پس از چهارده سال به کشورم بر می گشتم. به کابل، به زادگاهم برمی گشتم.
بی بی سی مرا برای کار دو هفته ای به کابل فرستاده بود و سفرم محدود به اين شهر می شد. بازگشت به کابل از دو نگاه برايم مهم بود: يکی ديدن وضعيتی که همواره در باره آن در راديو سخن گفته بودم و ديگر، عاطفه ای که در اين ديدار مضمر بود. 'کمربندها را ببنديد' روز بيست و نهم دسامبر، با هواپيمای بويينگ شرکت هواپيمايی آريانا، از دوبی به سوی کابل پرواز کردم. علی رغم آن که شرکت آريانا را به طنز و طعنه " انشا الله ايرلاين" لقب داده اند، هواپيما بدون هيچگونه تاخيری و درست سر ساعت معين پرواز کرد. با وجود کهنه بودن هواپيما، پرواز بسيار راحت و آرام بود. مسئولان مالی بی بی سی که رمز و راز مصرف پول را بيش از هر مقتصدی می دانند، به جز مواردی خاص، برای کارمندان تکت (بليت) درجه سه (اکانومی کلاس) می خرند و من هم مثل ديگران از آن تکت ها داشتم . وقتی در چوکی (صندلی ) ام قرار گرفتم، متوجه شدم که با وجود همه ناتوانی مالی شرکت آريانا، فاصله بين رديف چوکی ها بيشتر از فاصله چوکی های همين بخش (اکانومی کلاس) در هواپيمای پر نام و نشان امارات است که با آن از لندن به دوبی پرواز کرده بودم . بنابر اين خطر ابتلاء به Thrombosis يا Economy class syndrom در هواپيمای آريانا کمتر است و اين را می توان امتيازی برای آريانا شمرد. در هوای سرد کابل نخستين چيزی که در سالن فرودگاه توجه مرا جلب کرد، مامور کنترل پاسپورت بود که از سردی هوا هر از گاهی دستش را به دهانش می برد و با بخار گرمی که از ريه هايش بر می آورد دستانش را گرم می کرد.
سالن پس گرفتن بکس ها (چمدان ها) نيز وضعيت نامناسبی داشت. دريچه ای که از آن بکسها روی نوار متحرک (نقاله) ظاهر می شود، به سوراخ بی حجاب بد شکلی می ماند که گاه گاه به جای بکس، حمال يا سربازی از آن وارد سالن می شد. پيش از آن که بکس ها از سوراخ ظاهر شود و نوار به حرکت در آيد، حمالان (باربرها)، ماموران پليس مرزی و مسافران روی آن بالا و پايين می رفتند. بی نظمی و هرج و مرج کابل امروز ديدنی ها، و بی تناسبی های شگفت انگيزی دارد. به ويژه برای کسی که پس از ديرگاهی از آن ديار ديدار می کند. همين که از ساختمان فرودگاه خارج شدم در کنار شرقی ترمينال چشمم به شمار زيادی از مسافران افتاد که با بکس ها غالبا بسيار سنگين خود در هوای سرد، بی هيچگونه صف و قطاری در انتظار بودند تا ماموران امنيت فروزگاه پاسپورت ها و بکس های شان را بررسی و کنترل کنند. هواپيما ها بعد از ظهر پرواز می کردند، اما مسافران از اوايل صبح در آنجا بودند. منتظران، درمانده و مستاصل بودند. شماری از پير مردان و زنان و کودکان از ماندگی (خستگی) روی زمين نمناک و سرد نشسته بودند. زيرا کار بررسی با کندی حوصله فرسايی همراه بود. روز های بعد صحنه های مشابهی را در جا های ديگر ديدم: گروه کثيری از متقاضيان تذکره (شناسنامه) و پاسپورت در پشت در يکی از ادارات وزارت داخله. و تعداد بسيار زياد مراجعين در پشت درهای ولايت (استانداری) و مستوفيت (اداره ماليه و دارايی) و اداره های ديگر دولتی.
اما آنچه زهر انتظار توام با گرسنگی و تشنگی را در کام مراجعين تلختر می کند، رعايت اجباری قانون نامکتوب دادن رشوه و شيرينی و يا انعام به ماموران و کارمندان دولت است . يکی ديگر از ديدنی ها، ترافيک سرسام کننده، پر هرج و مرج و بی نظم و حرکت مور و ملخ وار موتر (خودرو) ها و وسايط نقليه دو چرخ و گاری ها و مواشی (دامها) و آدمها بر روی جاده هاست. گفته می شود که در کابل بيش از صد و ده هزار موتر خرد و بزرگ وجود دارد و اين چندين برابر ظرفيت خيابانهای شهر است. بستن چند خيابان بزرگ و ايجاد موانع در بسياری از جاده ها به دلايل امنيتی وضع را بد تر کرده است. در اين صحرای محشر، روزی نيست که پوزه موتر رانندگان متهور به پشت و پهلوی بسياری از عابرين شجاعی که با بی باکی و مجبوری، از وسط خيابانها عبور می کنند بر نخورد. در اين ميان، قانون ترافيک مظلوم ترين قربانی، چراغ های ترافيکی (اگر وجود داشته باشد، فعال باشد و برقی در سيمها جريان داشته باشد، از چهار جهت همواره سبز و ماموران رهنمايی ترافيک درمانده ترين و ترحم انگيز ترين ماموران در جهان اند. آلودگی محيط زيست
آب و هوای اين شهر بيش از هر زمان ديگر آلوده است. اولين هشدار به تازه واردان پرهيز از نوشيدن آب چاه و کاريز کابل است. در گذشته نه چندان دور، آسمان کابل در روز آبی و شبها پر از درخشان ترين ستاره ها بود اما امروزه، گرد و غبار و دود، پرده ای بر رخ هر دو کشيده است. کاريکاتوری از يک شهر بزرگ بی ريختی، بی تناسبی و بی نظافتی، بسياری از نواحی شهر کابل(از جمله وزير اکبر خان، مکروريان ها، دهمزنگ، کارته چهار و جاهای ديگر) از ويژگيهای ديگر اين شهر است. تقريبا در همه نواحی، ساختمانها مثل سمارق (قارچ) ناگهانی از زير خاک و خاکستر ويرانه های جنگ سر بر می آورند. ساختمان های خرد و کلان، دو طبقه، سه طبقه، ده طبقه بلند و و بلند تر. ساختمانهای محقر- نيمه محقر، مجلل، مجللتر و کاخ واره ها. از جمله کاخ واره های برخی از مقامات بلند پايه دولت و متنفذين در منطقه جنجالی شيرپور که شماری بر اساس نقشه های پاکستانی اعمار شده اند و ساختمانهای پر شکوهی مثل مرکز تجارتی افغان، هتل لند مارک صافی، فروشگاههای بزرگ فارياب، روشن و City Tower و غيره... وقتی به برخی از اين ساختمان ها وارد می شوی، نقشه، دکور و حتی فضای ساختمانهای مدرن غربی را احساس می کنی؛ اما وقتی پا به بيرون می نهی چشمت به خيابانها و پياده روهای کثيف، پر از زباله و گل و لای ميفتد و ناخوشايندتر اين که در می يابی، مجرای فاضلاب اين ساختمان ها به کاناليزاسيون (شبکه شهری) متصل نيست. زيرا کابل پايتختی که نزديک به سه و نيم ميليون جمعيت دارد، فاقد شبکه شهری است.
همينگونه وقتی به جاده ميوند ( بارزترين نماد شهر جنگ زده و بحران ديده ) می روی، يکی دو ساختمان، با روکار شيشه ای را می بينی که از ميان ويرانه هايی که داغ خشم هزاران و صدها هزار گلوله بر در و ديوار و پنجره های نيمه ويران آنها باقيمانده است قد برافراشته اند و مصداق گوشواره الماس بر بنا گوش عجوزه اند. اين بی تناسبی ها، کابل را به کارتون (کاريکاتوری) از يک شهر بزرگ مبدل کرده است. شايد اين وضعيت در کشوری که پس از قريب به سه دهه، جنگ و بحران بپا می ايستد طبيعی جلوه کند. سرمايه ها و اميدها بديهی است که تا حدی هم اين وضعيت طبيعی است، اما بسياری از مردم کابل نظر ديگری دارند و می گويند که دولت در راستای حرکت به سوی نوسازی و بازسازی، از مردم بسيار عقب مانده است. هرچه کابل را بيشتر ديدم، داوری مردم را در باره دولت عادلانه تر يافتم. مردم در بيش از چهار سال گذشته، با اميد به آينده، کار و تلاش کرده اند زندگی بهتری داشته باشند؛ از کودکان دستفروش که با سرمايه فقر به کار فروش کارتهای تلفن های همراه مشغول اند تا آنهايی که چندين ميليون دلار سرمايه گذاری کرده اند، همه سهم خود را در بازسازی و نوسازی به نحوی ادا کرده اند و می کنند. مردم به انگيزه نياز شديدی که وجود دارد، به قدر توان خود خانه و دکان و سرای و هتل می سازند. اما دولت می گويد که اين ساختمان ها بدون نقشه و برنامه ساخته شده اند مردم می گويند تهيه نقشه و برنامه های کوتاه مدت و دراز مدت شهرسازی و خانه سازی، آسفالت جاده ها و نظافت آنها، ايجاد پارک ها و ساير تاسيسات ضروری و سرانجام ايجاد شبکه کاناليزاسيون، همه از وظايف دولت است، نه ساکنان شهر. خانه ای که از آن من 'بود'
اين کوچه از دفتر بی بی سی در شهر نو، فاصله چندانی ندارد. وقتی به دفتر رسيدم، هجوم يادها، خاطره ها و عاطفه ها امانم نداد و ناگزير راهی کوچه مان شدم، به سوی خانه ای که ديگر از آن من نبود. ازهمان لحظه ورود، کوچه مان را دگرگونه يافتم، جای لوحه سنگی که نام کوچه بر آن حک شده بود، خالی بود؛ به جای آسفالت، سراسر کوچه پر از گل و لای و زباله بود. از جوی آب روانی که از "جوی شير" می آمد و باغچه ها و چمنهای خانه ها را آبياری می کرد، خبری نبود. در گذشته ها در کوچه مان در نزديک خانه ما، در دو طرف گذر، صف هايی از درختان اکاسی (اقاقيا) قد بر افراشته بود و در فصل بهار، فضا را پر از عطر فرخ بخش و دل انگيزی می کرد. در دوران کودکی، عصر که می شد، پسران و دختران خانه های نزديک، کنار هم می آمديم، گلخوشه ای از گلهای اکاسی می چيديم، گلخوشه را دانه دانه می کرديم، هر يک گل کوچکی را می گرفتيم، گلبرگهايش را کنار می زديم و از ميان آن، گلرگ سبزی را که شکل واژه عربی "بسم" داشت، جدا می کرديم و به همديگر می گفتيم: "ببين، بسم مرا ببين! بسم الله مرا ببين!" و اما متوجه شدم که از درختان سبز و بلند اکاسی ديگر اثری نيست. بسيار بالا و پايين رفتم، پوييدم و پاليدم (جستجو کردم) اما حتی کنده ای از آن درخت ها نيافتم. از همسايه ها و ساير ساکنان کوچه هم، کسی را نديدم؛ ساکنان جديد برای من افراد نا آشنايی بودند؛ لباس و سر و صورت شان هم با گذشتگان فرق داشت. خانه های کوچه هم با گذشته فرق داشت. نزديک به هفتاد درصد خانه ها از نو بنا شده است. خانه های قديم بيشتر گلی، از خشت خام و يا خشت پخته ساخته شده بود، اما خانه های جديد، همه از آهن و پولاد و سمنت (سيمان) ساخته شده است. خانه های پيشين معمولا يک طبقه بود و خانه های نو بزرگ و چند طبقه است. وقتی نزديک خانه خودمان رسيدم، راست بگويم متردد شدم؛ خانه را نشناختم، از ساختمان قديم و در و ديوار قديمی اثری نمانده بود. به جای آن، ساختمان بزرگ سه طبقه مجللی با در بزرگ آهنی ديدم. در طبقه دوم ساختمان، يک غرفه که در آن يک نگهبان مجهز با کلاشنيکوف نشسته بود، ديده می شد.
با دو دلی به در آهنی نزديک شدم، پيش از آن که در بزنم، محافظ مسلح سر از غرفه بيرون کرد و گفت: " برو برادر... اينجا خارجی ها زندگی می کنند، اجازه نيست". تا پاسخی بدهم، جوانی در بزرگ آهنی را باز کرد و پس از سلامی از او و عليکی از من، گفت: "چه می خواهی برادر؟" گفتم: "اينجا زمانی خانه ما بود، می خواستم اجازه بدهيد نگاهی به داخل بيندازم. به باغچه، به چمن، به حويلی (حياط)". گفت: "برادر اجازه ندارم، اينجا خارجيها زندگی می کنند، آمر امنيت اجازه نمی دهد". گفتم: "درست است، اما من همه کودکی، نوجوانی و جوانيم را در اين خانه سپری کرده ام. لطفا برای چند ثانيه اجازه بدهيد به حويلی و چمن نگاهی بيندازم". جوان معذرت خواست و به سوی در رفت. به دنبالش صدا کردم: " بالاخره می توانيد بگوييد که آيا درخت آلبالوی وسط حويلی هنوز هست؟ هنوز شکوفه می دهد؟" جوان وارد خانه شد و در را بست و من بازگشتم. تلويزيون ها در هتلی که اقامت داشتم، آبگرم و برق که برای تعداد زيادی از ساکنان کابل، سيمرغ و کيميا شمرده می شود، همواره ميسر بود. از اينرو، شبانه می توانستم ساعتها تلويزيونهای افغانستان را تماشا کنم و آنها را با يکديگر مقايسه کنم. تلويزيونهای طلوع و آريانا برنامه های جالبی پخش می کردند، بحثها و مصاحبه های نغز و پر مغز؛ برنامه های خبری که حضور خبرنگاران در ولايات مختلف افغانستان و استفاده از منابع بين المللی، به غنای تصويری آنها می افزود؛ برنامه های آموزشی و تفريحی برای کودکان، نوجوانان و جوانان و همين گونه برنامه های خوب موسيقی، ورزش و فيلمهای جالب و نسبتا جديد از ويژگيهای اين تلويزيون ها شمرده می شود.
متاسفانه برنامه های تلويزيون ملی افغانستان به قدر تلويزيونهای طلوع، آريانا و افغان ( متاسفانه نتوانستم برنامه تلويزيون آينه را ببينم) جالب نيست. ظاهرا تعلق اين تلويزيون به دولت و اعمال مقررات و احکام خشک مقامات مختلف که حق و ناحق به خود اجازه دخالت در کار اين تلويزيون را می دهند، باعث عقب ماندن و شکست آن در رقابت با تلويزيونهای ديگر شده است. اين در حالی است که تعداد کارمندان تلويزيون ملی، به مراتب بيشتر از کارمندان طلوع و آرياناست. فرهنگ تحمل شبی يکی از مقامات بلندپايه دولت، مرا به خانه اش مهمان کرد. در ضيافت آن شب، شمار ديگری از بلند پايگان دولت از جمله سه ژنرال ارتش و تنی چند از تحصيلکردگان در غرب و بازگشتگان از غرب حضور داشتند.
آن شب همه ما درباره مسايل و موضوعات مختلف و حتی متنازع بحث کرديم. اما آنچه توجه مرا جلب کرد روش و رفتار مودبانه طرفهای بحث نسبت به يکديگر بود. بحثها گاهی جدی می شد و حتی يک بار يکی از مهمانان به يکی از شخصيتها که برای طرف مقابل بسيار محترم و حتی مقدس بود حمله کرد. اما طرف، آن را با کمال خونسردی و حتی لبخند پاسخ گفت و خواست طرف خود را با منطق مجاب کند که اشتباه می کند. درگذشته، در افغانستان معمولا شمشير و تفنگ، حلال اختلافهای سياسی بود،. اما به نظر می رسد که اين عادت ناپسند، اکنون در حال دگرگونی است. رفتار آن شب مهمانان، به نظر من نشانه برجسته ای از تحمل سياسی بود که خود، نماديی از اعتلای فرهنگ سياسی در جامعه می تواند باشد. خوشبختانه امروزه در برخوردهای روزمره سياسی در افغانستان هم، نمونه های بسياری از چنين تحول مثبتی به چشم می خورد. غم جان و نان
بازگشت ميليون ها مهاجر افغان که می تواند "فال نيکی" برای آبادی و بازسازی باشد، با نبود زمينه کار وضعيت را بدتر کرده است و به لشکر بيکاران و لشکر فقر می افزايد. اکثريت آنهايی که کار و شغلی دارند، معاش و يا دستمزد کافی ندارند. در اين حال، بهای کالاهای مورد نياز اوليه به تناسب در آمد آنها بسيار بالا رفته است. اين وضعيت به گسترش رشوه و اختلاس و و ساير موارد فساد اداری در سطح کارمندان پايين رتبه و ميان رتبه منجر می شود. مردم می گويند که رشوه ها و اختلاس ها به تناسب ارتقای مقام، بزرگ و بزرگتر می شود. هنوز آثار زورگويی و قلدری برخی از افراد و گروه های مقتدر حتی در همين پايتخت احساس می شود. نا امنی هنوز مشکل جدی است. بسياری از آنهايی که احساس امنيت می کنند ممنون دولت نيستند، آنها مشکور نيرو و گروه خودی هستند. کوتاه جمعا سيزده روز در کابل پاييدم. پس از قريب به پنج هزار روز دوری از شهری که هر کوچه آن کوچه باغ عزيز ترين خاطره هاست، سيزده روز چه قدر کوتاه است. می خواستم بيشتر بمانم، بسيار بيشتر. می خواستم با رنگها و پيرنگهای تازه آن با و اقعيت ها و حقايق آن بيشتر آشنا شوم. اما مسئولان برنامه های بی بی سی برای افغانستان مرا فرا خواندند و چاره ای نداشتم که گفته اند مامور معذور است. ![]() چهارمین بخش از رشته برنامه های آفتاب عشق، زندگی مولانا در شهر قونیه و دیدار او را با شمس تبریزی به تصویر می کشد. مولانا جلال الدین محمد، پس از درگذشت پدرش سلطان العلما (معروف به بها ولد)، بر مسند پدر به عنوان آموزگار و مدرس علوم اسلامی در شهر قونیه تکیه زد.
یک سال پس از درگذشت بها ولد، سید محقق ترمذی نیز به قونیه می آید و آموزش های مولانا را، که در کودکی آغاز کرده، از سر می گیرد.
احمدضیا رفعت، استاد دانشگاه در کابل می گوید :"پس از مرگ بهاولد، مولانا بر مسند پدر تکیه می زند. او مسئولیت خانواده و مدارس دینی را به عهده می گیرد و در چهار مدرسه دینی، که در قونیه وجود دارد، تدریس می کند و در حدود چهارصد شاگرد دارد."
او می گوید :"مولانا 9 سال تحت پرورش محقق ترمزی بود. در همین آوان از محضر کمال الدین ابن العدیم نیز بهره برد و فقه حنفی را آموخت". مولانا در این مدت علوم متداول زمان خود را از نزد مشهور ترین آموزگاران عصر فرا می گیرد. دکتر حسن کرت استاد شرعیات (الهیات) دانشگاه آنکارا در ترکیه می گوید: "مولانا از نزد آموزگاران خود زبان عربی، لغت ، تفسیر ، حدیث و فقه را آموخت و با متصوفان و علمای مشهور آن دوران نظیر محی الدین ابن عربی، سعدالدین حموی، عثمان رومی ، اوحدالدین کرمانی و صدر الدین قونوی آشنا شد ." سنت سفر مولانا پس از گذراندن مدتی در حلب و شام، که گویا مجموع آن به هفت سال نمی رسد، به اقامتگاه خود، قونیه، باز می گردد. چون به شهر قیصریه می رسد، شمسالدین اصفهانی، او را به خانه خود دعوت می کند؛ اما سید برهانالدین ترمذی که همراه مولاناست این دعوت را نمی پذیرد و می گوید: "سنت مولانای بزرگ آن بوده که در سفرهای خود، در مدرسه منزل میکرده است."
او به مولانا می گفت که علم تنها در یادگیری نیست، بلکه دست یافتن به معرفت است. دکتر کرت می افزاید: "محقق ترمزی می خواست که مولانا عارف شود. به همین دلیل شاگرد و استاد در همین شهر سه بار در چله خانه ای به نام اربعین به ریاضت می پردازند؛ در آنجاست که مولانا به شناخت می رسد و راز معنای معرفت بر او آشکار می شود." مولانا، پس از درگذشت سید برهانالدین ترمذی، با استقلال بر مسند ارشاد و تدریس می نشیند. از ۶۳۸ تا ۶۴۲ هجری که نزدیک به پنج سال میشود به سنت پدر و نیاکان خود به تدریس علم فقه و علوم دین می پردازد. دیدار با شمس
دکتر توفیق سبحانی، از مولانا پژوهان ایران می گوید: "در اولین دیدار بین شمس و مولانا، آنان چهل شبانه روز در باغ صلاح الدین زرکوب نشستند و به بحث پرداختند. حاصل این بحث همان بود که مولانا بیش از چهل هزار بیت سرود؛ ولی گفت: این دیوان شمس است نه دیوان من." پس از این دیدار، که به دیدار دو جان معروف گشته، مولانا درس و وعظ را ترک می کند و به شعر و سماع می پردازد. در حقیقت، به باور بسیاری از مولوی شناسان، پس از این دیدار، زندگی دوم مولانا جلال الدین محمد بلخی آغاز می شود. در مورد چگونگی دیدار مولانا با شمس نیز سخن های متفاوت و روایات گوناگونی مطرح شده است. افلاکی، در کتاب "مناقب العارفین"، به نوعی نخستین دیدار مولانا با شمس را روایت کرده و عبدالرحمان جامی شاعر و عارف سده نهم به نوعی دیگر. اما معروف ترین روایت در این مورد همان روایتی است که افلاکی بیان کرده است. بایزید یا محمد؟
شمس به اعتراض گفت اگر چنین است پس چرا محمد گفت: ما عرفناک حق معرفتک (ما آنگونه که باید، تو - خدا- را نشناختیم)؛ اما بایزید گفت: سبحانی ما اعظم شانی". سخنی که از بایزید نقل شده است، یکی از سخنانی است که منافات با تعالیم "شریعت" دارد و معنای آن این است :"من چه عظیم الشان (بلندمرتبه) هستم؟! پاک باد وجود من که من عظیم الشانم!" سوال شمس این بود که: اگر پیامبر اسلام برتر از بایزید است، پس چرا یکی چنین می گوید و دیگری چنا ن ادعایی می کند؟ مولانا، در جواب شمس، می گوید به خاطر آن است که ظرفیت بایزید سخت تنگ بود و به نوشیدن قطره ای از می مست شده بود و آن فریادهای مستانه را سر می داد. اما به گفته مولانا، ظرفیت اقیانوس گونه پیامبر، چندان فراخ بود که با وجود دریاهای معرفت، که در او ریخته بودند، همچنان احساس عطش می کرد و باز از خداوند می خواست که بر او بیشتر فرو ریزد. گفته اند که وقتی شمس این جواب را از مولانا شنید نعره ای زد و بی هوش شد. این آغاز دوستی و رفاقت عمری آنان بود. شمس که بود؟
آقای طغیان می گوید: "گویند شمس مدام در جستجوی مردی بود تا آنچه در درون اوست به وی نیز تلقین کند. و روایت است که مولانا نیز از سالها در انتظار چنین شخصی بوده و این انتظار را شاگردان و پیروانش همیشه حس می کردند." دیدار مولانا با شمس، به نوشته تاریخ نگاران، زندگی خداوندگار، در سال ۶۴۲ هجری صورت گرفت و در این زمان مولانا ۳۸ سال داشت و شمس در ششمین دهه زندگی به سر می برد. مولانا، که به باور بسیاری از ادبیات پژوهان، تا آن زمان شعری نسروده بود ، به سرایش شعر آغاز می کند. دکتر سبحانی، از مولوی پژوهان ایران، می گوید: "در ۳۸ سالگی مولانا ، طوفانی به نام شمس او را در نوردید و چنان متحولش ساخت که از خطابت و وعظ ناگهان به شعر روی آورد و عاشقانه ترین شعرها را سرود." هی های شمس تبریز!
* از دیوان شمس تبریزی 'قمار عاشقانه' ولی موضوع مهم این است که شمس با مولانا چه کرد که توانست تا این اندازه بر زندگی او اثر بگذارد؟ آیا مولانا بدون دیدار با شمس نیز به این مرتبه از عظمت و بزرگی، که نصیب او شده است، دست می یافت؟ دکتر عبدالکریم سروش، اندیشمند نام آشنای ایرانی، که پژوهش های سترگ و ارزشمندی در زندگی و آثار مولانا کرده، دیدار مولانا با شمس را "قمار عاشقانه" نام نهاد است. این موضوع را دربخش پنجم از رشته برنامه های آفتاب عشق دنبال می کنیم. یک نظر سنجی تازه نشان می دهد که مردم افغانستان هنوز نسبت به آینده امیدوار هستند و درصد بالای هنوز از حضور نیروهای خارجی در این کشور حمایت می کنند.
این نظر سنجی که همه ساله برای بی بی سی و شبکه ای بی اس امریکا انجام می شود نشان میدهد که مردم از روند کند بازسازی، ادامه نا امنی و ناکامی دولت در تامین نیازهای اولیه خود مانند آب آشامیدنی صحی، غذا و برق خشنود نیستند. هم چنان نظر سنجی حاضر نشان می دهد که مردم از وارد آمدن تلفات ملکی در جریان اجرای عملیات نظامی نا راضی هستند. با این وجود شمار کمی از مردم از بازگشت طالبان به صحنه سیاسی حمایت کرده اند که تنها چهار درصد از شرکت کنندگان این نظر سنجی را تشکیل میدهد. در حالی که گفته می شود درصدی بلند خواهان انجام مذاکرات با طالبان جهت ختم جنگ و خشونت بوده اند. این نظر سنجی نشان می دهد که 70 درصد مردم از حضور نیروهای خارجی حمایت می کنند و 43 درصد دیگر خواهان حضور این نیروها تا زمان تامین امنیت در افغانستان هستند. انجمن تکنولوژی ارتباط معلوماتی افغانستان تاسیس شد.
Afghanistan Information Communication Technology Assocaition لزا از دوستانی که در این زمینه مایل به همکاری با این انجمن هستند خواهشمند هستیم که اطلاعات خود را برای ما ارسال دارد. این یک انجمن تخصصی است و از سراسر دنیا عضو دارد و عضو می پزیرد. همچنین کسانی که علاقه مند نیز باشد انجمن با گرمی استقبال می کند. لزا از دوستانی که در رشته های کامپیوتر و آی تی و مخابرات تحصیل می کنند اعضای تخصصی انجمن هستند. البته کسانی که در این زمینه تخصص ندارند و علاقه مند فعالیت در این انجمن باشند هم می توانند عضو شوند.
وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان می گوید سازمان علمی، فرهنگی و آموزشی کشورهای اسلامی (ISESCO) شهر تاریخی غزنی (غزنه) افغانستان را به عنوان "پایتخت تمدن اسلامی" در میان کشورهای آسیایی پذیرفته است.
براساس اعلامیه وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان، قرار است این لقب رسما در سال 2013 میلادی به شهر غزنه داده شود. این تصمیم در ششمین اجلاس سازمان علمی، فرهنگی و آموزشی کشورهای اسلامی در کشور لیبی اتخاذ شده است. کارشناسان می گویند که اعطای این لقب به غزنه، از اهمیت زیادی برای افغانستان برخودار است. وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان از این موضوع به عنوان "افتخار بزرگ" برای افغانستان یاد کرده است. شهر غزنه، زمانی امپراطوری بزرگ اسلامی بوده و سلطان محمود غزنوی، لشکرکشی های زیادی از این منطقه، با هدف گسترش اسلام داشته است. 'بلاد بزرگ اسلامی'
تاریخ شناسان باور دارند که سلطان محمود غزنوی، بستر مناسبی را برای شکوه فرهنگ اسلامی فراهم کرد و در زمان امپراطوری او، سرزمینی که امروز افغانستان خوانده می شود، "بلاد بزرگ اسلامی" شناخته می شد و خلافت بغداد، سلطان محمود را به عنوان "بزرگترین سلطان اسلام" می شناخت. غزنه در این دوران، به مرکز بزرگ اندیشمندان، شاعران، فیلسوفان و متفکران اسلامی تبدیل شد. سنایی غزنوی شاعر و ابولفضل بیهقی نویسنده نامدار پارسی زبان، در غزنه زندگی می کرده اند. تاریخ شناسان می گویند سلطان محمود غزنوی، در حقیقت با لشکرکشی های خود "پیام اسلام" را از غزنه به دیگر نقاط با خود می برد. غزنی پس از دور غزنویان نیز از مناطق مهمی در عرصه فرهنگی بوده است.
'بازار بوش'، نامی است که فروشندگان و خریداران، به بازاری در مرکز شهر کابل داده اند. این بازار، به خاطر عرضه کالاها و محصولات آمریکایی، به این نام شهرت یافته است.
"بازار بوش"، که فاصله کمی با ارگ ریاست جمهوری افغانستان دارد، به فروش کالاهای مستعمل و نو آمریکایی اختصاص دارد. حاجی تور، وکیل این بازار می وگوید "در این بازار، که در محله مرادخانی قدیم موقعیت دارد، بیش از ۶۰۰ دکان در ۱۲ ردیف اخیراً ساخته شده است. نام اصلی این بازار، مارکت 9 ستاره است." فروشندگان دوره گرد در جلو "بازار بوش" اجناس گوناگونی را به فروش گذاشته اند. از پنبه گرفته تا مواد خوراکی در آن جا به چشم می خورد. در جلو دکان ها نیز، کالاهای گوناگونی به نمایش گذاشته شده است. در دکان های این بازار، از مواد خوراکی، لباس، لوازم آرایشی، وسایل الکترونیکی و خانگی گرفته، تا لوازم مورد نیاز نظامیان به فروش می رسد. کالا از منابع نظامی
از حاجی تور پرسیدم که کالاهایی که بیشتر به درد نظامی ها می خورد، چگونه به اینجا آورده می شود؟ او گفت نظامیان آمریکایی بیشتر این اجناس و مواد را به مردم روستایی هدیه می دهند، اما آنان بدون استفاده از این اجناس، آنها را به فروش می رسانند. به گفته وکیل "بازار بوش"، برخی از کالاهای این بازار از شهرهای بزرگ افغانستان و حتی از پاکستان و چین به اینجا می آید. اما نجیب، فروشنده جوان در "بازار بوش" گفت که او مواد خوراکی، وسایل الکترونیکی ، لوازم آرایشی و لباس را از مترجمان نیروهای آمریکایی، سازمان ناتو و آیساف می خرد و سپس آنها را به دکانداران بازار بوش می فروشد. بازار مردانه
محمد صابر، مالک یکی از دکان های این بازار می گوید:" اکثریت مشتریان ما را خارجی خت تشکیل می دهند، بعضی از مهاجرانی که از خارج برگشته اند نیز از ما جنس می خرند." آقای صابر گفت مشتریان او بیشتر ترجیح می دهند که اموال آمریکایی را به دلیل کیفیت خوب آنها خریداری کنند. با آن که در این "بازار بوش" لوازم و مواد آرایشی زیادی عرضه می شود، شمار مشتریان زن در این بازار کم است و بیشتر این مشتریان را مردان تشکیل می دهند. از یکی از مشتریان به نام داوود، که سرگرم چانه زدن برای خرید یک ماشین ریش تراش بود، دلیل خرید او را از این بازار پرسیدم. او گفت: "این بازار خوبی است. کیفیت وسایل و موادی که در اینجا پیدا می شود، اگر تاریخ مصرف آنها نگذشته باشد، از بازارهای دیگر بهتر است. من از اینجا وسایل برقی، ماشین ریش تراش و آب میوه می خرم." مشتریان "بازار بوش" از کیفیت کالاهایی عرضه شده در آن راضی هستند. بهای کالاها هم در این بازار نسبتاً ارزان تر از دکان های دیگر است. |
|