايتاً يا با عقل بود يا عشق. و عشق اغلب تواناتر بود.
عقل و انقلاب
انقلاب، انفجار داغ عاطفه نفرت است. رها شدن انرژي عاطفي ويرانگر است و اين با سردي عقل تحليلگر هيچ قرابتي ندارد. نفرتي كه به دنبال ويران كردن سنّـت و سلطنت و مالكيّت و ... است چه شباهتي دارد با عقلي كه به دنبال شناختن و معرفت است؟
در انقلابها نوعاً، سهم عشق و سهم عاطفه به خوبي ادا ميشود امّا سهم عقل به خوبي ادا نميشود. چندي ميگذرد تا رهبران انقلاب به عقلانيت رو آورند و سازندگي پيشه كنند و بر ويرانيها ضبط و مهار بنهند.
انصاف بايد داد، انقلاب بدون عقلانيّت نيست، امّا اين عقلانيت بيشتر در نفي عقلانيّت پيشين جلوه ميكند. انقلابيون بهتر ميدانند كه چه چيز را نميخواهند و تا پيدا كنند كه چه چيز ميخواهند راه بلندي در پيش دارند. انقلابيون آرمانگرايان آتشيني هستند كه در برآورد توانايي خود دچار توهّم ميشوند، گمان ميكنند به سرعت ميتوانند سنّتها و انسانها را عوض كنند و سنن و آدميان تازه به جاي آنها بنشانند. هر انقلابي، به درجات، آنارشيست است و اگر از اين عنصر آنارشيسم هيچ نشاني در ميان نباشد، انقلابي در كار نيست.
طيف رنگارنگ واقعيت، در انقلابها رنگ ميبازد و به دو رنگ سياه و سپيد تقليل مييايد: گذشته بد، آينده خوب، ضدانقلاب بد، انقلابي خوب و ... بدين شيوه راه را بر داوري عقل تحليلگر كه به دنبال تقسيمبنديهاي ظريف واقعنماست بسته ميشود.
در انقلابها تنها يك معيار براي نيك و بد وجود دارد و آن خودِ انقلاب است، و اين عين بيمعياري است. نه تنها انقلاب خوب است، بلكه اصلاً خوب، انقلابي است! وقتي چيزي خود ترازو و معيار خود شد، سرآغاز بيعقلي (irrationelity) است.
كار عاقلان در عرصه انقلابها، برگرداندن موج انقلاب نيست. چنين تواناييهايي را ندارند. كارشان كم كردن ويرانيها و راندن انرژيها از پريشاني و ويراني به سوي ساماندهي است. و من خود كه در دل يك انقلاب زيسته و مسؤوليتهايي را به عهده داشتهام، اين حقيقت را با دل و جان آزمودهام.
كسانيكه انقلابي را ديدهاند، با تمام وجود ميفهمند كه چه گناهكارند كسانيكه راهي به جز انقلاب به روي مردم باز نميگذارند. اولين سرمايهاي كه در انقلاب قرباني ميشود عقلانيّت است و آخرين چيزي كه به خانه خويش بازميگردد عقلانيت است، اگر بازگشتي در كار باشد.
از ميان رقباي سهگانه عقل: وحي و عشق و انقلاب، اين سوّمي از همه بيرحمتر و عقل ستيزتر است.
وحي، كم و بيش داد و ستد تاريخي معقولي را با عقل سامان داده است، كه ميتواند به سود هر دو طرف باشد. عشق هم همواره كالايي نادر نزد اقليّتي كوچك بوده است و در عين شورآفريني شرّآفرين نبوده است.
از انقلابهاي همهگير، كه نه زيبايي عشق را دارند و نه قداست وحي را، بايد به خدا پناه برد. كه هم جانها را ميستانند هم خردها را. عاقلان قوم، مسؤوليت دارند كه در تدبيرهاي سياسي و اجتماعي و اقتصادي، راه را به سوي نظمي عاقلانه و عادلانه بگشايند تا حاجت به ويرانگري و خردستيزي انقلابي نيفتد. حافظ، شاعر ايراني قرن چهاردهم ميگفت:
ساقي به جام عدل بده باده تا گدا غيرت نياورد كه چنان پربلا كند
يعني: عدالت را بگستريد تا حاجت به انقلاب نيفتد.
روزهاى سربى
……………………………………………………………………………..
شناسنامه كتاب
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
روزهاى سربى
خاطرات؛ اردوگاه سفيد سنگ
نويسنده: يونس حيدرى
طرح روى جلد: محمد حيدرى
چاپ اول
1379/10/7
ناشر :
هديه به روان
او كه مظلومانه جان داد!
كمپ2
" اردوگاه " !
سفيد سنگ
………………………………………………..……………………………………………….
فصل اول
"اردوگاه سفيد سنگ "پنج شنبه 1378/6/4
اتوبوس با سر نشینان خسته و گرسنه خود در برابر درب بزرگى ايستاده می شود، كه بر سر دروازه ورودی آن که با قدرت برق اینسو و آنسوی می رود، نوشته شده است " اردوگاه سفيد سنگ" 31 سر نشين موتر را از موتر پياده مىكنند؛ تعدادى مامورمسلح از داخل اردوگاه همانند دشمنان قسم خورده از درواه اردواگه بیرون می آیند، به سرعت اطرفا اتوبوس و سر نشینان آن را محاصره می کنند، و ناخنهای شان بر روی ماشه کلاشینکوفهای اسلامی شان بازی بازی می کند، مامور مستقربر روی برجك
نگهبانى که بر فراز درب کلان برقی استقرار دارد، به خود حالت آماده باش می گیرد، و سربازی که از قم تا اینجا همراه مهاجرين آمده بود، به پشت پاشنه پاه هر یک از اسیران مهاجر با يك لگد به قوزك پاهاى مهاجرين شاید به رسم خدا حافظی می کوبد، و همه را در جاى مخصوص هدايت مىكند تا بتواند تحويل مقامات اردوگاه بدهد!!
در برابر درب برقی، همه را در صفهاى منظم مىنشاند، ابتداء با مامورهاى اردوگاه مشتركا آمار مىگيرند، بعد از طريق فرمى كه از يگان ويژه شهر قم به همراه خود دارد، همه را یکی یکی با نام می خواند و به مقامات اردوگاه تحویل می دهند.
گویا 31نفر كامل مىباشد، درب برقى باز مىشود همه وارد اردگاه می شوند، درب برقی بسته می شود، موتر حامل ما و آزادی در وحشت پشت دروازه های آهنی می ماند، و صدای به هم خوردن دروازه تا اعماق وجود انسان فرو می رود. بازهم همه را شمارش می کنند و تعداد كامل مىباشد ؛ رسيد 31نفر را به پاسدارانی که ما را اینجا آورده اند ميدهند و آنها منطقه را ترک می کنند.
یکی از مأمورين بچه هارا به طرف درختى دورتر از درب برقى می کشاند و اعلام مىكند؛ هركس وسائل همراه خود دارد به کناری بگذارند و آماده باشند براى بازرسى؛ اما كسى به همراه خود چيزى ندارد، تعدادى از دستگیر شده گان، به همراه خود لباس كار دارند، زيرا آنان را از فلكه (مکانی در ایران برای آنانی که برای سر کار رفتن می روند) گرفتهاند وبقيه را هم كه از بازار!یکی از عساکر با خشم و تحقیرمی گوید؛ ناس - سيگار - و... هرچه داريد کنار آن درخت بریزید!باز با دهان خودش شکلک در آوده و ادامه می دهد،
- اگه توى بازرسى گير بيارييم نگوئيد نگفتيد !
كسانيكه سيگار وناس داشتند همه را ريختند كنار درخت، وبعد بازرسى شروع شد؛ كى يكى بچه هارا بازرسى كردند و بعد از بازرسی همه را در کنار ديوارى باسيمهاى طورى قطار ایستاد نمودند، و بعد همه را به ترتیب، به سوی درب قرمز رنگى فرا خواندند، که گویا آنجا دیگر پایان خط است، برای من بسیار جالب بود، اردوگاه برای سرزمینی که در آن به گفته رهبر معظم بزرگشان که می گفت، اسلام مرز ندارد، اما هیچ کس نفهمیده بود که در چنین اسلامی حتما اردوگاه دارد!
مردی هیکلی که گویا یکی از مقامات عالی رتبه اردوگاه می باشد، پشت به دروازه قرار می گیرد و خطاب به اسیران افغانی می گوید؛
- هر نفر مبلغ 30تومان حاضر كنيد براى تراشیدن موی سرتان و بعد دستور می دهد، يك نفراز ميان خودتان بلند شود واين پول را جمع آوری كند.
این در حالی بود که بسیاری از مهاجرین را از سر کارها با لباس کار گرفته بودند و حتا یک ده تومانی هم در جیب شان کف سائی نمی زد، به همین خاطر هم بود که از میان جمعیت صداهائی بلند شد که می گفتند؛ - نداريم !!
مرد اردوگاه بان خطاب به مهاجرین گفت: آنهائيكه دارند بايد به جاى آنهائيكه ندارند پول بدهند وگرنه...
این در حالی بود که تعدادی هم مقدار پول کمی که در جیب داشتند، سربازان با نام یگان ویژه سپاه پاسداران شب گذشته در داخل اتوبوس گرفته بودند تا برای خود غذا خریداری کنند!!
به هر حال این حرفها به گوش نمایندگان مسلمان جمهوری اسلامی ایران در ایران نمی رفت، به شدت آن مرد اردوگاه بان می گفت، 33 نفر هستید، و باید 930 تومان آماده کنید، آنها که داشتند دادند، و آنهائی که این پول را نداشتند از پهلو فیلهای خودشان کمک گرفتند وسر انجام مبلغ را تکمیل کردند و به آنها تحویل دادند.
همه را به سوی دهلیزی کلان رهنمائی کردند، که در آنجا چندین اتوبوس آدم دیگر را که گفته می شد تنها از تهران 8 اتوبوس همان روز آورده بودند به علاوه دیگر شهرهای ایران همه شان پیش از ما در نوبت قرار داشتند، تا سرهای شان تراشیده شود.
انبوه مهاجرین با لباسهای گوناگون، لباسهای کار، لباسهای روغنی، لباسهای پرگچ و... در صفهای طویل در انتظار هستند تا سرهایشان با دستان یکدیگر شان تراشیده شود. در حاليكه همهاش يك عدد قيچى فرسوده و دو عدد ماشين سر دستى كه گويا از سازمان ميراث فرهنگى " به امانت گرفته شده بودند" تا سرهای افغانها را به تراشند و هر باری كه دسته های ماشین را فشار می دادی تعداد کثیری از موهای سر آدم را با خود از ریشه بر می داشت، به همين سبب ازدهام بر سر قيچى بيشتر بود، با اينكه کسانیکه با قيچى موی سرهای خود را کم می کردند، همانند بدن گوسفندان در زمانی که پشم تن شان را قیچی می کردند، شيار شيارمی شد و یک دیزاین خاص به سر ها می داد، با این حال همه ترجیح می دادند که با آن ماشينهاى دستى سرهای شان تراشیده شود!
پس از اصلاح سرها وارد قرنطينه يك مىشويم - سالن بزرگى مىباشد كه طولش حدود 36متر مىباشد ودر عرض 12متر و اگر بخواهیم این اعداد را محاسبه کنیم حتما عددی این چنین به دست خواهد آمد؛ )متر (36*12=432این سالن دارای ديوارهاى با ارتفاع بلند می باشد که سقف آن را با ايرانيت پوشانيدهاند و در زير سقف تعدادى هم پنجره وجود دارد كه از آن آسمان آبى و برگهاى درختان بيرون از قرنطينه پيداست . و دو عدد هواكش وجود دارد، كه به جز صداهای ناهنجارش هيچ سودى براى تعويض هواندارد .
در انتهاى اين سالن بزرگ راه روى وجود دارد در عرض يك متر و طول تقريبا سه متر كه در آن 4توالت موجود است و از میان این چهار توالت؛فقط دو عدد آن قابل استفاده مىباشد و دو عدد ديگر آن تبديل به زباله دانى شده است، زيرا سنگ توالت ندارد و فقط از اين دو توالت هم يكى از آنها
افتابه دارد و ديگرى فقط براى تخليه سر پائى قابل استفاده مىباشد وبس!
در همین راه رو تنگ، یک دستشوئی طولی با سیمان ساخته اند، يك لوله از روى كار آمده است و يك عدد شير آب دارد و در انتهاى لوله هم شير ندارد و از خود لوله به مقدار بسيار كمى به طور هميشه گى آب جريان دارد. ولى به یقین می توان گفت، هرگز این مقدار آب که می آید براى تعداد کثیری از انسانها که در این دهلیز کلان محبوس و محصورند،کفایت نمی کند. زيرا از همين دو شير آب بايد آفتابه توالت را آب كنند، )زيرا اكثر مواقع از شير توالت آب نمىآيد) و براى خوردن نیز باید از ان استفاده كنند.
هر روز وقتی نز ديك ظهر می شود، درب هواخورى باز مىشود، همه مىروند در داخلمحوطه هوا خورى، مكانى محدود كه دور تا دورش را ديوارى از جنس سيمهاى تورى كشيده است و بالاى آن را با چند رديف سيم خاردار زینت داده اند! كه حائلى محسوب مىشود ميان هواخورى قرنطينه و ساير محوطه اردوگاه!
در داخل محوطه هواخورى، يك شير آب نصب شده است كه در زير آن يك حوضچه سيمانى ساختهاند، این حوضچه؛ آب ضایعات را به سوى زير درختان محوطه اردوگاه هدايت مىنمايد!
كسانيكه در مسير راه توانستهاند برای مامورین پول بدهند تا براى شان نوشابه خانواده از بازار خریداری کنند، چه روز خوبی دارند، زیرا بوتل های شان حالا همانند لنگ کفش در بیابان و قطره آبی در کویر برای شان نقش آفرین است. و آن بوتل ها را می روند، در زير شير آب هواخورى، پر از آب مىكنند، (اگر نوبت برایشان بیاید!!) آبی که همه احساس می کنند، به تناسب آب داخل سالن بسیار خنكتر مىباشد.
وقتی به اطراف خود نگاه می کنی، و قادر می شوی نگاه خود را از میان جمعیت متراکم، اما محصور در پشت دیوارهای سیمی به بیرون می رسانی می بینی، آن سوى سيمهاى خاردار جادهاى مىباشد كه دو طرفش را درختهاى سر سبز پوشانده است وتا واحد ادارى اردوگاه ادامه مىيابد!
اتومبيل پاترول سفيد رنگى از درب برقى وارد محوطه اردوگاه مىشود و از کنار جمعیت بی توجه عبور می کند، کسانیکه سابقا هم شرف حضور در این اردوگاه را داشته اند، می گویند؛ آقاى امينى رئيس اردوگاه بود.
ماشین به سرعت از میان جاده ای که دو طرف آن را درختهای سپیدار پوشانیده است عبور می کند و در برابر ساختمان ادارى در میان درختان زیبا پارك مىكند و از اتومبيل پیاده می شود، در حاليكه در دستش تعدادی روزنامه و مجله قرار دارد و آدم به راحتی می تواند، نام روزنامه كيهان که بر روی سایر روزنامه ها قرار دارد را بخواند!
كمكمک شب از راه مىرسد همه گرسنهاند از روز گذشته كه به ما مهاجرين مقيم "قم " هر نفر يك نان لواش دادهاند، تا اين لحظه هيچ چيز ديگرى کسی برای خوردن نیافته اند.
سنت حسنه ای هست که می گویند، همیشه در اردوگاهها شبها نان را تقسیم می فرمایند، بر همین اساس مقامات اردوگاه اسلامی سفید سنگ، هم از این سنت لا یتغیر پیروی نموده و نان را ميانمهاجرين شب هنگام تقسيم ميكنند و جيره هر نفر در این اردوگاه 3عدد نان مىباشد؛ که هرنان 180تا 210 گرم وزن دارد. يك گارى پر از نان از راه مىرسد، همه را از داخل قرنطينه بيرون مىكنند، در داخل هواخورى، داخل هوا خوری هوا تاریک است، تک ستاره هایی بر فراز اردوگاه چشمک می زند، عسکری در کنار دروازه می ایستد، یکی یکی مهاجرین محصور را از دم درب ورودى فرا می خواند و هر نفر سه عدد نان به دست شان ميدهد، و به داخل قرنطينه مىفرستد.
بچهها دو عدد نان خودشان را ميان پلاستييك و يا پارچهاىپنهان مىكنند، و يك نان ديگر خود را كه جيره شب شان هست دو لقمه نموده و مى خورند، و ازبوتل های کسانی که در نزديكشان قرار دارند، يك قورت آب هم مىنوشند و درازمىكشند ؛ اين شام شب اول شان هست!
درب قرنطينه را مىبندد، در حاليكه امروز بيش از ده اتوبوس مهاجردستگیر شده آوردهاند، این تعداد وقتی به افرادی که از روزها قبل در این قرنطینه بوده اند، افزوده شود، نشان می دهد که چه تراکم جمعیتی می تواند باشد.
بچهها پتوهاى را كه در داخل قرنطينه مىباشد را پهن ميكنند و كفشهاى خودشان را در زير سرهاى شان به شکل بالشت مىگذارند، و دراز مىكشند، بعضی ديگر با همان خاكهاى كف سيمانها و پتوها تيمم مىكنند و شروع مىكنند به اقامه نماز مغرب و عشاء.صدای باز شدن قفل کلان درب آهنی توجه همه را به سوی خود جلب می کند، ساعت قريب 10شب مىباشد، با باز شدن درب آهنی سه نفر عسکر وارد می شود، دو نفر شلاق بر دست، یک نفر کتابچه در دست و اعلام می کند، جهت آمار گرفتن آماده باشید.
پس از اعلام چند نفر دیگر هم وارد می شود و بچهها راپشت به پشت هم روی دو زانو به صف مىكنند و يكى با شلاق ميان بچه ها مىگردد، وكسانى كه خسته ميشوند و زانواهایشان درد مىگيرد و احیانا مىنشينند با شلاق بر پشت شان مىكوبد.
عملیه شمارش یا آمار گیری چند مرتبه صورت می گیرد، و گویا تعداد آمار از 400نفر هم عبور کرده است.
جمعه 1378/6/5اردو گاه سفيد سنگ قرنطينه يك
آفتاب از پشت پنجره به سوى سالن بزرگى كه بيشتر شباهت به سالنهاى مرغدارى دارد؛ مىتابد و آدمها كه فشردهتر از مرغها در مرغداريها بر روى هم ریخته شدهاند؛ در هم می لولند و بعضى ها دايرههاى چند نفرى ای را تشکیل داده اند که باهم صحبت مىكنند و بعصى ديگر براى خود شان سر گرميهاى آفريدهاند از قبيل گل يا پوچ و...
بعضی ديگر در داخل دهلیز از ميان راهى نيم مترى كه تا پيش توالت امتداديافته است، مشغول راه رفتن مىباشد و در اين راه تنگ هر قدمى كه بر ميدارد بايد خود را يك طرفه كند تا جانب مقابل بتواند از کنارش عبور نماید، در حالیکه هر آن ممکن است، پای آدم بر روی پای یکی از آدمهایی که در هر طرف نشسته است، برود و فریاد و آه و ناله او را بلند نماید، و بعض ديگر در نوبت توالت ايستادهاند، كه قطار نوبت های شان از كنار ديوار امتداد یافته است و تقريبا تا وسط سالن ادامه پيدا كرده است!
هواى نا مطبوع، فضاى سالن را فرا گرفته است، درب و رودى را از پشت با يك قفل بزرگ بستهاند، پنجرهها هم هيچ كدام باز نيستند و هيچ راه ورودى و خروجی هوا
وجود ندارد، وفقط دو هواكش پر سر و صدا كار مىكنند، که بیشتر از کارائی آنها برای شکنجه کردن روانی آدم می تواند نقش ایفا کند.
در میان انبوه جمعیت حلقه ای کلانی به وجود آمده است که، جمعيتى زيادى را دور خود جمع نموده است، مردم دور مردى با سيماى چروكيده جمع شده است، و او يك سره شعر مىخواند و شعر هائى با مضامين غم و اندوه و دورى و جدائى كه بر دل يك يك مهاجرين مىنشيند كسانيكه چهره اورا نديده است، در آغاز هنگاميكه صدايش را مىشنوند احساس مىكنند :
يكى از قلب تهرون اومده ؛ واسه شون جوك ميگه تا بخندونه و شعر مىخونه تا ابراز همدردى كنه ...
ولى وقتى نزديك تر شوى و به سيماى زيبايش بنگرى ؛ پيداست كه از هزارههاى ناب و اصیل مىباشد!
وقتی از او راز این را می پرسی که چرا این چنین با لهجه بيگانه شعر ميخواند و صحبت مىكند؟
او آهی جگر سوز می کشد و می گوید؛
من هديه آقاى آیت الله العظمی خلخالى به افغانستان هستم !
همه در حیرت فرو می روند، که او چه می خواهد بگوید، ذهن مرا نیز این کلمه که هدیه خلخالی به افغانستان است به خود جلب می کند، بیشتر و دقیق تر می شوم، او ادامه ميدهد؛ - بگذاريد قصه را از اولش برايتان بگويم تا وقت بگذرد، همه ما و شما اينجا اسير هستيم، هيچ كداممان به غير از صف توالت رفتن كار ديگرى اينجا نداريم، من در كابل بودم، برادرم دانشجوی پل تخنیک کابل بود، پدرم نيمه آخوند بود؛ خانه و زندگى خوبى داشتيم، روزگارمان بسیار خوب بود، ولى زمانيكه انقلاب ثور شد؛ همه چیز به هم ریخته شد، انقلاب شده بود، تا میان انسانها برابری ایجاد کنند، اما شعار برابری آمد و خیلی حوادث دیگر هم رخ داد و سر انجام پدر و برادرم را گرفتند، بردند وبردند وديگر هيچ اطلاعى از آنها تا امروز نيافتم؛ مردم ميگفتند كه کودتا چیان همه كسانى را كه گرفتهاند؛ كشتهاند و "جنازه "هاى شان را در شوروى بردهاند تا داكترهاى روس بر سرشان داكترى ياد بگيرند و... ما چند ماهى صبر كرديم هيچ خبرى نشد، به همین خاطر بود که ديديم اوضاع هر روز خراب تر می شودف ادم كشى وخيم تر شده روان است؛ خانه وكاشانه را به اجاره داديم و ديگر وسایل و امکانات خود را فروختيم و راهى ايران شديم - ايران تهران - وقتى من و مادرم به ايران آمديم من سيزده سال يا چهارده سال داشتم در تهران در مغازهاى مشغول كار شدم، همانجا كار مىكردم، خوب بود، روزگارم مىچليد، نان خود و مادرم را در مىآوردم، يك روز كه مغازه را بسته كردم و مىخواستم بروم خانه، كيف صاحب مغازه در دست من بود، ناگهان مأمورها ريختند، و اوستايم را گرفتند، اورا بازرسى كردند، هيچ چيز نيافتند، وقتى کیف را بازرسى كردند، داخل کیف مقدارى هروئين پيدا كردند، او را دستگیر کردند، و مرا هم به خاطر اینکه کیف در پيشم بود، گرفتند، بعد بردند زندان، اوستايم را اعدام كردند، و مرا چون سن و سالم به بلوغ نرسيده بود زنده نگه داشتند و حكم ابد را برايم صادر کردند. پس از 17سال
فرستادهاند تا در اينجا در خدمت شما باهم سفيد سنگ را به عنوان آخرین ارمغان ايران زیارت کنیم و بعد برويم به افغانستان، تا آنجا از نو لهجه وطنى را ياد بگيرم و...
قصه زندگى او بيشتر از شعرهاى حزن انگيزش، اطرافيان را تحت تأثير قرارداد، از آن روز به بعد بود که همه بچهها او را مىشناختند، خبر مثل باد در ميان همه جماعت پيچید كه آن مرد، همانی كه هميشه دستمال ابريشمى بر دست دارد، شلوار كردى مشكى بر تن و دمپائىهاى دست ساخته زيبا بر پاى دارد؛ نامش هست آقارضا! هفده سال در زندان تهران بوده است و...
- -
روز از نيمه خود گذشته است، همه آخرين جيره نانهاى سوخته و خمير خودشان را خوردهاند، ولى همه به شدت احساس گرسنگی و ضعف می کنند، آنچه که برای من جالب بود این بود که همه حتى سوختگى هاي نان را هم خوردهاند، و خميرهايش را نیز ولى هيچكس دلدردهم نشده است. با این حال اكثربچه ها رفتهاند در هوا خورى، و همین چند لحظه را هم غنيمت مى شمارند در هواى باز! هرچند كه در
هواخورى افتاب به طور مستقيم مىتابد وهیچ اثری از سایه و سایه بانی وجود ندارد، چند عدد درختی که وجود دارد آنها هم متاسفانه دور از حریم حواخوری هستند، تا همه با دیدن سایه درخت و شرشر برگ درختان همیشه احساس حسرت آن را داشته باشند و...
تعدادی از مامورین اردوگاه مىآيند، اعلام مىكنند؛
- کسانیکه با ماشينهاى شمارههاى - 8-7-6 ورامين و يك قم آمده اند، جهت تكميل پرونده آماده شوند تا به دفتر انتقال دهند.
کسانیکه هنوز موفق نشده اند تا فرم ها و پرونده های خودشان را تکمیل کنند همه آماده مىشويم، در جلو نگهبانى قرنطينه مىايستيم، بر اساس نمره ماشينها خارج مى کنند، و به همان ترتیب همه را در بيرون به صف مىکنند، سپس همه را مىبرند در برابر واحد اطلاعات و پذيرشكه در كنار درب برقى قرار دارد، در آنجا يكى يكى برای هرکس دوسیه ای تشکیل می دهند، و در این دوسیه ها اکثرا فقط اسامى را مىپرسند، ومابقى پرسشها یی را که در آن وجود دارد، خودشان طبق خواست و ميل خود علامت گزارى مىكنند، در فرصتى كه او علامت گزارى مىكرد، من بخشى از پرسشها را به سرعت مرور می کنم و مىخوانم، اكثرا از دو جنبه آمارى و امنيتى تنظيم شده است، ولى همه شانرا خود سربازها پرميكنند، بدون اينكه چيزى از مهاجرين پرسيده شود ، پس از تكميل دوسیه، همه را در كنار همان درخت روز گذشته جهت بازرسى بازهم در صفهای طولانی ایستاده می کنند. تا پس از تلاشی به درون قرنطينه بازگردانند .
شنبه 1378/6/6قرنطينه يك
حال بازهم یک هفته دیگر گذشت، بازهم شنبه آمده است، یعنی یک آغاز نو، در این آغاز نو همه اميد وارند كه کسانی را که قبل از ما به قرنطیه آورده اند، را به داخل كمپ انتقال دهند، و قرنطينه شاید اندكى خلوت شود؛ همه در همین انتظار به سر می برند و ساعت نیز حوالی 9صبح را به نمایش می نهد، مردان نگهبان درب کوچک آهنی را باز می کند و بعد هم درب هواخورى را! تا بچهها بروند داخل صحن هواخورى! همه از داخل قرنطیه خارج می شوندف آفتاب نیمروز منطقه سخت سوزاننده است، بعضی داخل هوا خوری اقدام به راه رفتن می کنند و بعض دیگر بر می گردند داخل قرنطینه تا حد اقل از شر آفتاب در امان باشند، در همین هنگام بود که از طرف انتظامات اعلام شد، وروديهاى روز پنج شنبه و جمعه جهت عكس گرفتن در داخل هواخورى جمع شوند، همه وروديهاى روزهاى فوق در داخل هواخورى جمع ميشوند.
طبق معمول حالا در اینجا شماره های اتوبوسهای که از شهرستان ها آمده است، برای همه شده است نوعی هویت، جدید به همین خاطر است که همه بر اساس اتوبوس شماره فلان از فلان شهر شناخته می شوند.
عكاس در حالیکه دوربينى برگردنش آويزان است وارد می شود و بعد مىگويد:
- هرنفر 150تومان جمع كنيد بابت عكسهايتان، تا پرونده تكميل شود و خود صحنه را ترک می کند.
يك مامور با شلاق دم درب ايستاده است، يكى از مهاجرين بلند ميشود و مىگويد من را از سر كار بنائى آوردهاند و هيچ پولى هم همراه ندارم مقدارى كه در جيبم بود، در اردوگاه ورامين خرج شد و حتى نفر پنج هزار تومانى را كه بابت كرايه اتوبوس از ما جمع كردند، را نداشتم و مهاجرين نفرى صد تومان كمك كردند و به مقامات اردوگاه تحویل دادند.
مامور در حالی که شلاق خودش را در دست خودش چرخ می دهد، ميگويد:
-خوب زبان صاف دارى افغانی کثیف! حالا هم برو از هموطنات بگير، اونا که نمردند و...... با شلاق چند ضربه محكم بر او ميكوبد و ادامه می دهد:
- هر كس پول دارد، بايد به آنهايى كه ندارند بدهند، و گرنه اين شلاق همه تان را زيارت مىكند و ...
بر همین اساس است که حالا هر اتوبوس به علاوه یک هویت، یک هویت آماری هم پیدا کرده است و فرمان صادر می شود که هر کس از اتوبوس خودش پولهایش را جمع آوری نماید، به همین خاطر هست که مشخصا لیست اتوبوس ها را می خواند و بعد آمار هر یک از آنها را نیز اعلام می نماید که هر آمار چه مبغل پول باید بیاورند و تحویل بدهند.
این یک فرمان عمومی صادر می شود و ما مهاجرینی که از قم گرفتار شده ایم، تعداد مان 31نفر می باشد، که مبلغ قابل پرداخت 4650تومان می شود، که الزاما همه را جمع آوری می کنند، و هرکس ندارد دیگران به جایشان انداز می کنند، و یکی از دوستان همه آنها را برده تحویل می دهند و مامور صاحب، زير ليست علامت مىزند که اینها پول خودشان را رسانده اند.
پس از اینکه پولها را دقیق شمردند و تحویل گرفتند، بار دیگر در سالن بزرگی که چند روز پیش سرهای مان را در انجا تراشیده بودند، بردند و بعد همه را به صف ایستاده کردند به ترتيب، پروندههايى كه تشكيل داده بودند، را با برگه هايى تحويل بچه ها دادندف تا از روی آن، شماره سريال زده شده را، بر روی سینه بچه ها آویزان نماید و بعد از آنها عکس بگیرند. در اینجا باز بر اساس همان شماره سریاف بود که صف ها را منظم نمود و بعد به ترتیب همه را عکاس باشی به پیش خود فرا می خواند و پلاکی را با نمره های خاص دوسیه تنظیم می نمود و بر گردن آدمها آویزان می نمود تا عکس بگیرد.
عکاس یک پلاک دارد که هر بار هرکس که می رود فقط همان دو عدد آخر را تعویض می کند و بعد بر گردن آدم آویزان می کند، و بعد بر روى صندلى مىنشاند و عكس ميگيرد، آن روز نوبت به ما نرسید، تعداد زیادی آن روز از عکس گرفتن بازماندند و عکاس باشی همه را برای یک روز بعد وعده داد تا بیاید عکس های شان را بگیرد.و در پایان او اعلام می کند که من در دفتر یاد داشت خود یاد داشت کرده ام، که چه كسانى پول داده اند!!
يكشنبه 1378/6/7
صبح که همه از خواب برخواستند و بسیاری ها با شپشهای سفید سنگی سر و صورت خود را متبرک کردند، نگهبانها آمدند و گفتند؛ كسانيكه از وروديهاى روز 5شنبه و جمعه پول داده اند و روز گذشته عکاس موفق نگردید تا عکس آنها را بگیرد، جهت گرفتن عکس، در داخل سالن بزرگ كنار قرنطينه يك، به نوبت ردیف شوند، ونوبت بر اساس همان فرمهاى پرونده شان تنظيم خواهد گردید. و من هم با همان دست شكستهام که به شدت دردش افزایش یافته بود، رفتم و در نوبت قرار گرفتم.
دستم بر گردنم آويزان است، چوبهائى را كه بر گرد دستم شکسته بند بسته است، دستم را آزار مىدهد و سخت احساس نا خوش آيندى مىكنم، ولى هيچكس در اين قرنطينه از شكسته بندى چيزى نمىفهمد و روز گذشته با اينكه درد سختى مىنمود وچند مرتبه اقدام به رفتن به بهدارى نمودم، ولى من را نبردند؛ولی چیزی که حالا سخت ذهنم را مشغول کرده است این است که راستی چگونه اين پلاك را بر گردن خود آویزان نگه دارم. زیرا همه آن را با دو دست خویش نگه می دارند، اما من که دستم به جای پلاک بر گردنم آویزان هست!!
بالاخره انتظار به پايان رسید و نوبت به من هم رسید؛ به درون خيمه كوچكى كه، در آن يك صندلى كوچك و گرد گذاشته شده بود،رفتم ؛ عكاس دوربينش را تنظيم کرد و بعد آمد به سراغ من ، عكاس نگاهى به طرف دست شکسته و آویزان بر گردنم نمود و گفت؛
- مىتونى اين دستد را بالا بيارى؟
- يك مقدارى
- همان كافى هست !
نمره های پلاك را تنظيم كرد و بر گردنم آويزان نمود، يك طرف آن را بر روى پارچه سفيدى كه با آن دستم را بستهاند تكيه داد، و سمت چپ پلاك را با دست چپم گرفتم، و عكاس يك عكس از سرکچلم گرفت، درحاليكه پلاك همانند جنایت کاران بر روی دست شكستهام ايستاده بود!!
از سالن دراز و بی قواره بیرون می آیم و به داخل هوا خورى مىروم، بيرون از هواخورى درامتداد خيابانى كه از پيش واحد ادارى مىگذرد يكی از مامورین را مشاهده می کنم، كه با شلاقى بر پشت کسی می کوبد، که در حال کلاق پر رفتن است!
به شدت متاثر می شوم، یک بار دیگر سخنان فریبنده رهبر فقید ایران از برابر دیدگانم عبور می کند، "اسلام مرز ندارد" ما خواهان وحدت همه مسلمین جهان علیه استکبار جهانی هستیم و..." اما حال با چشمان خود شاهد مجازات یک مسلمان هستم و مهم تر از آن یک مسلمان! در حاليكه دستهايش بر پشت گردنش كلاف شده است و كلاغ پر مىرود و هر چند قدمى را كه او بر ميدارد، افسر هم يك شلاق بر پشت او مىكوبد.و او همچنان راه مىپيمايد، وقتى عميقتر نگاه مىكنم، می بینم او همان مرد ریزه میزه دستمال ابریشمی هست که روزهای اول با سرودهای زیبایش در قرنطینه حال و هوای دیگری بخشیده بود، رضا زندانی و...
باورم نمی شود، از کسانی که در آنجا ایستاده اند سوال می کنم؛
- آن مرد كيست؟
- آقا رضا هست !
- چرا كلاغ مىبرند؟
- آخر او رفته به نگه بانها گفته است كه اين چه وضعى هست كه شما در اينجا ايجاد كردهايد ؛ نه آب هست، كه بخوريم و نه هم وضعيت نظافت و توالت اينجا درست است چرا؟ آخر شما كه مسلمانيد! اين انسانها هم مسلمان مىباشند؛ اينها هم نمازمىخوانند و خداوند را عبادت مىكنند وحتا اگر هم مسلمان نباشند لا اقل
انسان كه هستند... چرا اين مردم به خاطر فقدان آب، بر خاكهاى پر از ميكروب و چرك روى بتونها و پتوها تيمم كنند، تا خدايشان را عبادت نمایند، آيا اين صحيح مىباشدكه یک نفر براى نوشيدن يك جرعه آب حد اقل نيم ساعت در نوبت باشند و...
حال او را بردهاند وشكنجه مىكنند، آقا رضا از انتهای خیابان در حال بر گشت مى باشد و در مسیر برگشت او را مجبور مىكند تا پاى مرغى راه برود، يعنى دستهاى خود را از مچ پا هايش بگيرد و با نوك پنجه راه برود واو هر باري كه كف پايش بر زمين اثابت مىكند يك ضربه شلاق بر پشتش اثابت مىكند.
سه شنبه1378/6/9
ورود به كمپ
بالاخره مرحله دوم تحویل دهی بر گههاى شناسائى آغاز شد، اسامى را مىخوانند، من هم مىروم برگههاى شناسائى خود را كه برروى آن عكس با پلاك چسپانده شده است را مىگيرم و بر می گردم، در داخل هواخورى تا مرحله دوم انتقال به داخل كمپ آغاز شود، پس از انتقال مرحله نخست انتقال به داخل کمپ ها اندكى وضعيت قرنطينه بهتر شده است، زيرا چند شب پيش آمار حتا از سقف 500نفر هم گذشته بود، ولى روز گذشته بخشى از وروديهاى پنجشنبه را به داخل قرنطينه انتقال دادند، و امروز هم برگههاى ورود به اردوگاه را برای ما هم تحويل دادهاند، انتظار می رود،تا ساعت ديگر،اعلام خروج از قرنطینه و دخول در کمپ را صادر فرمایند.
همه بچه ها در حالتی از انتظار قرار دارند، خسته و سرگردان، مأیوس و نا امید قدم می زنند، در همین حال يكى از ماموران مىآيد و مى گويد:
- وروديهاى پنج شنبه و جمعه كه برگههاى شان را تحويل گرفتهاند، جهت انتقال به كمپ آماده شوند، همه مىروند حاضر ميشوند و با دوستانی که تازه در داخل قرنطینه آشنا شده اند، و در داخل قرنطينه مىمانند؛ خداحافظى مىكنند و قرنطينه را برای آنهائی که در آنجا هستند و سر انجام برای ایرانی هایی که ستمگرانه آن را با دستان افغانهای اسیر ساخته اند، ترک می کنند.
همه بچه ها را در صف های 15نفرى منظم می کنند، و سپس برگه هاى شان كنترل مىگردد و بعد همه به سوى كمپ رهسپار می شوند، در مسير راه از جلو واحد ادارى عبور مىكنند، خيابان به سوى دشتى سر سبز ادامه پيدا مىكند، كه بخشى از زمينهاى وسيع محوطه اردوگاه را زراعت كردهاند، ومامور همراه ما به سمت راست مىپيچد از مقابل تابلو بهدارى اردوگاه عبور مىكنیم و در برابر عمارتى که نسبتا لوکس ساخته شده است، همه را وادار می کنند تا بر سر پای خودشان بنشینند، و بر فراز ساختمان لوحه ای کوچک نوشته شده است "انبار، در مقابل "انبار"؛ عمارت ديگرى وجود دارد كه بر روى آن نوشته شده است؛ واحد فرهنگى، كه ازاین سالن واحد فرهنگی پیداست که به حیث سالن غذاخورى مامورين استفاده مىكنن، و ما بقى خاك گرفته است و گويا اگر بازرسى به آن طرفها عبور ننمايد خاكروبى هم نمىشود! در برابر "انبار" مردى هيكلمند وناموزون وبا دماغى نا متناسب از بچه ها پزيرائى مىكند، اين مرد كه مسئول "انبار" مىباشد در قبال مهاجرين موظف استتا موارد ذیل را انجام دهد:
- 1تفكيك نوجوآنهااز ميان ديگر مهاجرين
2-صدور كارت آذوقه <
پيامبر عشق
متن سخرانی دکتر عبدالکریم سروش در سمپوزيوم جهاني مولانا در تركيه
سمپوزيوم جهاني مولانا جلال الدين در روزهاي هشتم تا دوازدهم ماه مي 2007 با همكاري يونسكو و وزارت فرهنگ تركيه نيمي در استامبول و نيمي در قونيه برگزار شد. محققاني از تركيه، پاكستان، مالزي، اندونزي، تاجيكستان، روسيه، فرانسه، مصر، لبنان، سوئد، ازبكستان و ایران شركت داشتند. درين سمپوزيوم بيش از 150 مقاله به سه زبان تركي، فارسي و انگليسي عرضه گرديد.
***
از سراپاياي مثنوي پيداست كه عارف عاشق، جلالالدين مولوي را با قرآن انس بسيار بوده است. در كلِّ مثنوي بيش از دو هزار بار به آيات قرآن ارجاع رفته و معناً يا لفظاً از آن اقتباس شده است. شايد احياءالعلوم ابوحامد غزالي ازين حيث با مثنوي قابل قياس باشد و بس. اين آشكارترين نسبت است كه در خصوص آن پژوهش بسيار رفته است.
اما نسبت دوم، نسبت پيامبر با قرآن است: مولوي قرآن را هم كلام خدا هم كلام پيامبر ميداند و بلكه با تعبيري كه در موارد مشابه به كار ميبرد، پيامبر را جز «روپوشي» براي فعل خدا نميداند: يعني خدا خود ميگويد و خود ميشنود و پيامبر همچون كسيكه پريان او را مسخر كرده باشند و كلام در دهان او بگذارند:
چون پري را ايـن دم و قانــون بــود كردگــار آن پــري را چــون بود
گرچه قرآن از لـب پــيغمـبر اســت هر كه گويد حق نگفته كافر است
در بشر "روپوش" كرده است آفتاب فــهم كـن والله اعلــم بـالصــّواب
به عبارت ديگر تجربه اتحادي پيامبر با خدا در هنگام وحي و بيخودي او، فاصله و فرقي ميان آن دو نميگذارد و كلام را به هر دو ميتوان نسبت داد همچنانكه مجنون بر اثر اتحاد عاشقانه با ليلا ميترسيد كه اگر زخمي بدو رسد، ليلا هم زخمي شود:
ترسم اي فصّاد چون فصدم كـني نيش را ناگــاه بر ليــلا زنـي
من كيم لــيلا و لــيلا كيست من ما يكي روحيم اندر دو بدن
ازين مهمتر وي قرآن را بيان و آينه احوال انبيا ميداند (نه بيان قصههاي آنان). اين مقدار را به صراحت ميگويد و باقي را به خواننده فهيم واميگذارد. آيا نميتوان نتيجه گرفت كه به گمان مولانا قرآن آينه احوال پيامبر اسلام هم هست؟ يعني شخصيت پيامبر و تحول احوال وي نيز در قرآن منعكس شده است؟ اگر فراز و فرودي در بلاغت قرآن هست (كه هست) و اگر قبض و بسطي و تكرار و تفاوتي در بيان داستانها هست (كه هست) و اگر شدت و رحمتي و لطف و عتابي در خطابات قرآني هست (كه هست) آيا نتيجه بست و گشاد احوال نبيّ نيست؟ و آيا ازين جا بابي تازه بر فهم «روان» نبي و حقيقت وحي و تفسير قرآن باز نميشود:
هســت قرآن حــالهاي انــبيــا ماهيان پاك بحر كـبريا
چون كه در قرآن حق بگريختي با روان انــبيـا آمــيختي
ور بخوانيّ و نه يي قرآن پذير انبياء و اوليا را ديدهگير
شك نيست كه آن قبض و بسط هم از حق ميآيد و ماهيان همه چيزشان از درياست. از جامعه گرفته تا غذا و دوا:
ماهيان را نـقد شد از عين آب نان و آب و جامه و دارو وخواب
پاسبـــان بر خوابناكان برفزود ماهيان را پاسبان حاجــت نــبــود
و اما نسبت سوم، نسبت قرآن با خوانندگان است. مولوي درينجا نكتههاي حكيمانه بسيار دارد. از آن جمله اينكه قرآن از ابتدا تا انتها درس «نفي سببيت» به مردم ميآموزد و به آنان نشان ميدهد كه اسباب و علل هيچكارهاند و خدا همهكاره است. البته عادت، ما را به استفاده از اسباب دعوت ميكند اما نگاه تيزبين، اين اسباب را «روپوشي» ميبيند و بس:
جمله قرآن است در قطع سبب عــزّ درويــش و هــلاك بولهــب
همچنين ز آغــاز قـرآن تا تمام رفض اسباب است و علّت والّسلام
ديگر اينكه در قرآن سخنان «نامعقول» بسيار هست كه به توصيه مولانا به جاي تأويل آنها، عقل را بايد عوض كرد و وجود خود را «تأويل» بايد نمود. يعني به قول حكيمان «فطرت ثانيه»يي براي دركشان بايد پيدا كرد. از آن جمله است قصه تسبيح گوي بودن همه درختان و جمادات كه در قرآن آمده است (و إن من شيء الا يسبح بحمده ولكن لاتفقهون تسبيحهم). مولانا در اينجا با اعتزاليان درميآويزد كه چرا اين آيه را از معناي ظاهرش ميگردانند و ميگويند درختان ما را به ياد تسبيح خداوند مياندازند:
پس چو از تسبيح يادت ميدهد آن دلالـت هـــمچو گفتن مـيبود
مولوي به عوض ميگويد گوش خود را عوض كنيد تا:
فاش تسبيح جـمادات آيــدت وســوســه تأويــلها نــرُبـايــدت
مهمتر از اين، آنكه آدميان به تناسب گوش و چشمي كه پيدا ميكنند خطابات قرآن را ديگرگونه فهم ميكنند. به عبارت ديگر، به گمان مولانا، كسي كه تا امروز مخاطب خطابي بوده است، ميتواند كه پس از آن نباشد و بالعكس. گويي درمييابد كه ديگر او را صدا نميزنند يا با او كاري ديگر دارند. اين به معني مواجهه شخصي با كتاب و كلام خدا است و گشودن تمام شخصيت خويش (نه فقط ذهن خود) به روي او. اين نكته به شيواترين بياني در قصه حمزه عموي پيامبر آمده است كه در جواني زره ميپوشيد و در پيري و پس از مسلمان شدن، در جنگها بيزره حاضر ميشد. به او گفتند:
تا جوان بودي و زفت و سخت زه مي نرفتي جانب صفّ بيزره
چون شدي پير و نحيف و منــحني پردههاي لاابالي مـــيزنـــي؟
حمزه در پاسخ گفت (و اين به حقيقت مولانا است كه اين پاسخ را در دهان حمزه مينهد) آن روز مخاطب خطاب «وَلاتُلْقُوا بأَيْديكُمْ الي التَّهْلُكَه» بودم و امروز خطاب «سارعوا» ميشنوم. چرا كه آن روز مرگ را هلاكت ميديدم و امروز عين زندگي و سعادت:
هركه مردن پيش جانش تهلكه است نهي لاتلــقـوا بگيرد او به دسـت
وانكه مــردن پيش او شد فتـح بــاب «سارعوا» آيد مر او را در خطاب
و اما نسبت چهارم، منزلتي است كه كتاب مثنوي در چشم مولانا دارد. وي به صراحت و بدون پردهپوشي كتاب خود را با قرآن قابل مقايسه ميداند و هم از لحاظ تأثير و هم از لحاظ تنزيل مشابهتهايي ميان مثنوي و قرآن مشاهده ميكند. از يك طرف وقتي منتقدان و طاعنان در مثنوي طعن ميزدند كه سخنان فيلسوفانه و عارفانه بلندي ندارد و جز قصههايي نيست كه «كودكان خرد فهمش ميكنند»، مولوي در جواب ميگفت عين اين اعتراض را بر قرآن هم وارد كردند و آن را «اساطيرالاولين» شمردند كه چيزي نميگويد جز «ذكر يوسف ذكر زلف پر خَمَش / ذكر يعقوب و زليخا و غمش» ... ولي ميبينيم كه قرآن مانده است و آنان رفتهاند:
تا قــيامــت مــيزند قــرآن ندا كاي گروهي جهل را گشته خدا
مــرمــرا افــسانه مـيپـنــداشتيد تخــم طعن و كــافري ميكاشتيد
خود بديد اي كه طعنه ميزديت كه شــما فانــيّ و افــسانه بُــديت
و مثنوي را هم قياس از قرآن ميگيرد كه ماندگار خواهد بود و طعن طاعنان در آن اثري نخواهد كرد. حتي لحن مولانا هم در اينجا و در جواب اين منكران، درشت ميشود همچون قرآن كه در باب منكران ميگفت: كَاَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتُنْفِرَه فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَه (چون خراني كه از شير ميگريزند)، مولانا هم ميگويد:
اي سگ طاعن تو عـوعـو مـــيكني طعن قرآن را برونشو ميكني؟
اين نه آن شيرست كز وي جاي بري يا ز پنــجـه قـهر او ايــمان بري
از طرف ديگر، سرودن مثنوي را به نوعي «جذبه الهامي» و «تقاضاي غيبي» منسوب ميكند كه گويي در حالت بيخودي و انجذاب ابيات مثنوي را بر دل و زبان وي مينشاند:
لب ببندم هر دمي زين سان ســـخن توبه آرم هر دمي صــــد بــار مــن
كاين سخن را بعد ازين مدفون كنم آن كشنده ميكشد من چون كنم؟
چونكه خامــش ميكنم من از رَشَد او به صد نوعم به گفتن ميكـــشـد
اي تقاضاگر درون همچون جنيــن چون تقاضــــا ميكني اتمــام ايــن
سهــل گــردان رهنــما تــوفــيق ده يا تــقاضــا را بهــــل بر مــا مــنـــه
از اينها عجيبتر و عظيمتر، ادعاي صريح اوست در مقدمه مثنوي كه اين كتاب «فقه اكبر و شرع ازهر» است كه همچون قرآن هم هدايت ميآورد و هم ضلالت، و جز دست پاكان به آن نميرسد و تنزيل من ربّ العالمين، لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه» (ربّ العالمين آنرا فروفرستاده است و باطل در آن راه ندارد...). در دفتر ششم نيز آورده است كه:
پــس ز نقش لفظهاي مــثنوي صورتي ضال است و هادي معنوي
ور نبي فرمود كاين قرآن ز دل هادي بعضيّ و بعضي را مضــــلّ
و اما نسبت پاياني و پنجم، جايگاه مثنوي در كل فرهنگ اسلامي است. اگر قرآن را خشيتنامه بدانيم آنگاه مثنوي طربنامه است. زبان قرآن بيش و پيش از هر چيز زبان حزن و خشيت است و اگر از حبّ و عشق گاهي سخني به ميان ميآورد، چندان بسط و تفصيل نميدهد:
مؤمنان آنانند كه چون نام خدا به ميان ميآيد «وجلت قلوبهم»، دلشان ميلرزد. و قرآن كتابي است كه اگر بر كوه نازل ميشد آنرا از خشيت خدا پاره پاره ميكرد (خاشعاً متصدّعا من خشيه الله) و اين خشيت گرچه نوعي «شرم عاشقانه» است، اما شرماش بر عشقاش ميچربد و خوفاش بر انساش غلبه ميكند. مثنوي اما دكان وحدت است و اين وحدتي است كه زاده عشق است:
آفــرين بر عــشق كلّ اوســتاد صد هزاران ذره را داد اتــحــاد
همچو خاك مفترق در رهگذر يك سبوشان كرد دست كوزهگر
اين عشق كه كليد واژه و امّالكتاب مثنوي است هم طرب ميآورد هم وحدت، هم ديو را فرشته ميكند، هم غم را ميزدايد، هم برتر از شريعت مينشيند، هم دليري به عاشق ميدهد، هم كرم و سخاوت، هم زبانگشاده هم دست گشاده هم روش گشاده، هم خلق حَسَن، هم كام شيرين، هم ميميراند، هم زنده ميكند، هم حرص را ميبرد هم بخل را. و در يك كلام خليفه خدا بر روي زمين است و بلكه چنانكه در ديوان شمس ميآورد اين عشق، عين خداست:
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگو گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اي جان پدري كن نه كه اين وصف خداست گفت اين هست ولي جان پدر هيچ مگو
بيسبب نبود كه در تاريخ فرهنگ اسلامي، تصوف زاهدانه و خائفانه مقدم بر تصوف عاشقانه پديد آمد و ابوحامد غزالي پيش از مولوي پا به عرصه فرهنگ نهاد و مولانا تنها با عبور از خوف و زهد وي بود كه به عشق رسيد. ولذا شايد به درستي و درشتي بتوان مدعي شد كه مثنوي حقيقت مجمل و مظلومي را از اهمال و اجمال رهانيد و چندان در آن دميد و بدان فربهي بخشيد كه خود جان بخش و ايمانساز شد. و آن حقيقت، عشق بود. وي در كنار خشيتنامه قرآن، عشقنامه مثنوي و در برابر حزن مؤمنانه و خوف عابدانه، طرب عاشقانه را نهاد، و مرغ ملكوتي دين را كه با يك بال ميپريد، به دو بال آراست تا طيرانش موزون و محزون و طربناك شود.
او پيامبر عشق بود و دين او دين عشق، كه از ديگر ملتها جدا بود و كتابش مثنوي. او به جاي بندگي، عاشقي را نهاد، و معشوق را هم راز ديد هم ناز. و فتوت را برتر از شريعت نشاند:
كه فتوت بخشش بيعلت اســت پاكــبازي خـارج هر مــلت اســت
بندگي و سلطــنـت مــعلوم شــد زين دو پــرده عــاشـقي مكتوم شد
ملت عشق از همه دينها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداسـت
او همان پيامبر عشق و طرب بود كه در نيمه شب حزن رسيد:
اين نيمه شبان كيست چو مهتاب رسيده پيغمبر عشق است و ز محراب رسيده اين كيست چنين ولوله در شهر فكــنده در خرمن درويش چو سيلاب رسيده يـك دســته كليدست به زيــر بغل عشق از بـــــهـر گشائيدن ابواب رســيده؟
س- جنابعالی درترکیب هیاتی برای بازدید از روند بازگشت مهاجرین افغان به ایران تشریف اورده اید دراین زمینه به شنوندگان ما توضیحاتی ارائه بفرمائید که این سفر چگونه بود و در چه مواردی با مسئولین جمهوری اسلامی ایران صحبت کردید و نتایج این سفر را در مجموع چگونه ارزیابی میکنید؟
ج- همانطوری که شما اشاره کردید، بنده در ترکیب هیات افغانی به دستور اقای کرزی برای بازدید از روند بازگشت مهاجرین افغانی به جمهوری اسلامی ایران سفرنموده ایم ؛البته این سفر به دعوت جمهوری اسلامی ایران انجام نشده است، درافغانستان نگرانی هایی در زمینه مهاجرین افغانی درایران وجود داشت دراین رابطه روز جمعه گذشته ما به ایران سفر نمودیم و تاکنون با مسئولین وزارتخانه های امورخارجه و امور کشور جمهوری اسلامی ایران دیدارهایی داشتیم. علاوه براین ما به شهر مشهد سفرنمودیم و از مرز" دوغارون" و همچنین از اردوگاههای افغانی در "دوغارون" بازدید کردیم که مهاجرین داوطلب برای بازگشت درانجا حضور داشتند و علاوه بر این در سنگ سفید از اردوگاه مهاجرین غیر قانونی که دستگیر شده اند دیدار نمودیم که طبق دستور مقامات ایرانی باید ان عده از اوارگان افغانی که اسناد حضور درایران را ندارند باید به کشورشان بازگردند. ما درتهران و برخی نقاط دیگر توانستیم با مهاجرین نیز گفتگو کنیم دراین راستا از کمک و همکاری جمهوری اسلامی ایران تشکر می کنم که برای ما فرصت بازدید از اردوگاهها را مساعد کرد درمورد نتیجه این سفر باید عرض شود که طبق اطلاعات که در دست داریم برداشت ما این بود که علاوه بر شکل مهاجرین غیر قانونی با برخی مسائل دیگر نیز روبرو شدیم به ویژه اینکه طرف ایرانی قرار داد سه جانبه بین ایران افغانستان کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل را نقض کرده است چون در خروج اجبار کسانی شامل نبود که اسناد قانونی حضور درایران را داشتند، متاسفانه این عده نیز خارج ساخته شده اند علاوه براین نیروهای انتظامی در زماست دستگیری و خروج اتباع افغان از زور و تهدید استفاده کرده اند و برخورد ناشایسته ای با افغانها داشته اند و برخی از موارد را بصورت مستند به طرف ایرانی ارائه کردیم با یک مورد دیگری که ما برخوردیم جمهوری اسلامی ایران برخی نقاط نزدیک به مرز را مناطق ممنوعه برای حضور افغانها اعلام کرده اند و افغان ها نمی توانند دراین مناطق تردد نمایند بعنوان مثال در مشهد و یا برخی نقاط مرزی دراین طرح شامل است که علاوه بر مهاجرین غیر قانونی حتی کسانی نیز حق تردد را در این مناطق ندارند که اسناد قانونی حضور درایران را دارند که این باعث تاسف ما شده است و امیدواریم که این مسائل هر چه زودتر برطرف شوند چیزی دیگر که باعث تاسف ما شد این بود که در یکی از نشریه های ایرانی بنده مطالعه کردم که جمهوری اسلامی ایران نیز مانند پاکستان در امتداد مرز موانع ایجاد می کند که حفر کانال موانع الکترونیکی و دیوار حایل جزو این اقدامات خواهد بود این اقدام دولت ایران برخلاف قوانین بین المللی می باشد و ایران نمی تواند درمرز مشترک بدون هماهنگی با افغانستان همچون اقداماتی داشته باشد ،علاوه براین برخی موارد دیگری نیز است که نمی توان اکنون روی ان صحبت کرد به هر صورت ماخواسته های خود را در چارچوب یک طرح به طرف ایرانی ارائه کردیم که هنوز پاسخی دریافت نکرده ایم و به نظر می رسد که انها با مسئولین عالي رتبه مشورت نموده و بعدا به یک تفاهم خواهیم رسید وی خواسته های هیات افغانی مسئله مناطق ممنوعه نیز شامل بود که باید مسوولین ایران در زمینه این تصمیم خود تجدید نظر کنند.چون این تصمیم باعث سرگردانی و مشکلات برای مهاجرین افغان خواهد شد چون افغانهایی که مدرک قانونی دارند این مناطق ممنوعه می تواند بهانه دیگری برای خروج اجباری انها از ایران باشد و برای تردد افغانها نیز مشکلاتی را به بار می اورد علاوه براین افغانهائی ک اسناد و مدارک قانونی حضور در ایران را دارند فرصت اشتغال از انها گرفته شده است و نمیتوانند ازادانه کار کنند به ویزه ما در اردوگاه تربت جام این مسئله را داشتیم زمانیکه یک مهاجر با اسناد قانونی مجوز کار کردن را نداشته باشد. این بذات خود به نوعی خروج اجباری قلمداد می شود علاوه براین مدارس مهاجرین افغانی از سوی ایران تعطیل شده است که این نیز مشکل عمده مهاجرین افغانی دارای مدرک قانون می باشد . به نظر بنده توافقنامه سه جانبه ایران افغانستان و سازمان ملل نیز مشکلی اساسی دارد، بعنوان مثال در یک جا امده است که خروج افغانها داوطلبانه است، ولی از سو ی دیگر زمان را برای انها مشخص کرده است که باید تا این تاریخ ،از ایران خارج شوند که به بذات خود خروج اجباری می باشد. به هر صورت ما خواستار مناسبات دوستانه با ایران هستیم چون کشور ایران در سالهای بحرانی با افغانها همکاری کردند و مرزهای خود را به روی افغان ها بازگذاشتند که ما از ایران در این رابطه تشکر می کنیم ما برخی مسائل را با مسوولین جمهوری اسلامی ایران در میان گذاشتیم در مورد مهاجرین که اسناد و مدارک قانونی دارند صحبتی نمی شود ولی درمورد اتباع غیر قانونی ما از ایران خواستیم که برای خروج این عده از افغانها جدول زمانی مشخصی را داشته باشند که در حدود سه یا پنج سال به تدریج به افغانستان بازگردانده شوند و گذشته از این باید بصورت ابرومندانه به کشورشان بازگردند تمام این مسائل را ما مطرح کردیم البته برخی موارد دیگری نیز مطرح شد که نمی توان به ان اشاره کرد امیدواریم که این مسائل حل شود و پاسخ مثبتی دریافت کنیم. س- در رابطه با مشکلات مهاجرین که شما بدان اشاره کردید ما با مسئولین وزارت امور خارجه و کشور ایران صحبت کردیم انها مشکلات خودشان را بیان می کنند و توجیه انها این است که اقدام ایران غیر قانونی نمی باشد به هر صورت پرسش بنده این است که مهاجرین افغان حدود سه دهه درایران حضور دارند و اکنون ایران نیز از لحاظ امنیتی و اقتصادی مشکلاتی دارد و به ویژه در زمینه امنیت با تهدیداتی مواجه می باشد باتوجه به این مشکلات ایران، شما به عنوان عضو مجلس ملی این حق را به ایران نمی دهید که حضور مهاجرین را در ایران قانونمند سازند خواسته مسوولین ایرانی این است که مهاجرین قانونی و غیر قانونی طبق یک جدول زمانی به کشورشان برگردند و بعداز ان میتوانند به شکل قانونی دوباره به ایران برگردند و با ویزای کار حضور قانونمند داشته باشند یقینا کشوری چون افغانستان که با مشکلات امنیتی مواجه است نیز حاضر به پذیرش حضور غیر قانونی اتباع خارجی نخواهد بود به ویژه اینکه از سوی انها امنیت واقتصاد افغانستان تهدید می شود. ج- به مسئله جالبی اشاره کردید طوری که بنده عرض کردم مانند مسئولین ایرانی افغانها نیز خواستار بازگشت قانونمند مهاجرین افغان به افغانستان میباشند که باید مطابق قانون بازگردند البته اینکه جمهوری اسلامی ایران به ملاحظات امنیتی اشاره می کند به نظر بنده نمی توان انرا به تعدهای حقوقی و عاطفی ربط داد چون مهاجرین در گذشته همین مشکلات راداشته اند و درافغانستان نیز زمین جذب انها مساعد نشده است به هر صورت بنده نیز معتقد هستیم که باید از راههای حقوقی و قانونی افغانها به کشورشان بازگردند و جنبه های عاطفی قضیه را نیز نباید فراموش کرد شما مستحضرید که دولت افغانستان سعی میکند ظرفیت کار و اشغال راافزایش دهد اینکه انها مسئله قانونمند شدن مهاجرین را مطرح میکند این نیز به معنی خروج اجباری محسوب میشود بنده عرض کردم حتی برای ان عده از مهاجرین که اسناد قانونی دارد نیز راههای در نظر گرفته شده است که باید به کشورشیان بازگردند به هر صورت ما نیز ارزومندیم که افغانها بازگردند مشکلات که اکنون داریم به انها نیز توجه خواهد شد به ویژه مسائل مهاجرین را به دولت منتقل خواهیم کرد به ویزه مسائل اشتغال و سرپناه برای مهاجرین مهم میباشد که دراین زمینه ما با وزارت کار و وزارت مهاجرین کار و وزارت مخهاجرین صحبت خواهیم کرد علاوه براین رابطه با مسائل مرزها نیز مسائلی وجود دارد که نمیتوان دراین زمینه اکنون صحبت شود عده زیادی از افغانها زندانی هستند و زمانیکه به افغانستان برگردیم از طریق رسانه ها این سائل را مطرح خواهیم کرد چون اطلاع رسانی خیلی ضعیف میباشد به هر صورت زمانیکه به افغانستان برگردیم تمام این مسائل را به وزارتخانه های مربوطه مطرح خواهیم کرد.البته ما طرحی نیز زیر دست داریم که در بازگشت به کشور انرا مطرح خواهیم کرد که چگونه میتوان مهاجرین را تشویق به بازگشت کنیم باید زمینه بازگشت برای انها مساعد شود. س- طبق گزارشاتی که داریم اکنون اتباع کشورهای پاکستان هند بنگلادش و غیره به افغانستان می روند که کار کنند اگر زمینه کارکردن برای افغانها مساعد می شد شاید مهاجرین خودشان برگردند چرا برای افغانها زمینه اشتغال و کار مساعد نشده است؟ ج- در رابطه با اشتغال مسائلی وجود دارد ما در ایران نیز نتوانستیم با مسئولین وزارت کار صحبت کنیم چون ایران نیز طرحی دارد که باید کارگران افغانی با ویزای کار برگردند دراین رابطه ما به وزارت کشور ایران طرح خود را ارائه کردیم دراین رابطه ماخواستار توضیحات بیشتری شدیم که به نوبه خود از این پیشنهاد ایران استقبال می کنیم علاوه براین با کشورهای دیگر به ویژه کشورهای عربی نیز صحبت شده است که کارگران افغانی برای کار کردن به این کشورها بروند و زمانی که به افغانستان برگشتیم این مسائل را با مسئولین دولتی مطرح خواهیم کرد از سوی ایران یک پیشنهاد خوب دیگری نیز داشتیم که ما می خواهیم درافغانستان در پروژه های باز سازی سهم بگیریم ولی پیشنهاد ما این بود که بهتر است ایران در زمینه استقرار مهاجرین و مشکلات انها کمک بکند اروز داریم این مسائل و پیشنهادات جنبه عملی پیدا کند و علاوه بر وعده های شفاهی یک توافقنامه عملی نیز دراین راستا داشته باشیم. س- تاکنون دولت افغانستان برای بازگشت مهاجرین افغانی از ایران و پاکستان چه زمینه هایی را مساعد کرده است به ویژه ان عده از مهاجرین که تجربه و تخصص کاری دارند می توانند انها را جذب و تشویق کند اینکه اکنون از ایران گلایه های دارید ایا دولت افغانستان در طول شش سال گذشته برای مهاجرین افغانی زمینه بازگشت را مساعد کرده است؟ ج- دولت افغانستان با همکاری سازمان ملل برنامه های را زیر دست دارند اکه از لحاظ اقتصادی و مالی ما مشکلاتی داریم که هنوز نمی توانیم زمینه اشتغال را برای مهاجرین مساعدکنیم به هر صورت این مشکلات از طریق بودجه توسعه ای حل شده میتواند مشکلی که ما داریم این است که برای تمام کارها برنام درستی وجود ندارد افغانستان نیز جزو جامعغه جهانی میباشد و اکنون که جامعه جهانی دراین کشور حضور دارد فکر میشود که افغانستان دیگر هیچ مشکلی نخواهد داشت ولی واقعیت این است که کمکهای جامعه جهانی نیز تحت شرایطی صورت می گیرد، بعنوان مثال مسوولین ایران نیز به ما گفتند که اکنون افغانستان از کمکهای جامعه جهانی مستفیذ شده است و نباید مشکلاتی داشته باشد. این اظهارات مسئولین ایرانی درست است ولی کمکهای جامعه جهانی به شکلی است که در ان دست دولت افغانستان باز نمی باشد و یکسری مشکلاتی داریم در رابطه با کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل باید عرض شود که این نهاد نیز بیشتر این پولها را درعرصه های دیگری هزینه کرده است بعنوان مثال در سفرهای اعضاء و کارمندان این نهاد و یا در راستی زندگی مرفه انان هزین میشود به صورت حقیقی در رابطه با مهاجرین هیچ کاری انجام نداده اند. ولی اکنون که درایران قضیه خروج مهاجرین غیر قانونی مطرح شد این امر سبب خواهد شد که دولت افغانستان و کمیساریای پناهندگان دررابطه با پناه جویان و مهاجرین که برمی گردند تدابیر جدی اتخاذ کنند و باید طبق برنامه های مشخص این مسائل را حل کنند سازمان مهاجرت iom نیز دراین زمینه کار میکنند که برا ی استخدام مهاجرین متخصص و حرفه ای زمینه کاری را مساعد سازد. س- پس شما قبول داریم که در داخل نیز کاستی هایی وجود دارد به ویژه اینکه بیشتر از پنجاه درصد کمکهای دریافتی از سویNGO و سازمان ملل برای زندگی خودشان هزینه می شود و علاوه براین اقای کرزی بارها به فساد اداری در دولت و نهادهای مختلف اشاره کرده است و گذشته از این شاهد بی کفایتی برخی وزراء و مسئولین نیز هستیم در قدم اول باید مشکلات داخلی حل شود اگر سی درصد بودجه که به دولت داده شده است نیز د رجای مناسب ان هزینه می شد این مشکلات وجود نمی داشت. ج- به مسائل که شما اشاره کردید بنده نیز به نوعی پرداختم واقعا این مشکلات وجود دارد چون درافغانستان علاوه بر مبارزه باتروریسم و مواد مخدر در عرصه فساد اداری نیز مبارزه اغاز شده است فساد اداری عامل اصلی مشکلات می باشد و سبب شده است فاصله مردم از دولت بیشتر شود و میتواند در هر عرصه نقش منفی خود را داشته باشد. س- شما در اول صحبتهای خود به ایجاد موانع یا کانالهای از سوی ایران در مرز مشترک اشاره کردید و انرا با پاکستان مقایسه کردید این درحالی است که مرز ایران وافغانستان با مرز پاکستان و افغانستان قابل مقایسه نمی باشد و ایران در زمینه مبارزه با مواد مخدر و تروریسم به تنهایی ایستاده است و کشورهای غربی هیچ کمکی نیز نمی کند حتی ایران از مرزهای افغانستان با تهدیدات تروریستها مواجه است و اگر موانع ایجاد می شود علت ان واضح و مشخص است اگر این تهدیدات نباشد ایران این اقدام را نخواهد کرد چون مسئولین ایران خواستار روابط حسنه با افغانستان می باشد و در بازسازی این کشور نیز نقش فعالی دارد اگر شما استانهای مرزی افغانستان را با ایران و با استانهای مرزی افغانستان با پاکستان مقایسه کنید متوجه می شوید که چه تفاوتی دارند؟ ج- تصمیم ایران در راستای ایجاد موانع در مرز مشترک یگانه راه حل نمی باشد البته بنده این مرز را با مرز مشترک با پاکستان مقایسه نکردم ولی بهتر است برای جلوگیری مواد مخدر و تروریستها راههای دیگری نیز جستجو شود اگر امنیت مرزها تامین شود باعث امنیت هر دو طرف میشود چون در افغانستان نیز مسائلی وجود دارد که نشان میدهد ما نیز نمیتوانیم از مرز ایران اطمینان داشته باشیم به هر صورت اگر علاوه برایجاد سد و موانع راههای دیگری جستجو شود بهتر خواهد بود . س- ایجاد موانع و کانالها باعث مشکلاتی برای تروریستها و قاچاقچیان مواد مخدر میشود که هر از چندگاهی از مرزها عبور نموده و حوادث هولناک و تروریستی را درداخل خاک ایران سبب شده و دوباره برمیگردند حتی عده ای غیرنظامی را به قتل رسانده و سدهای عده ای را از بدن انها جدا کرده اند این موانع باعث مشکلات در تردد این افراد میشود چرا شما از ایجاد این موانع ناراحت میشوید چرا باید میان دو کشور از راههای قانونی تردد صورت نگیرد و چرا به این امر اکتفا نمی کنید؟ ج- بنده بعنوان نماینده مردم نظر خود را دارم این امر بیشتر به دولت و مجلس ملی افغانستان برمی گردد و هر چیزی که انها بخواهند دراین زمینه تصمیم خواهند گرفت، وحتی دراینده روی این مسائل صحبت خواهدشد بنده بعنوان یک نماینده مجلس ملی نظر خود را ارائه کردم. درست ۲۰ سال پیش وقتی ما مهاجر شدیم به ایران من فقط ۲ سال داشتم. من در کشور ایران بزرگ می شدم. همیشه از پدر و مادرم سوال می کردم که ما چرا به ایران آمدیم. حال آنکه ما می توانستیم به کشورهای مختلف مهاجر بشویم. همیشه در پاسخ می گفت به خاطر این ما به ایران مهاجر شدیم که کشور ایران هم زبان و هم دین و ... است. ولی هر چه بزرگتر می شدم فاصله من با این حرف ها زیاد می شد. آری دینی داریم که می گویید اسلام مرز ندارد حال اینکه این فقط یک شعاری بیش نبود. و هیچ کس گوشش به این حرف ها نبود. وقتی وارد دانشگاه شدم یکی از هم اطاقی های ایرانی می گفت که تو حق یک از افراد جامه ما را از بین بردی. حال آنکه در دین گفته تمام مسلمین حق استفاده از بیت المال را به طور مساوی دارد. می گویند دین از سیاست جدا نیست ولی هرچه ما در ایران دیدیم عکس این ها بود. در ایران مراسم عزاداری ابا عبدالله حسین با شکوهی هرچه تمام اجرا می شد ولی عملکرد امام حسین کجا و ...............
نمی دانم؟من نمی توانم موضوع را درک کنم یا اینکه واقعا من حق یکی از افراد جامعه ایران را از بین بردم یا اینکه بیگاری های که از ما می کشیدن اینها حق نبودند. نمی دانم . ولی از اینکه برگشتم به وطنم خوشحال هستم. حدود ۲ سال است که برگشه ام . گوشم از تمامی فحش های ایرانی خلاص شده است. خدارا شکر امیدوارم که وطنم دوباره به روزهای گذشته برگردد . امنیت بازگردد و باقی بماند.
در افغانستان در حدود یکصد و سی هزار بیجاشده در اردوگاه هایی در غرب و جنوب این کشور زندگی می کنند. والتر کایلین، نماینده دبیر کل سازمان ملل متحد در امور بیجاشدگان درین هفته گفت، ادامه نا آرامی ها در افغانستان باعث می شود که تعداد بیشتری از مردم این کشور بیجا شوند. به قول آقای والتر در گیری های مسلحانه نه تنها تلفات انسانی به بار آورده بلکه تنها در سال گذشته به آواره شدن و بیجا شدن دهها هزار تن از مردم افغانستان منجر شده است و همه به کمک های فوری نیاز دارند. نماینده ویژه سازمان ملل متحد می گوید در پنج شش سال گذشته عوامل دیگری از جمله خشکسالی ، سایر مصائب طبیعی، تنش های قومی وسیاسی و نقض حقوق انسانی افراد نیز باعث شده است تا تعدادی از مردم بیجا شوند. اما عامل اصلی بیجاشدن ها در حال حاضر ادامه جنگ و زد و خورد ها تلقی می شود. مقامات سازمان ملل متحد خواهان تلاش همه طرف های درگیر درجنگ برای جلوگیری ازبیجا شدن مردم و حفاظت و کمک به آنان هستند .
ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم
|
|