اين قافله عمر عجب ميگذرد درياب دمي را که به طرب ميگذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري پيش آر پياله را که شب ميگذرد
+ نوشته شده در 2009/8/1ساعت 9 قبل از ظهر  توسط گ.ق
|
درباره وبلاگ
مشت می کوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد من هوارم را سر خواهم داد چاره درد مرا باید این داد کند از شما خفته چند چه کسی می آید با من فریاد کند...