تبليغاتX
بازگشت متخصصان افغانی مقیم ایران
در سال 1377 نیروی نظامی ایران 630 تن از افغان های زندانی در اردوگاه «سفید سنگ» را قتل عام کرد. زندانیان که همه به جرم افغان بودن برای زمان نامحدودی در آن اردوگاه نگهداری می شدند، آن سال به خاطر وضعیت بسیار وحشت ناک اردوگاه دست به احتجاج زدند. دولت ایران با فرستادن هلیکوپترهای نظامی، تمام زندانیان را به رگبار بست و پس از چندی بر روی گور دسته جمعی آنان یک سرک قیرریزی شده اعمار کرد. از میان زندانیان اما، جمعی نیز توانستند پنهان شوند و یا فرار کنند؛ از آن میان داوود عظیمی است که حالا در فلم «سفید سنگ» به عنوان یکی از بازیگران اصلی حضور دارد.
در فلم «سفید سنگ» داوود وهاب تهیه کننده، زبیر فرغند، کارگردان و همایون پاییز بازیگر نقش اول آن اند. تیم فلم ساز در شمال کابل اردوگاه «سفید سنگ» را بازسازی کرده اند و تمام حوادث فلم نیز در همان جا فلم برداری می شود. بودجه ی 300هزار دالری فلم از سوی یک موسسه ی امریکایی پرداخت شده است. 
تلاش زیادی صورت گرفته است تا فلم «سفید سنگ» از هر نگاه بتواند تصویری باشد از آن واقعه ی مخوف سال 1377 که اتفاقا کسان زیادی از آن خبر ندارند. واقعه ای که گزارشگر روزنامه ی «اندیپندنت» آن را کاملا هالیوودی می خواند و در شماره ی 20 نوامبر آن روزنامه درباره ی آن فلم می نویسد: «داستان بزرگی که می شود از آن فلم بزرگی ساخت». تهیه کننده ی فلم به اندیپندنت گفته است: «ما تمام این اردوگاه، به شمول سیم های خاردار، دیوارهای سمنتی و تمام جزییات دیگر را بازسازی کردیم، حتا با مواد فاضله ی ساختگی کف اتاق ها را پوشاندیم». با وجود مخارجی که در طراحی صحنه، و تهیه امکاناتی همچون کمره ی 35 ملی متری، وسایل حرکتی فلم برداری و نورپردازی شده است، اما می شود از زبیر فرغند یک فلم خوش ساخت و قابل قبول انتظار داشت؟
زبیر فرغند با آن که از نام های نسبتا قدیمی در سینمای افغانستان به حساب می آید، مگر دستاوردهایش به اندازه ی سال هایی که در سینمای کشور فعالیت داشته است، نمی رسد. او قبلا چند فلم اکشن ارزان قیمت ساخته است که معلوم نیست تا چه حد او را آماده ی رهبری یک فلم بزرگ کرده است. 
این فلم در کنار داستان قتل عام افغان ها (یا «افاغنه» آن طوری که دولت ایران می خواند) داستان دیگری را نیز خواهد گفت؛ داستانی را که شاید در فلم نبینیم، اما آن را با تماشای فلم درخواهیم یافت: داستان ناگفته و ناگفتنی رنج افغان های مقیم ایران. این فلم اولین گام بزرگی است برای بازگویی قصه های مهاجرت. آن چه در اردوگاه های ایران بر سر افغان ها می گذرد، بخشی از تراژدی بی پایانی است که میلیون ها انسان بی صدا نقش قربانیان ازلی آن را بازی می کنند. حکومت نژادپرست ایران با تبلیغ نفرت و دگرستیزی در میان مردم ایران، زندگی افغان ها را عملا به یک کابوس شبانه روزی تبدیل کرده است. این فلم بدون شک نمی تواند تصویر کاملی از 30 سال مهاجرت افغان ها در ایران باشد؛ اما کم ازکم فتح بابی می تواند باشد بر این موضوع، موضوعی  که بدون شک بخشی از تاریخ معاصر ملت افغانستان به حساب خواهد آمد.
در ایران با آن که چهار میلیون افغان زندگی می کنند، و به نحوی افغان ها بخشی از واقعیت جامعه ی ایرانی است، اما بسیار کم اتفاق افتاده است که سینماگران ایرانی به زندگی آنان بپردازند. مشهورترین فلم در این باره، فلم تحسین شده ی «باران» از مجید مجیدی است که تلاشی است برای به پرده آوردن زندگی واقعی اشباح فلک زده ای بنام «افاغنه». اما این فلم و امثال آن، در برابر موج تبلیغات ضد افغانی تلویزیون ها و مطبوعات حکومتی ایران بسیار ناچیز است.
بسیاری از بازیگران فلم «سفید سنگ» افغان های مهاجری هستند که از ایران برگشته اند و به خوبی می توانند زبان فارسی را با لهجه ی ایرانی صحبت کنند. داوود عظیمی که نقش یک پولیس ایرانی را به عهده دارد، به گزارشگر اندیپندنت گفته است: «من احساس خوبی دارم از این که در یونیفورم پولیس ایران هستم. من همه ی این ها را زندگی کرده ام و حالا دوباره آن را به خاطر می آورم و به دنیا نشان خواهم داد که آنها همین فاجعه را بر سر ما آوردند». همایون پاییز قهرمان «سفید سنگ» در پایان فلم می میرد؛ با آن که قتل عام شش ساعته ی سفید سنگ مثل یک حادثه ی هیجان انگیز هالیوودی به نظر می رسد، اما در فلمی که بر اساس آن ساخته شده است، چگونه یک قربانی می تواند نقش قهرمان را بازی کند؟ در سفید سنگ هیچ کسی قهرمان نیست، همگی قربانی اند، قهرمان آن بالا در هلیکوپتر نشسته است.

+ نوشته شده در  2009/4/26ساعت 3 بعد از ظهر  توسط گ.ق  | 

به احتمال قوي شما با تعجب روي صندلي ميخکوب و حيرت زده نشسته ايد و با خود مي گوييد،
"اين راز چيست؟"...

 براي مقدمه مي خواهم بپرسم تا به حال شده درحالي که توي اتوبوس نشستي و يا توي پياده رو ها و

 يا پارکها قدم مي زني و يا سوار مترو  و يا هواپيما و يا پله برقي مي شي  به اين    فکر    افتاده 
باشي که واقعا تمام اين تشکيلاتي که همه ي انها با سيستمي دقيق و  پيچيده  کار   مي کنند    ساخته
 دست همين بشري هستند که ميليون ها سال پيش در غار ها زندگي  ميکردند؟و  بدنشان   را    با 
برگ درختان مي پوشاندند.ايا باور ميکني؟

 

«همه ي ما با يک قدرت لاينتهي کار مي کنيم همچنين دقيقا با همين قوانين،راهنماي خودمان
هستيم.قوانين طبيعي اين جهان بسيار دقيق هستند به طوري که بدون هيچ مشکلي مي توانيم
يک فضا پيما بسازيم و مي توانيم انسان را به کره ي ماه بفرستيم و زمان فرود فضا پيما را
تا مقياس ثانيه تعيين کنيم»

 "تمام افکار شما يک چيز حقيقي به نام نيرو است"

بی شک بسیاری از شما جزو افرادی هستند که نامی از کتاب یا فیلم “راز” شنیده اند. برای آن دسته که هنوز از نام آن بی خبرند باید بگم که راز یکی از بهترین ایدوئولوژی های قرن است و بی شک تحولات عظیمی را می تواند در سطح جهانی باعث شوند.

من راجع به کتابی که نصفه خوانده ام یا فیلمی که هنوز ندیده ام نمی خواهم مطلب بنویسم، می خواهم هویت رازی را که روندا بایرن نویسنده این کتاب در ذهنش تداعی کرده را در واژگانی شیواتر برای شما مطرح کنم. مطمئن هستم که آشنا شدن با راز همان نقطه مبهمی در ذهن و دل ماست که بی دلیل باعث تشویش روحیه و افکارمان می شود و زمانی که راز را درک کردیم، (دقت کنید که باید درکش کنید نه بدانیدش!) رنگ و روی دنیا عوض خواهد شد و به اینکه چقدر شاد و موفق هستیم غبطه خواهیم خورد.

راز چیزی غیر از “قانون جذب” چیست. در تعریف قانون جذب یا “The Law of the attraction” آمده است: هر امر قابل تصوری را که به زندگی شما وارد می شود خودتان به فضای زندگی خویش جذبش می کنید. آنها به واسطه تصاویر و پنداره هایی که در ذهن خود نگه می دارید به سوی شما جلب می گردند. آن چه می آید همانی است که شما به آن فکر می کنید. شما مدام در حال جذب هرچیزی هستید که فکر مرتبط با آن در ذهنتان جریان دارد.

یا به قول مولفورد : ” هریک از افکار شما بخشی از واقعیت است. یک نیروی واقعی!”.
این در حالی است که اساتید گرانقدری نظیر شکسپیر، بتههون، داوینچی، سقراط، افلاطون، نیوتن، گوته، هوگو و … این قانون را در نقل قول ها و اشارات و آثار خود، بزرگترین و نیرومند ترین قانون کائنات دانسته اند.

بسیاری در واکنش به این راز عظیم آن را تکراری، بیهوده و از متدهای روانشاسی قرن بیست (یا بیست و یک ) می دونند و معتقدند که اینها رو خودمون می دونیم و … . درک و لمس راز (قانون جذب) در همان لحظه تفهیم معجزات را به سوی شما روانه می دارند، چیزهایی که شدیدا به آنها نیاز دارید یا می خواستید به سمت شما می آیند و مشکلات و دردسرهای معمول به نوعی از شما دور می شوند. همه اینها اتفاقاتی است که نه تنها من (نویسنده این بلاگ) بلکه خیلی های دیگه اعتراف به اتفاق افتادنش کردند، خاطرات بد و اتفاقات اخیر و شکست های روحی و روانی رو فرض کنید که با مفاهیم قانون جذب از شما دور می شوند و جالب اینجاست که بهترین جایگزین ها، به جاشون ظاهر می شوند و این یکی از مهمترین عوامل شادی و موفقیت در زندگی است.

راز

راز

پس ما با فکر کردند در واقع عملی شدن آن افکار را به واقعیت تبدیل می کنیم، در واقع هنگامی که فکر می کنیم (همیشه فکر می کنیم! جز موقع خواب) فرکانسهایی را از ذهن خود به دنیای بیرون منتشر می کنیم، این فرکانس ها در نوع خود یکتا می باشند، لذا در عالم هستی به گردش در می آیند و هرچیزی را که مربوط به آنهاست جذب می کنند، و چون به تعبیری هر چیزی نزد اصل و منبع خود بازمی گردد، لذا این فرکانسها (افکار) که حالا مجموع اتفاقات و مجذوبیات آنها به آن اضافه شده به سمت شما برمی گردند، لذا شما آنچیزی را که به آن فکر می کردید دارید. این یک اصل است، به قول معروف دیر یا زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. این قانون به ما هشدار می ده که همیشه مراقب نوع فکر کردن خودمون باشیم. در ابتدا کمی مشکل بنظر می رسه ولی فکر کنید اگر نوع فکر کردن شما فقط منفی و بدبینانه باشه، چه بلایا و حوادثی می تونه اتفاق بیفته!

آینده، چیزی جز افکار کنونی شما نیست، بدین منظور که هرچیزی که شما هم اکنون فکر می کنید در آینده اتفاق خواهد افتاد، لذا برای داشتن آینده ای بهتر و شادتر، بهتر است از همین حالا تمرکز و جدیت خود را روی افکار مثبت و سازنده استوار سازید تا طبیعتا آینده ای بهتر داشته باشید.

یکی از کاتالیزورهای این افکار در وادی به واقعیت پیوستن، هیجانات و احساسات می باشد. هرچه بیشتر نسبت به نوعی تفکر علاقه و هیجان داشته باشید، وقوع آن را تسهیل می بخشید.

دقت کنید که بین این قانون و تلقین اختلاف ظاهرا کوچک ولی حیاتی وجود دارد. شما در تلقین در یک بازه زمانی در واقع به خود نهیب می زنید که یک نوع خاص تفکر را در ذهن خود تداعی کنید ولی در قانون جذب شیوه حتی فکر کردن شما عوض می شود (بتدریج) و شما یاد می گیرید که راجع به تمامی افکار، قانون جذب رو بکار برده و حتما موفق شوید.

خود را پولدار تصور کنید، خود را یک فرد ارزشمند تصور کنید، خود را یک استاد یا دبیر فرض کنید، خود را یک جراح فرض کنید و … و با قانون جذب وارد عمل شوید، متوجه خواهید شد که زمینه تحصیلی شما در حال هموار شدن هست یا تحریمات مالی علیه شما در حال حل شدن هستند. نتیجتا شما به آن چیزی که می خواهید و واقعا به آن فکر می کنید می رسید.


+ نوشته شده در  2009/3/10ساعت 12 بعد از ظهر  توسط گ.ق  | 

یا رب دل پاک و جان آگاهم ده                    آه شب و گریه سحر گاهم ده

در راه خود اول زخودم بیخود کن            بیخود چو شدم زخود بخود راهم ده


الهی یکتای بی همتای، قیوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفایی، از شرک مبرایی، اصل هر دوایی، داروی دلهایی، شاهنشااه فرمافرمایی، مغزز بتاج کبریایی، بتو رسد ملک خدایی.

الهی ضعیفان را پناهی، قاصدان را بر سر راهی، مومنان را گواهی، چه عزیز است آنکس که تو خواهی.

الهی اگر طاعت بسی ندارم در هر جهان جز تو کسی ندارم.

الهی از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو پناهم نیست.

الهی دستم گیر که دست آویز ندارم، و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.

الهی روزگاری ترا می جستم خود را می یافتم، اکنو خود را میجویم و ترا می یابم.

الهی گل بهشت در چشم عارفان خار است و جوینده تو را با بهشت چکار است؟

الهی بهشت بی دیدار تو زندان است و زندانی بزندان برون نه کار کریمان است.

الهی اگر بدوزخ فرستی دعوی دار نیستم و اگر به بهشت فرمایی بی جمال تو خریدار نیستم. مطلوب ما بر آر که جز وصال تو طلبکار نیستم.

الهی بر هر که داغ محبت خود نهادی، خرمن وجودش را بباد نیستی در دادی.

الهی همه آتشها محبت تو سرد است و همه نعمتها بی لطف تو درد است.

الهی اگر خامم پخته ام کن و اگر پخته ام سوخته ام کن.


+ نوشته شده در  2009/2/12ساعت 8 قبل از ظهر  توسط گ.ق  | 
در سال1384 گروهی که ظاهرا گفته می‌شود در دفاع از حریم سادات افغانی در ایران فعالیت داشتند، تصمیم می‌گیرند نامه‌ای بنویسند و آن را به حزب اقتدار ملی، سران و متنفذین سادات در داخل افغانستان بفرستند تا آنان در راه مانع ازدواج دختران سادات با غیر سادات کار کنند. اما بانیان این برنامه وقتی متوجه می‌شوند که نامه از نبود منطق و دلیل لنگ می‌زند، تصمیم می‌گیرند با استفتاء از یکی از آیت الله های شیعی در قم، به این مبارزه ادامه بدهند. این کار را "سید محمد روح الله موذن" نماینده یک جریان به عهده می‌گیرد. او استفتا را به دفتر آیت الله صادق شیرازی ارسال می‌کند. کوپي این استفتاء، دربهار 1386 به دست یکی از افغانهای مقیم قم می‌رسد، او این استفتاء را جهت تائید به دفتر‌آيت‌الله شيرازي می‌برد. دفتر آیت الله صادق شیرازی، با تأييد اصل استفتاء و تأييد پاسخ آن از سوي آيت‌الله شيرازي، مجدداً کپي‌موجود را تأييد می‌کنند. متن اصلی استفتاء و پاسخ آن را با هم مي‌خوانيم:
استفتاء ازمحضر حضرت آيت‌الله العظمي سيد صادق شيرازي
این نامه را در اندازه بزرگ از اینجا بدست بیاورید.

استفتاء ازمحضر حضرت آيت‌الله العظمي سيد صادق شيرازي
س: در مناطق ‌مرکزي افغانستان قومي به نام ‌هزاره هستند که ادعا‌ مي‌کنند شيعة‌ اثناعشري هستند. اگرچه نماز، روزه، زکات، حج، جهاد، خمس و... را انجام مي‌دهند، ولي از لحاظ قيافه زشت ‌هستند و هيچ تناسب ‌فيزيکي باشيعة مقدس و معزز‌ ندارند، آيا شرعاً بر ما سادات ‌بني زهرا(س) جايز ‌است که با آن‌ها مباشرت ‌داشته باشيم، از آن‌ها زن بگيريم و به آن‌ها زن بدهيم؟ و آيا فقط زن‌ دادن به آن‌ها حرام ‌است يا حتي زن ‌گرفتن نيز از آن‌ها باعث ‌ذلت و پستي سادات‌است و حرام؟
بسمه تعالي ـ السلام عليکم و رحمت الله و برکاته.
ج: در روايات شريفه آمده ‌است که گويند شهادتين مسلمان است و آن چه براي مسلمانان رواست براي او هم روا مي‌باشد.
استفتاء کننده: سيد محمد روح الله مؤذن
آدرس: [قم، نيروگاه] شيرخوارگاه، هفده متري فهيمي، پلاک 147.
تاريخ تأييد: 24/5/1428ه.ق.
++++

این استفتاء و پاسخ آن که به قلم آقای شیرازی در سال 1384 نوشته شده است و بعد تائید آن در سال 1386 در دفتر آیت الله صادق شیرازی صورت گرفته است.اضافه بر این، سید زکی بهسودی کتابی دارد به نام «در پرتو اهلبیت» که در آن، تمام آیات و روایات مربوط به اهلبیت (معصومین) را مربوط به سادات دانسته و بعد از یک عالم روضه خوانی, می گوید: حد اقل اگر قائل به حرمت ازدواج دختران سادات با غیر سادات نباشیم, معتقد به کراهت آن خواهیم بود. وجالب این که شیخ آصف محسنی قندهاری برآن کتاب تقریظ زده و تآیید کرده است.

یعنی همین آیت الله محسنی را که هزاره‌ها در کابل به پایش میفته و دست و پاهایش را می‌بوسد، بر این کتاب مقدمه نوشته که من تائید می‌کنم ازدواج دختران سادات با غیر سادات حرام و کراهت دارد. شیخ آصف در زمان جنگ‌های داخلی مزاری را محارب خوانده بود. مزاریی که برای نجات هزاره‌ها از دام خرافات شیخ آصف محسنی‌ها و سید حسن فاضل‌ها قدم گذاشته بود. او که اندیشه‌ء والایی داشت: هزاره‌ها باید رشد کنند و درک کنند در چه وضعیتی بسر می‌برند. امروز هزاره‌ها باید بیدار شوند. هزاره‌ها باید خود شان مرجع تقلید داشته باشند.
زنگ خطری برای باداران و حقه‌بازان مذهبی. چه کار باید بکنند که رهبران هزاره‌ها را بدنام کنند و محارب بخوانند. چه کار باید بکنند تا هزاره‌ها را در دام خرافات بیندازند. ذهن آنان خلاق است، امام زمان ظهور می‌کنند، علم می‌سازند، و به شیوه‌های مختلف غارتگری را بلدند.

منظور شهید مزاری چه بود؟ یعنی چه وقتی او می‌گفت هزاره‌ها باید بیدار شوند؟ یعنی اینکه دیگر محسنی و ساداتی که سیدگری می‌کنند نمی‌تواند از طریق خرافات مذهبی هزاره‌ها را فریب دهند. یعنی اینکه شایع است که سید فاضل سانچارکی زمانی که معین وزارت اطلاعات و فرهنگ بود، در ساختن فیلم "کابل اکسپرس" که در آن به هزاره‌ها توهین شده است و صریحا هزاره‌ها را دزد، غارتگر و وحشی خطاب کرده‌ است، دست دارد، او نمی‌تواند رهبر برای هزاره‌ها باشد. یعنی اینکه هزاره‌ها امروز دارای مرجع تقلید هستند که دیگر شیخ آصف محسنی نمی‌تواند مرجع تقلید و رهبر هزاره‌ها باشد.

دوستان به یاد داشته باشند که یک جریان و یا چند نفر سادات متعصب نمی‌توانند از تمام سادات نمایندگی کنند. کارهای سید حسن فاضل، سید حجت فاضل، سید انوری، سید روح الله موذن که چنین کاری کرد جداست از کارهای بقیه سادات محترم
.


انتشار مطلب بالا بیشتر برای از  بین بردن نفاق و بی اساس بودن و خرافات بین شیعیان افغانستان است. و به منظور آگاهی مردم شیعه افغانستان هستند  و کدام توهینی به هیچ قومی و دفاع از قومی نمی باشد. حال شما قضاوت کنید.

+ نوشته شده در  2009/2/3ساعت 11 قبل از ظهر  توسط گ.ق  | 
 
کابل
پس از چهارده سال به کشورم بر می گشتم. به کابل، به زادگاهم برمی گشتم.

بی بی سی مرا برای کار دو هفته ای به کابل فرستاده بود و سفرم محدود به اين شهر می شد. بازگشت به کابل از دو نگاه برايم مهم بود: يکی ديدن وضعيتی که همواره در باره آن در راديو سخن گفته بودم و ديگر، عاطفه ای که در اين ديدار مضمر بود.

'کمربندها را ببنديد'

روز بيست و نهم دسامبر، با هواپيمای بويينگ شرکت هواپيمايی آريانا، از دوبی به سوی کابل پرواز کردم.

علی رغم آن که شرکت آريانا را به طنز و طعنه " انشا الله ايرلاين" لقب داده اند، هواپيما بدون هيچگونه تاخيری و درست سر ساعت معين پرواز کرد. با وجود کهنه بودن هواپيما، پرواز بسيار راحت و آرام بود.

مسئولان مالی بی بی سی که رمز و راز مصرف پول را بيش از هر مقتصدی می دانند، به جز مواردی خاص، برای کارمندان تکت (بليت) درجه سه (اکانومی کلاس) می خرند و من هم مثل ديگران از آن تکت ها داشتم .

وقتی در چوکی (صندلی ) ام قرار گرفتم، متوجه شدم که با وجود همه ناتوانی مالی شرکت آريانا، فاصله بين رديف چوکی ها بيشتر از فاصله چوکی های همين بخش (اکانومی کلاس) در هواپيمای پر نام و نشان امارات است که با آن از لندن به دوبی پرواز کرده بودم . بنابر اين خطر ابتلاء به Thrombosis يا Economy class syndrom در هواپيمای آريانا کمتر است و اين را می توان امتيازی برای آريانا شمرد.

در هوای سرد کابل

نخستين چيزی که در سالن فرودگاه توجه مرا جلب کرد، مامور کنترل پاسپورت بود که از سردی هوا هر از گاهی دستش را به دهانش می برد و با بخار گرمی که از ريه هايش بر می آورد دستانش را گرم می کرد.

پرواز
هواپيمايی آريانا
 علی رغم آن که شرکت آريانا را به طنز و طعنه " انشا الله ايرلاين" لقب داده اند، هواپيما بدون هيچگونه تاخيری و درست سر ساعت معين پرواز کرد
 
اين در حالی است که گفته می شود در در سه سال اخير چند ميليون دلار صرف بازسازی فرودگاه کابل شده است.

سالن پس گرفتن بکس ها (چمدان ها) نيز وضعيت نامناسبی داشت. دريچه ای که از آن بکسها روی نوار متحرک (نقاله) ظاهر می شود، به سوراخ بی حجاب بد شکلی می ماند که گاه گاه به جای بکس، حمال يا سربازی از آن وارد سالن می شد.

پيش از آن که بکس ها از سوراخ ظاهر شود و نوار به حرکت در آيد، حمالان (باربرها)، ماموران پليس مرزی و مسافران روی آن بالا و پايين می رفتند.

بی نظمی و هرج و مرج

کابل امروز ديدنی ها، و بی تناسبی های شگفت انگيزی دارد. به ويژه برای کسی که پس از ديرگاهی از آن ديار ديدار می کند.

همين که از ساختمان فرودگاه خارج شدم در کنار شرقی ترمينال چشمم به شمار زيادی از مسافران افتاد که با بکس ها غالبا بسيار سنگين خود در هوای سرد، بی هيچگونه صف و قطاری در انتظار بودند تا ماموران امنيت فروزگاه پاسپورت ها و بکس های شان را بررسی و کنترل کنند.

هواپيما ها بعد از ظهر پرواز می کردند، اما مسافران از اوايل صبح در آنجا بودند. منتظران، درمانده و مستاصل بودند. شماری از پير مردان و زنان و کودکان از ماندگی (خستگی) روی زمين نمناک و سرد نشسته بودند. زيرا کار بررسی با کندی حوصله فرسايی همراه بود.

روز های بعد صحنه های مشابهی را در جا های ديگر ديدم: گروه کثيری از متقاضيان تذکره (شناسنامه) و پاسپورت در پشت در يکی از ادارات وزارت داخله. و تعداد بسيار زياد مراجعين در پشت درهای ولايت (استانداری) و مستوفيت (اداره ماليه و دارايی) و اداره های ديگر دولتی.

مور و ملخ
ترافيک سنگين در کابل
 يکی ديگر از ديدنی ها، ترافيک سرسام کننده، پر هرج و مرج و بی نظم و حرکت مور و ملخ وار موتر (خودرو) ها و وسايط نقليه دو چرخ و گاری ها و مواشی (دامها) و آدمها بر روی جاده هاست
 
عبدالله شادان
به قول يکی از همکاران، اين صحنه ها هر روز تکرار می شود و برف و باران و آفتاب سوزان و سرمای زمستان در آن تغييری وارد نمی کند.

اما آنچه زهر انتظار توام با گرسنگی و تشنگی را در کام مراجعين تلختر می کند، رعايت اجباری قانون نامکتوب دادن رشوه و شيرينی و يا انعام به ماموران و کارمندان دولت است .

يکی ديگر از ديدنی ها، ترافيک سرسام کننده، پر هرج و مرج و بی نظم و حرکت مور و ملخ وار موتر (خودرو) ها و وسايط نقليه دو چرخ و گاری ها و مواشی (دامها) و آدمها بر روی جاده هاست.

گفته می شود که در کابل بيش از صد و ده هزار موتر خرد و بزرگ وجود دارد و اين چندين برابر ظرفيت خيابانهای شهر است.

بستن چند خيابان بزرگ و ايجاد موانع در بسياری از جاده ها به دلايل امنيتی وضع را بد تر کرده است.

در اين صحرای محشر، روزی نيست که پوزه موتر رانندگان متهور به پشت و پهلوی بسياری از عابرين شجاعی که با بی باکی و مجبوری، از وسط خيابانها عبور می کنند بر نخورد.

در اين ميان، قانون ترافيک مظلوم ترين قربانی، چراغ های ترافيکی (اگر وجود داشته باشد، فعال باشد و برقی در سيمها جريان داشته باشد، از چهار جهت همواره سبز و ماموران رهنمايی ترافيک درمانده ترين و ترحم انگيز ترين ماموران در جهان اند.

آلودگی محيط زيست

حصارهای امنيتی در کابل
بستن چند خيابان بزرگ و ايجاد موانع در بسياری از جاده ها به دلايل امنيتی وضع را بد تر کرده است
سنگينی ترافيک، تراکم جمعيت، از بين رفتن آسفالت خيابانها، هنگامه بی سرو پای ساختمانی و خشکی و نازايی ديرپای ابر و آسمان، باعث آلودگی شديد محيط زيست در کابل شده است.

آب و هوای اين شهر بيش از هر زمان ديگر آلوده است. اولين هشدار به تازه واردان پرهيز از نوشيدن آب چاه و کاريز کابل است.

در گذشته نه چندان دور، آسمان کابل در روز آبی و شبها پر از درخشان ترين ستاره ها بود اما امروزه، گرد و غبار و دود، پرده ای بر رخ هر دو کشيده است.

کاريکاتوری از يک شهر بزرگ

بی ريختی، بی تناسبی و بی نظافتی، بسياری از نواحی شهر کابل(از جمله وزير اکبر خان، مکروريان ها، دهمزنگ، کارته چهار و جاهای ديگر) از ويژگيهای ديگر اين شهر است.

تقريبا در همه نواحی، ساختمانها مثل سمارق (قارچ) ناگهانی از زير خاک و خاکستر ويرانه های جنگ سر بر می آورند.

ساختمان های خرد و کلان، دو طبقه، سه طبقه، ده طبقه بلند و و بلند تر. ساختمانهای محقر- نيمه محقر، مجلل، مجللتر و کاخ واره ها.

از جمله کاخ واره های برخی از مقامات بلند پايه دولت و متنفذين در منطقه جنجالی شيرپور که شماری بر اساس نقشه های پاکستانی اعمار شده اند و ساختمانهای پر شکوهی مثل مرکز تجارتی افغان، هتل لند مارک صافی، فروشگاههای بزرگ فارياب، روشن و City Tower و غيره...

وقتی به برخی از اين ساختمان ها وارد می شوی، نقشه، دکور و حتی فضای ساختمانهای مدرن غربی را احساس می کنی؛ اما وقتی پا به بيرون می نهی چشمت به خيابانها و پياده روهای کثيف، پر از زباله و گل و لای ميفتد و ناخوشايندتر اين که در می يابی، مجرای فاضلاب اين ساختمان ها به کاناليزاسيون (شبکه شهری) متصل نيست. زيرا کابل پايتختی که نزديک به سه و نيم ميليون جمعيت دارد، فاقد شبکه شهری است.

تناسب؟
ساختمان يک هتل، در پشت ويرانه های کابل
 وقتی به برخی از اين ساختمان ها وارد می شوی، نقشه، دکور و حتی فضای ساختمانهای مدرن غربی را احساس می کنی؛ اما وقتی پا به بيرون می نهی چشمت به خيابانها و پياده روهای کثيف، پر از زباله و گل و لای ميفتد و ناخوشايندتر اين که در می يابی، مجرای فاضلاب اين ساختمان ها به کاناليزاسيون (شبکه شهری) متصل نيست. زيرا کابل پايتختی که نزديک به سه و نيم ميليون جمعيت دارد، فاقد شبکه فاضلاب شهری است
 
عبدالله شادان

همينگونه وقتی به جاده ميوند ( بارزترين نماد شهر جنگ زده و بحران ديده ) می روی، يکی دو ساختمان، با روکار شيشه ای را می بينی که از ميان ويرانه هايی که داغ خشم هزاران و صدها هزار گلوله بر در و ديوار و پنجره های نيمه ويران آنها باقيمانده است قد برافراشته اند و مصداق گوشواره الماس بر بنا گوش عجوزه اند.

اين بی تناسبی ها، کابل را به کارتون (کاريکاتوری) از يک شهر بزرگ مبدل کرده است.

شايد اين وضعيت در کشوری که پس از قريب به سه دهه، جنگ و بحران بپا می ايستد طبيعی جلوه کند.

سرمايه ها و اميدها

بديهی است که تا حدی هم اين وضعيت طبيعی است، اما بسياری از مردم کابل نظر ديگری دارند و می گويند که دولت در راستای حرکت به سوی نوسازی و بازسازی، از مردم بسيار عقب مانده است.

هرچه کابل را بيشتر ديدم، داوری مردم را در باره دولت عادلانه تر يافتم.

مردم در بيش از چهار سال گذشته، با اميد به آينده، کار و تلاش کرده اند زندگی بهتری داشته باشند؛ از کودکان دستفروش که با سرمايه فقر به کار فروش کارتهای تلفن های همراه مشغول اند تا آنهايی که چندين ميليون دلار سرمايه گذاری کرده اند، همه سهم خود را در بازسازی و نوسازی به نحوی ادا کرده اند و می کنند.

مردم به انگيزه نياز شديدی که وجود دارد، به قدر توان خود خانه و دکان و سرای و هتل می سازند. اما دولت می گويد که اين ساختمان ها بدون نقشه و برنامه ساخته شده اند

مردم می گويند تهيه نقشه و برنامه های کوتاه مدت و دراز مدت شهرسازی و خانه سازی، آسفالت جاده ها و نظافت آنها، ايجاد پارک ها و ساير تاسيسات ضروری و سرانجام ايجاد شبکه کاناليزاسيون، همه از وظايف دولت است، نه ساکنان شهر.

خانه ای که از آن من 'بود'

اين خانه...
اجازه نيست!
 گفتم: 'اينجا زمانی خانه ما بود، می خواستم اجازه بدهيد نگاهی به داخل بيندازم. به باغچه، به چمن، به حويلی (حياط)'. گفت: 'برادر اجازه ندارم، اينجا خارجيها زندگی می کنند، آمر امنيت اجازه نمی دهد'
 
عبدالله شادان
خانه ای که دوران کودکی، نوجوانی و جوانی ام را در آن سپری کرده بودم، در کوچه جامی يا "جامی وات" واقع است.

اين کوچه از دفتر بی بی سی در شهر نو، فاصله چندانی ندارد. وقتی به دفتر رسيدم، هجوم يادها، خاطره ها و عاطفه ها امانم نداد و ناگزير راهی کوچه مان شدم، به سوی خانه ای که ديگر از آن من نبود.

ازهمان لحظه ورود، کوچه مان را دگرگونه يافتم، جای لوحه سنگی که نام کوچه بر آن حک شده بود، خالی بود؛ به جای آسفالت، سراسر کوچه پر از گل و لای و زباله بود.

از جوی آب روانی که از "جوی شير" می آمد و باغچه ها و چمنهای خانه ها را آبياری می کرد، خبری نبود.

در گذشته ها در کوچه مان در نزديک خانه ما، در دو طرف گذر، صف هايی از درختان اکاسی (اقاقيا) قد بر افراشته بود و در فصل بهار، فضا را پر از عطر فرخ بخش و دل انگيزی می کرد.

در دوران کودکی، عصر که می شد، پسران و دختران خانه های نزديک، کنار هم می آمديم، گلخوشه ای از گلهای اکاسی می چيديم، گلخوشه را دانه دانه می کرديم، هر يک گل کوچکی را می گرفتيم، گلبرگهايش را کنار می زديم و از ميان آن، گلرگ سبزی را که شکل واژه عربی "بسم" داشت، جدا می کرديم و به همديگر می گفتيم: "ببين، بسم مرا ببين! بسم الله مرا ببين!"

و اما متوجه شدم که از درختان سبز و بلند اکاسی ديگر اثری نيست. بسيار بالا و پايين رفتم، پوييدم و پاليدم (جستجو کردم) اما حتی کنده ای از آن درخت ها نيافتم.

از همسايه ها و ساير ساکنان کوچه هم، کسی را نديدم؛ ساکنان جديد برای من افراد نا آشنايی بودند؛ لباس و سر و صورت شان هم با گذشتگان فرق داشت.

خانه های کوچه هم با گذشته فرق داشت. نزديک به هفتاد درصد خانه ها از نو بنا شده است.

خانه های قديم بيشتر گلی، از خشت خام و يا خشت پخته ساخته شده بود، اما خانه های جديد، همه از آهن و پولاد و سمنت (سيمان) ساخته شده است.

خانه های پيشين معمولا يک طبقه بود و خانه های نو بزرگ و چند طبقه است.

وقتی نزديک خانه خودمان رسيدم، راست بگويم متردد شدم؛ خانه را نشناختم، از ساختمان قديم و در و ديوار قديمی اثری نمانده بود. به جای آن، ساختمان بزرگ سه طبقه مجللی با در بزرگ آهنی ديدم.

در طبقه دوم ساختمان، يک غرفه که در آن يک نگهبان مجهز با کلاشنيکوف نشسته بود، ديده می شد.

خانه های نوساز در کابل
خانه های قديم بيشتر گلی، از خشت خام و يا خشت پخته ساخته شده بود، اما خانه های جديد، همه از آهن و پولاد و سمنت (سيمان) ساخته شده است
تنها يادگاری که از گذشته باقی مانده بود، درخت سروی بود که در هنگام کودکی از آن بالا میرفتم. اما حتی آن درخت هم تغيير کرده بود، بسيار بلند شده بود و تاج سبزش سر به طبقه سوم ساختمان می زد.

با دو دلی به در آهنی نزديک شدم، پيش از آن که در بزنم، محافظ مسلح سر از غرفه بيرون کرد و گفت: " برو برادر... اينجا خارجی ها زندگی می کنند، اجازه نيست".

تا پاسخی بدهم، جوانی در بزرگ آهنی را باز کرد و پس از سلامی از او و عليکی از من، گفت: "چه می خواهی برادر؟"

گفتم: "اينجا زمانی خانه ما بود، می خواستم اجازه بدهيد نگاهی به داخل بيندازم. به باغچه، به چمن، به حويلی (حياط)".

گفت: "برادر اجازه ندارم، اينجا خارجيها زندگی می کنند، آمر امنيت اجازه نمی دهد".

گفتم: "درست است، اما من همه کودکی، نوجوانی و جوانيم را در اين خانه سپری کرده ام. لطفا برای چند ثانيه اجازه بدهيد به حويلی و چمن نگاهی بيندازم".

جوان معذرت خواست و به سوی در رفت. به دنبالش صدا کردم: " بالاخره می توانيد بگوييد که آيا درخت آلبالوی وسط حويلی هنوز هست؟ هنوز شکوفه می دهد؟"

جوان وارد خانه شد و در را بست و من بازگشتم.

تلويزيون ها

در هتلی که اقامت داشتم، آبگرم و برق که برای تعداد زيادی از ساکنان کابل، سيمرغ و کيميا شمرده می شود، همواره ميسر بود. از اينرو، شبانه می توانستم ساعتها تلويزيونهای افغانستان را تماشا کنم و آنها را با يکديگر مقايسه کنم.

تلويزيونهای طلوع و آريانا برنامه های جالبی پخش می کردند، بحثها و مصاحبه های نغز و پر مغز؛ برنامه های خبری که حضور خبرنگاران در ولايات مختلف افغانستان و استفاده از منابع بين المللی، به غنای تصويری آنها می افزود؛ برنامه های آموزشی و تفريحی برای کودکان، نوجوانان و جوانان و همين گونه برنامه های خوب موسيقی، ورزش و فيلمهای جالب و نسبتا جديد از ويژگيهای اين تلويزيون ها شمرده می شود.

آزادی بيان
تلويزيونهای غير دولتی
 مديريت و امور توليد تلويزيونهای غير دولتی، بيشتر در دست نسل جوان و مبتکری قرار دارد. آنها از آزادی بيان و آزادی رسانه های خبری که در تاريخ افغانستان بی سابقه است استفاده شايان توجهی می کنند
 
عبدالله شادان
دريافتم که مديريت و امور توليد اين تلويزيونها، بيشتر در دست نسل جوان و مبتکری قرار دارد. آنها از آزادی بيان و آزادی رسانه های خبری که در تاريخ افغانستان بی سابقه است استفاده شايان توجهی می کنند.

متاسفانه برنامه های تلويزيون ملی افغانستان به قدر تلويزيونهای طلوع، آريانا و افغان ( متاسفانه نتوانستم برنامه تلويزيون آينه را ببينم) جالب نيست. ظاهرا تعلق اين تلويزيون به دولت و اعمال مقررات و احکام خشک مقامات مختلف که حق و ناحق به خود اجازه دخالت در کار اين تلويزيون را می دهند، باعث عقب ماندن و شکست آن در رقابت با تلويزيونهای ديگر شده است.

اين در حالی است که تعداد کارمندان تلويزيون ملی، به مراتب بيشتر از کارمندان طلوع و آرياناست.

فرهنگ تحمل

شبی يکی از مقامات بلندپايه دولت، مرا به خانه اش مهمان کرد. در ضيافت آن شب، شمار ديگری از بلند پايگان دولت از جمله سه ژنرال ارتش و تنی چند از تحصيلکردگان در غرب و بازگشتگان از غرب حضور داشتند.

کابل
کابل امروز ديدنی ها، و بی تناسبی های شگفت انگيزی دارد
مهمانان از لحاظ سياسی، اعتقادات مختلف و حتی کاملا متضادی با يکديگر داشتند. آنها در گذشته با يگديگر مبارزه مسلحانه می کردند.

آن شب همه ما درباره مسايل و موضوعات مختلف و حتی متنازع بحث کرديم. اما آنچه توجه مرا جلب کرد روش و رفتار مودبانه طرفهای بحث نسبت به يکديگر بود.

بحثها گاهی جدی می شد و حتی يک بار يکی از مهمانان به يکی از شخصيتها که برای طرف مقابل بسيار محترم و حتی مقدس بود حمله کرد. اما طرف، آن را با کمال خونسردی و حتی لبخند پاسخ گفت و خواست طرف خود را با منطق مجاب کند که اشتباه می کند.

درگذشته، در افغانستان معمولا شمشير و تفنگ، حلال اختلافهای سياسی بود،. اما به نظر می رسد که اين عادت ناپسند، اکنون در حال دگرگونی است.

رفتار آن شب مهمانان، به نظر من نشانه برجسته ای از تحمل سياسی بود که خود، نماديی از اعتلای فرهنگ سياسی در جامعه می تواند باشد.

خوشبختانه امروزه در برخوردهای روزمره سياسی در افغانستان هم، نمونه های بسياری از چنين تحول مثبتی به چشم می خورد.

غم جان و نان

گدايی در خيابانهای کابل
'هنوز فقر در کابل و شهرهای ديگر افغانستان بيداد می کند'
هنوز فقر در کابل و شهرهای ديگر بيداد می کند. درد دلهای مردم و چهره بی تناسب شهرها، همه و همه اين باور را تقويت می کند که فاصله بين فقيران و ثروتمندان رو به افزايش است.

بازگشت ميليون ها مهاجر افغان که می تواند "فال نيکی" برای آبادی و بازسازی باشد، با نبود زمينه کار وضعيت را بدتر کرده است و به لشکر بيکاران و لشکر فقر می افزايد.

اکثريت آنهايی که کار و شغلی دارند، معاش و يا دستمزد کافی ندارند. در اين حال، بهای کالاهای مورد نياز اوليه به تناسب در آمد آنها بسيار بالا رفته است.

اين وضعيت به گسترش رشوه و اختلاس و و ساير موارد فساد اداری در سطح کارمندان پايين رتبه و ميان رتبه منجر می شود.

مردم می گويند که رشوه ها و اختلاس ها به تناسب ارتقای مقام، بزرگ و بزرگتر می شود.

هنوز آثار زورگويی و قلدری برخی از افراد و گروه های مقتدر حتی در همين پايتخت احساس می شود. نا امنی هنوز مشکل جدی است. بسياری از آنهايی که احساس امنيت می کنند ممنون دولت نيستند، آنها مشکور نيرو و گروه خودی هستند.

کوتاه

جمعا سيزده روز در کابل پاييدم. پس از قريب به پنج هزار روز دوری از شهری که هر کوچه آن کوچه باغ عزيز ترين خاطره هاست، سيزده روز چه قدر کوتاه است.

می خواستم بيشتر بمانم، بسيار بيشتر. می خواستم با رنگها و پيرنگهای تازه آن با و اقعيت ها و حقايق آن بيشتر آشنا شوم.

اما مسئولان برنامه های بی بی سی برای افغانستان مرا فرا خواندند و چاره ای نداشتم که گفته اند مامور معذور است.

+ نوشته شده در  2007/12/15ساعت 11 قبل از ظهر  توسط گ.ق  | 
ملاصدرا می گوید:

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک

 می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده

می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود..

+ نوشته شده در  2007/11/1ساعت 9 قبل از ظهر  توسط گ.ق  | 
Where love is, God is also

هر کجا محبت باشد، خدا هم هست

God is in your heart, yet you search for Him in the wilderness.

خدا در قلب توست و تو در بیابان ها به دنبالش می گردی


The nearer the soul is to God, the less its disturbances,
since the point nearest nearest the circle is subject to the least motion.

.هر چه روح به خدا نزدیکتر باشد، آشفتگی اش کمتر است
.زیرا نزدیک ترین نقطه به مرکز دایره، کمترین تکان را دارد

Every happening, great and small,
is a parable whereby God speak s to us,
and the art of life is to get the message.

هر اتفاقی که می افتد، چه کوچک چه بزرگ، وسیله ای است
.برای آن که خدا با ما حرف بزند و هنر زندگی دریافت این پیام هاست
+ نوشته شده در  2007/10/6ساعت 12 بعد از ظهر  توسط گ.ق  | 
نذيرشنبه و صدا و سيماي شرمنده
بدون هيچ مقدمه و اشاره‌اي با تك‌تك سلو‌هاي وجود خودم، وجود نياكانم، وجود فرزندانم، وجود واژگان ذهن و زبانم و وجود همين وبلاگم، از شما كه نجيبيد و اديب، معذرت مي‌خواهم و اميدوارم كه برنامه‌ريزان و برنامه‌سازان صدا و سيماي لوده‌پرور كشورم را ببخشيد كه فرهنگ شما ـ كه همان فرهنگ ماست ـ را نمي‌شناسند و با ادبيات شما بي‌گانه‌اند. آن‌ها چيزي از 80 سال داستان‌نویسی افغان نمي‌دانند و "در گريز گم مي‌شويم" محمدآصف سلطان‌زاده را نخوانده‌اند. آن‌ها بهترين غزل‌هايي كه امروز در حال خلق شدن است را از زبان جوانان شما نشنيده‌اند و سيدضياء قاسمي شاعر و نجابتش را نمي‌شناسند و با همسر و فرزندانش همسفر نبوده‌اند. آن‌ها در جشن‌ها و عزاداري‌هاي شما شركت نكرده‌اند و آرامشتان را هنگام برگزاري آيين‌هاتان نديده‌اند. آن‌ها محمد مطلق نيستند كه به يادداشت مترو برسند.

آقاي محمدكاظم كاظمي شاعر كه از لهجه‌ي فارسی افغانستان در ‌چهارخانه و نذيرشنبه‌ي آن رنجيده‌اي! پدر من هم سال‌هاست ـ پيش و پس انقلاب ـ كه از برخي برنامه‌هاي صدا و سيماي كشورم ـ كه لهجه‌اش را به تمسخر مي‌گيرند ـ رنجور است. ترك، كرد، لر، بلوچ، عرب، افغان همه و همه به نوعي از اين رنجش‌ها در امان نبوده‌ايم و امروز اين رنجيدن‌هاي پياپي بخشي از زندگي همه‌ي ما شده است.

چندي پيش نيز در بخشي از پست لوده‌گيسم حاكم بر محافل ادبي! به لوده‌گي كه از طريق صدا و سيما در حال ترويج است، اشاره كرده‌بودم و متأسفم از اين‌كه سازمان‌هايي چون صدا و سيما به بخشي از اهداف نافرهنگي خود كه همان لوده‌پروري است رسيده‌اند؛ چراكه من از طريق تكرار بخش‌هايي از ديالوگ‌هاي سريال مذكور توسط برخي همكارانم ـ كه مسلما جزئي از اين اجتماعند ـ كنجكاو شدم تا وقت باارزشم ـ كه مدت‌هاي زيادي است صرف ديدن و شنيدن برنامه‌هاي صدا و سيما نمي‌شود ـ را براي ديدن يك قسمت از اين سريال هدر دهم و مانند همه‌ي افغانستان رنجيده‌خاطر شوم.

نخستين لحظات سال جديد شاهديم كه از چند كانال صدا و سيماي كشور "اتحاد ملي و انسجام اسلامي" به عنوان شعار سال مطرح مي‌شود و سال هنوز به نيمه نرسيده، سيماي زشت اين مملكت از پس شعار مذكور به خوبي برمي‌آيد! درباره‌ي اين پارادوكس مي‌توان ده‌ها جلد كتاب نوشت!  

 نقل از nakhanaa.blogfa.com و با سپاس از نویسنده محترم آن.

+ نوشته شده در  2007/9/18ساعت 8 قبل از ظهر  توسط گ.ق  | 
لهجه فارسی افغانستان در ‌چهارخانه

یادآوری.

این نوشته، تاملی است دربارة مجموعة تلویزیونی «چهارخانه» که هم‌اکنون هر شب از شبکه سه سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می‌شود. من این مطلب را برای روزنامة «جام جم» که به واقع ارگان نشراتی صدا و سیمای ایران است  فرستادم، ولی متولیان امر در آن نشریه از چاپ آن خودداری کردند. بنابراین من بهتر می‌بینم آن را در وبلاگ خویش، یعنی تنها جایی که در آن اختیار تمام دارم، درج کنم، چون به نظر می‌رسد که مطرح کردن این سخنان در مطبوعات ایران، نوعی شناکردن بر خلاف جریان آب است.

 

بسيار رنجبار است كه كسي لهجه‌ات‌، اين ركن مهم هويتت را به سخره بگيرد. و رنجبارتر اين است كه لهجه‌اي نازيبا و ناخوشايند را به تو نسبت دهند و آن را به نام تو به مسخره بگيرند. و اين رنجي است مضاعف‌.

ما مهاجران افغان در ايران‌، هر شب با ديدن مجموعه طنز «چهارخانه‌» چنين رنجي را متحمل مي‌شويم‌. البته ما مردم‌، فرزند رنجيم و با آن بزرگ شده‌ايم‌، ولي اين بار، دشواري در اين است كه زبانمان را به سُخره گرفته‌اند و زبان خانة حقيقت آدمي است‌.

باري‌، من به ديگر جوانب شخصيتي با عنوان «نذير شنبه‌» در اين مجموعه درنمي‌پيچم و از اينها به اختصار مي‌گذرم كه در افغانستان كسي را «شنبه‌» و «يك شنبه‌» نام نمي‌نهند و خود مي‌دانند كه اينها نام روزهاي هفته است‌، نه نام آدميان‌. فقط كلمة «جمعه‌» آن هم به خاطر قداستي كه دارد، وارد بعضي نامهاي ما شده است‌، مثل «جمعه‌گل‌» و امثال اينها. و نيز به اين موضوع نمي‌پيچم كه نحوة حضور اين شخصيت و اين كه به مرور زمان‌، از كارگري به مراتب و شئون ديگر اجتماعي مي‌رسد و حتي جاي را براي ديگران هم تنگ مي‌كند، خود كنايه‌گونه‌اي است بر حضور مردم مهاجر افغانستان در ايران‌.

باري‌، نقطة تأكيد و گلاية اصلي من كه حدود بيست سال است در اين مملكت قلم مي‌زنم و دربارة زبان فارسي افغانستان و ايران پژوهشهايي كمابيش هم داشته‌ام‌، اين است كه به‌سخره‌گرفتن لهجة هر فارسي‌زبان‌، چه ايراني و چه غيرايراني‌، در اين روزگاري كه ما فارسي‌زبانان نياز به همراهي و همسويي با هم داريم‌، كاري است ناستودني‌. اين بسيار فرق مي‌كند با اين كه در برنامة كودك‌، لهجة فلان قبيلة افريقايي را تقليد مي‌كنند (مثلاً در برنامة فيتيله‌) چون تشابه يا عدم تشابه اين صورت تقليدشده با اصل آن‌، نه چندان محرز است و نه چندان مهم‌.

از اين گذشته‌، چنان كه پيشتر اشاره كردم‌، اين تقليد از لهجة افغانستان‌، متأسفانه بسيار مضحك و ناشيانه از كار درآمده است‌. شايد بگوييد اين ويژگي يك برنامة طنز است‌، ولي همگان نيك مي‌دانيم كه طنزآميزبودن يك مجموعة تلويزيوني‌، نمي‌تواند جوازي براي به سخره‌گرفتن لهجه‌ها باشد، چون يك طنز واقعي‌، بايد بيش از لهجه‌هاي خنده‌آور، بر عناصر باطني‌تر و عميق‌تري متكي باشد، به‌گونه‌اي كه با يك لهجة معيار و بهنجار نيز تأثير خود را برجاي گذارد، چنان كه ديگر شخصيتهاي اين مجموعه‌، لهجه‌هايي سالم و مطابق هنجار دارند. اگر در اينجا نيز ما شخصيتي مي‌داشتيم كه تا حدود زيادي معرّف چهرة واقعي مردم افغانستان باشد، البته جاي چنين چند و چوني نبود.

از آن گذشته‌، من نمي‌دانم كه چرا فقط در برنامه‌هاي طنز نوبت به ما مردم مي‌رسد و چرا كمتر اتفاق افتاده است كه در مجموعه‌هاي تلويزيوني‌، باري يك افغان واقعي‌، با همان رفتار و گفتار طبيعي خودش نشان داده شود، تا حداقل زمينة شناخت بهتر ميان همزبانان فراهم آيد. به راستي شما مي‌خواهيد از همزبانانتان در آن سوي مرز، يعني از بخش عمده‌اي از فارسي‌زبانان دنيا، چه تصويري به مردم خود ارائه كنيد؟ به راستي اين به نفع اين حوزة زباني و فرهنگي است‌؟

البته سازندگان مجموعه‌، گويا براي پيش‌گيري از انتقادهايي كه از اين رهگذر بر كارشان وارد مي‌شود، داستان را چنين تنظيم كرده‌اند كه اين «شنبه‌» به واقع يك ايراني است كه خود را افغان وانمود كرده است‌. ولي اين تمهيد، در كل مجموعه بسيار كمرنگ است و در هر حال‌، اين شخصيت از هر جايي باشد، گويا لهجة افغانستان را تقليد مي‌كند و تأثير منفي خود را بر جاي مي‌گذارد.

باري‌، چنان كه گفتيم‌، دردآور اين است كه آنچه با عنوان لهجة افغانستان در اين مجموعه به نمايش درآمده است‌، با لهجة فصيح‌، شيرين و فاخر مردم اين كشور تفاوتي بسيار دارد. زبان فارسي در افغانستان‌، از جهاتي‌، دست‌نخورده‌، خالص و باستانگونه (آركائيك‌) باقي مانده است‌، به گونه‌اي كه مي‌تواند يادآور لهجة فارسي كهن‌، حتي فارسي كهن ايران كنوني باشد.

نماياندن درست و صادقانة لهجة مردم افغانستان‌، به واقع تصويركردن بخشي از تاريخ پرافتخار زبان ادب فارسي است‌. اين لهجه مي‌تواند همانند يك شي‌ء تاريخي گرانبها براي مردم ايران نيز جذاب باشد. ما شنيده‌ايم داستان حيرت‌كردن استادان دانشگاه ايران را از اين جملة يك دختر فقير در كابل كه به دوستش گفته بود «شرمت باد، از بيگانه دريوزه مي‌كني‌؟»1 و ديده‌ايم كه يك نويسندة صاحب‌نام ايران‌، باري نام مقاله‌اش را از گفتارهاي يك كارگر افغان انتخاب كرده بود كه «از تلخ پروا نيست‌».2

چنان كه پژوهشگران زبان و ادب فارسي مسجل كرده‌اند، لهجة فارسي افغانستان و تاجيكستان‌، به‌ويژه در نظام آوايي خود، با لهجة كهن فارسي قرابت بسياري دارد. بررسي شعر مولانا، فردوسي و حتي حافظ، نشان داده‌است كه قرائت درست شعر آنان‌، بيش از آن كه به لهجة رايج در ايران كنوني نزديك باشد، به لهجة افغانستان نزديك است‌. مثالها و شواهد اين بحث‌، بسيار است و من فقط به منابع مورد نظر ارجاع مي‌دهم‌.3

با اين وصف‌، مي‌توان گفت كه ما در افغانستان امروز، به واقع لهجة ايران قديم را مي‌بينيم‌، كه مردم آن روز طوس و اصفهان و شيراز بدان سخن مي‌گفته‌اند. در ايران‌، همان‌گونه كه تحولات سازندة زبان بيشتر بوده است‌، گويش فارسي نيز بيشتر تغيير كرده است‌، ولي در افغانستان به تبع ركود نسبي زبان‌، لهجة قديم سالم‌تر باقي مانده است‌. يادآوري مي‌كنم كه اين سخن ما دربارة لهجة واقعي مردم افغانستان است‌، نه آنچه از زبان نذير شنبه و آن دوستش در مجموعة «چهارخانه‌» مي‌شنويم‌.

براي ما مردم افغانستان ماية مباهات است كه بعضي واژگان كهن فارسي را حفظ كرده‌ايم‌. بسياري از ما، به «اجاق‌»، «آتشدان‌» مي‌گوييم‌; به «چكمه‌»، «موزه‌» مي‌گوييم‌; به «شلوار»، «ازار» مي‌گوييم‌; به «سفره‌»، «دسترخوان‌» (دستارخوان‌) مي‌گوييم و كسي كه با اين واژگان آشنا باشد، لاجرم شاهنامة فردوسي و تاريخ بيهقي و ديگر متون كهن فارسي را بهتر درك مي‌كند.

ولي به همان ميزان‌، ماية دريغ است كه در شبكه‌هاي گوناگون صدا و سيما، تقريباً هيچ‌گاه به اين ذخاير زباني اشاره‌اي نشده و راهي براي دادوستدهاي سازنده كه پيوستگي بيشتر ميان فارسي‌زبانان را سبب خواهد شد، باز نشده است‌.

با اين وصف‌، به نظر مي‌رسد آنچه در مجموعة «چهارخانه‌» ديده مي‌شود ـ صرف نظر از جوانب اجتماعي و كنايه‌هاي خاص آن ـ كاري در راستاي شناخت و همدلي بيشتر ميان فارسي‌زبانان نيست‌. حتي مي‌توان گفت در اين مجموعه‌، به صورت غيرمستقيم‌، لهجة فاخر فارسي قديم ايران نيز به سخره گرفته شده است‌.

 

 

 

پي‌نوشت‌ها

1. شفيعي كدكني‌، محمدرضا، موسيقي شعر; چاپ دوم‌، تهران‌: آگاه‌، ۱۳۶۸ صفحة ۲۶.

2. عنوان مقاله‌اي است از يوسفعلي ميرشكاك كه متأسفانه نشاني آن را در اين لحظه ندارم‌.

3. شواهد اين بحث را مي‌توانيد در اين منابع بيابيد:

ـ روان فرهادي‌، عبدالغفور، «ياري شاهنامه در پژوهش‌ِ تلفّظِ واژه‌هاي فارسي‌»، برگ بي‌برگي‌، به كوشش نجيب مايل هروي‌; چاپ اول‌، تهران‌: طرح نو، ۱۳۷۸، صص ۱۴۱ ـ ۱۷۲.

ـ فكرت‌، محمدآصف‌، «لهجة بلخ و دريافت بهتر سخن مولوي‌»; نثر دري افغانستان‌; جلد دوم‌، چاپ اول‌، پشاور: بنياد انتشارات جيهاني‌، ۱۳۸۰.

ـ وحيديان كاميار، تقي‌; «زبان فارسي در عصر حافظ»، در قلمرو زبان و ادبيات فارسي‌، چاپ اول‌، مشهد: انتشارات محقق‌، ۱۳۷۶، صص ۱۵۱ ـ ۱۹۴.

ـ بهار، محمد تقي‌; سبك‌شناسي‌: تاريخ تطوّر نثر فارسي‌; ۳ جلد، چاپ نهم‌، تهران‌: مجيد، ۱۳۷۶، صفحات

۲۲۸، ۲۳۰، ۲۳۴، ۳۵۱، ۳۷۸، ۳۹۴ و ۶۳۲.

+ نوشته شده در  2007/9/10ساعت 12 بعد از ظهر  توسط گ.ق  | 

مهاجران افغانی از زبان تصویر و تحقیر، فریبا عادل خواه

فريبا عادل خواه
سالهاست این مهاجران به میهمانان ناخوانده ای تبدیل شده اند که حضورشان سنگین و بارشان غیر قابل تحمل می نماید. جرمی نیست که به نامشان ثبت نشود و نیز درد و بلائی که مسئولیتش را به گردنشان نیاندازیم. گوئی که در یک کلام کافی است مهاجران افغانی همین امروز همه با هم شعر "بازگشت" به وطن سر دهند تا ایران بهشت موعود شود! و بیشترین سهم اما در آرایش میدان چنین آشفته بازاری نصیب وسائل ارتباط جمعی یومیه است

همزمانی دوموج مهاجرت، یکی مهاجرت ایرانیان به خارج از کشور و دیگری مهاجرت خارجیان به ویژه افغانستانی و عراقی به ایران از ویژه گیهای تاریخ معاصر است که بدون شک این هر دو از جمله مهمترین عوامل مهم تحولات جامعه امروز ایران بشمار میروند . اما بر عکس پدیده مهاجران ایرانی خارج از کشور، مقوله مهاجران افغانی که به یکی از مهمترین معضلات اجتماعی جامعه نیز تبدیل شده کمتر مورد نقد و تحلیل مجامع روشنفکری قرار گرفته است. هدف از این مقاله علاوه بر تاکید بر اهمیت این حضور به دلیل وسعتش و نیزعمق تاریخی آن که در مقاله ای دیگر به ان اشاره شده قصد باز کردن بحث حول ارتباط میان این دو موج مهاجرت را دارد. به بیانی دیگر مهاجرت ایرانیان به خارج از کشور و افغانها به داخل ایران به هم مرتبط بوده و هر دو تابعی از مقوله مهاجرت مورد چالش در سطح جهانی به حساب میایند. امید است که با نگاهی هر چند گذرا به دو رویکرد متفاوت به مقوله مهاجران افغانی در ایران راه بحث در این زمینه را هموار تر سازیم.

اولین نگاه به جماعت مهاجران افغانی را مدیون سینمای همچنان پر توان ایران و شاهکار محسن مخلمباف، بای سیکل ران (1988)، هستیم که بر روی زندگی سخت و پر مشقت خانواده های مهاجر که حاشیه نشینان شهرهای بزرگ هستند متمرکز شده. نقطه اوج فیلم زمانی است که باسیکل ران، یاقوت، با شرکت در یک مسابقه و قبول هفت روز بدون وقفه رکاب زدن برای دست یافتن به هزینه عمل همسر در حال موتش به پایان مسابقه رسیده اما نه قدرت شنیدن سوت پایانی داور را دارد و نه دیدن اشکهای فرزندش را که برای متوقف کردن پدر به وی آویزان شده، التماس می کند. بازی به آخر رسیده وصحنه گردانان و هم آنان که قول پول برای نجات زندگی یک انسان را به یاقوت داده بودند یکا یک از صحنه خارج میشوند اما باسیکل ران همچنان به دور خود با چشمهائی نیمه باز و در عالم خودش میچرخد و میچرخد... گوئی که معضلات موجود و سختیهای زندگی نمیتواند مانعی بر سرادامه راه یاقوت باشد که خواسته و یا ناخواسته روزی در آن قدم نهاده است. آگاهانه یا نه محسن مخلمباف در این فیلم به نوعی اشاره به بی بازگشت بودن مسیر طی شده مهاجرانی دارد که به دلایل مختلفی چون ترس، فشارهای عدیده سیاسی و اقتصادی و یا مسائل خانواده گی عزم ایران کرده واکثرا در بدترین شرایط و با کمترین امکانات زیستی و امنینتی اما با امید به فردا به هر کاری برای امرار معاش تن در میدهند.

قدم بعدی از ان جعفر پناهی است که افغانی مهاجر دور از خانواده ووطن را در بادکنک سفید (1994) ناجی دخترکی مستاصل و پریشان کرده تا وی را از هراس تنبیه خانواده به سبب گم کردن پولی که برای خریدن ماهی قرمز شب عید گرفته رهائی بخشد. مهاجر افغان دلتنگ در این فیلم با دخترک همچون خواهر کوچک خود سخن گفته و به یاد اوست که برای حل مشکلش تلاش میکند. اما این عباس کیارستمی است که با طعم گیلاسش (1997) و در کنار حدیث اختلاط مرگ و زندگی، چنان تصویر پر قدرتی از تهران امروز بر پرده میکشد که یافتن هر جایگزینی بجای یکی از سه چهره دخیل درآن غیر ممکن میشود. واین چنین است که سه شخصیت ترک، سرباز و افغانی مسئولیت ساخت این تصویر و ارائه ان را به تماشاچی مجذوب و مفتوح بدوش میکشند. و بالاخره سینمای واقع گرای ایران ازطرح نقش اساسی قوم مهاجردر جامعه به عنوان"سازنده گان بی نام و نشان باز سازی ایران" غافل نمی ماند . و در این راستا دو اثر بزرگ باران مجید مجیدی (2000) و سگ کشی بهرام بیضائی (2001) خلق میشود تا حکایتی جاودانه باشد اززندگی پرتب وتاب جماعتی سخت کار وسخت کوش که دیگر مشکل بتوان ازحضورشان غافل شد و از کنارشان بی تفاوت گذشت.

اما بحث حول جماعت مهاجر افغانی و زندگیشان در انحصار تصویر سازان پر افتخاری که ذکر شد نماند و سالهاست این مهاجران به میهمانان ناخوانده ای تبدیل شده اند که حضورشان سنگین و بارشان غیر قابل تحمل مینماید. جرمی نیست که به نامشان ثبت نشود و نیزدرد و بلائی که مسئولیتش را به گردنشان نیاندازیم. گوئی که در یک کلام کافی است مهاجران افغانی همین امروزهمه با هم همراه و همصدا با محمد کاظم کاظمی شعر" بازگشت" به وطن سر دهند تا ایران بهشت موعود شود! و بیشترین سهم اما در آرایش میدان چنین اشفته بازاری نصیب وسائل ارتباط جمعی یومیه است (روزنامه ها و تلویزیون) که دیواری کوتاه تر و نیز امن تر از دیوار مهاجران بی پناه افغانی جهت جولان و خود نمائی پیدا نکرده اند. چرا که بی باکانه و بدون ترس از هر گونه سرزنش و یا نقدی مینویسند و میگویند آنچه امکان طرحش در مورد هیچ گروه اجتماعی یا قوم دیگری نه تنها آسان نبوده که بعضا غیر ممکن و ممنوع میباشد. و درست در شرایطی که سریال تلویزیونی شبهای برره جامعه ای خیالی خلق میکند تا برای ارائه طنز سیاسی و اجتماعی دیگر نیاز به مضحکه کردن هیچ قومی نباشد چرا که نه دیگر نظام جهانی با شعار" پلیتیکالی کرکت" میپسندد و نه نظام سیاسی و همیشه نگران تنشهای قومی ایران بر میتابد. و همچنان درست زمانی که عاریه گرفتن از قبل قومیت ها در لطیفه گوئی درمکان های رسمی و کتابها قدغن شده این قوم مهاجر افغانی است که بدون کوچکترین مقاومتی از طرف روشنفکران جای خالی موجود را پر کرده تا سریالهای تلویزیونی با لطف هنرمندان مردمی چون رضا عطاران، و همچنان وفادار به سنت دیرینه رو حوضی از ساده لوح روستائی و حاشیه نشین، احمقی مضحک و عقب مانده ساخته تا در جذب بزم های خانواده گی شبانه موفق از آب در آیند.

هرچند غیر قابل دفاغ و تحمل، اما این زبان تحقیر که فاتحه هر چه اصول همسایه داری و یا هر چه شعار ناسیونالیسم مترقی ایرانی است میخواند در واقع تکیه به همان واقعیتی دارد که مورد ارزیابی سینمای ایران قرار گرفت حتی اگربه دو نتیجه متفاوت و متضاد رسیده باشند. به عبارتی دیگر موج چندین ساله"افغانی بگیری" و افغانی زدائی حاکم در مطبوعات و سریالهای تلویزیونی نیزبه نوعی بر حضور وسیع، غیر قابل اغماض و احتمالا بی بازگشت مهاجران افغانستانی در ایران تاکید دارد با این تفاوت که به جای آرامش و واقع بینی یکی، ترس و تردید از غیر دیگری نشسته. ترس و تردیدی که بدون شک نبود چارچوبهای قانونی محکم در رابطه با حضور وسیع مهاجران به آن دامن زده است.

اما جهت یادآوری بد نیست بدانیم که افغانهای مهاجر، بمثابه همتای ایرانی خود مهاجر کشورهای اروپا، آمریکا ویا خلیج فارس، نیامده بودند که بمانند و یا خود را بزور تحمیل کنند اما دست تقدیر چنین خواست و چنین پیشامد که باوجود سیاستهای بازگشت نه همیشه نرم و لطیف! جمهوری اسلامی و بعد از دو، سه ویا برای بعضی چهار دهه، هنوز حدود یک میلیون نفر از آنها بر طبق آماررسمی سال 2006 در ایران زندگی میکنند. و این سیر طولانی اقامت به خودی خود مهاجر موقت امده را به همسایه و همکارو آشنا تبدیل کرده است که هر صبحدم در کنار قشرهای دیگراجتماعی برای یافتن روزی به سر میدانهای بزرگ گرد آمده که با کار و کوشش بی امان خرج معاش و تحصیل فرزندان خود را بدست آورند. بدون تردید این همزیستی در میدان کار، بر سر کلاس درس ویا در جمع های خانواده گی در ابعاد کنونی اش پدیده جدیدی است که در نبود چارچوبهای حقوقی و در بعضی شرایط باعث مشکلات فراوانی شده که هموار کردن ان نیاز به زمان و نیز از خود گذشتگیهای بسیاراز جانب هر دو طرف دارد. فقط ایکاش فراموش نکنیم که نمونه این مهاجران را ایرانیان در چهار گوشه کره خاکی( توکیو، دوبی، آنکارا، لوس آنجلس، تورنتو، لندن، باکو...) داشته که با انان هر روزبا افتخار در ارتباط و چشم امید به دست و دیدارشان دارند. و در واقع زندگی مهاجران افغانی با زندگی مهاجران ایرانی بطور خاص و مهاجران در دنیا بطور کلی گره خورده است به این معنی که به نظر سخت بتوان نقطه پایانی بر مسیر مهاجرت متصور شد. بحث باز گشت مهاجرین به کشورشان ویا اقامت دائم در کشور میزبان سالهاست که بی نتیجه رها شده چرا که گوئی قبول کرده ایم که هرچند هر دو به ضرورتی متفاوت مرتبط بوده اما هیچ یک منافی دیگری درادبیات موجود مربوط به مهاجران قلمداد نمیشود. و نتیجه اینکه از دل این مهاجرتها به هر دلیل اقوام ایرانی جدیدی پا به عرصه وجود گذاشته اند که در روزنامه ها به کرار به آنها استناد میکنیم: ایرانیان لوس آنجلس، ایرانیان توکیو، ایرانیان دوبی یا ایرانیان خلیج و ...امید است که روزی ارباب مطبوعات از راه لطف و یا لااقل از در همسایگی گوشه چشمی به آن یک میلیون و اندی افغانی که گوئی ایران را به عنوان کشور مهاجرت برگزیده اند انداخته و با قبول نام ایرانیان افغانی و یا افغانهای ایرانی و با لبخندی جهت ابراز همدردی حضورشان را هر جند با تاخیر در کنار اقوام دیگر جدید خوش آمدگو باشند.

حاشا حاشا آنچه که بر خود روا میداریم بر همسایه بی پناه عیب شماریم!

+ نوشته شده در  2007/9/8ساعت 3 بعد از ظهر  توسط گ.ق  | 

لطفا شما هم چند تا افغان را گروگان بگيريد!

نبی خليلی/روزنامه‌نگار افغان

دو ماه انتظار کشيديم. هرلحظه ممکن بود خبری اعلام کند که 23 کره‌ای که در اسارت طالبان بودند، به قتل رسيده‌اند. اما حالا غير از دوتايشان که کشته شدند، بقيه آزاد هستند. به خانه‌شان برگشته‌اند و در کنار خانواده از آن دوره‌ای که هرلحظه‌اش سالی می‌گذشت، مثل يک کابوس ياد می‌کنند. به قول افغانستانی‌ها: «‌خدا نشان دشمن آدم هم ندهد‌».

همه دنيا اين خبرها را شنيد. هر تلويزيونی چندين‌بار اين خبرها را اعلام کرد. حتی من كه در اين وقت‌ها نمی‌توانم خبرها را زياد تعقيب كنم، می‌دانستم كه 19 تا باقی‌مانده‌اند.

در طول اين مدت به‌طور متوسط از هر ده خبری كه در رسانه‌های افغانی منتشر می‌شد، يكی مربوط به اين گروگان‌ها بود و از هر 3 تا 5 خبری كه راجع به افغانستان در خارج منتشر می‌شد، باز يكی از آن‌ها راجع به گروگان‌های كره‌ای بود. البته اين، بسته به كشورها و خبرگزاری‌ها فرق می‌كرد.

نمی‌دانم در كره چه خبر بود، اما حدس می‌زنم كه آنجا فقط يك خبر راجع به افغانستان گفته می‌شد: هموطنانی كه گروگان هستند.

در طول اين مدت وزارت خارجه كره به‌صورت ويژه اين موضوع را تعقيب ‌كرد. در افغانستان از رييس جمهور گرفته تا وزارت خارجه و وزارت داخله و پليس و اردوی ملی و حتی پارلمان مشغول اين موضوع بودند. بدون شك در مقر فرماندهی نيروهای آيساف(نيروهای كمك‌كننده به امنيت) هم بی‌خبری نبود.

دوسالی می‌شود كه موضوع گروگان‌گيری و امتيازگيری از اين طريق، برای طالبان اهميت يافته است و زمانی اين موضوع برايشان خيلی مزه‌ داد كه توانستند در مقابل يك خبرنگار ايتاليايی، 5تن از فرماندهان ارشدشان را آزاد كنند.

چه دنيای غريبی است. يك ايتاليايی در مقابل 5فرمانده ارشد نظامی طالبان مبادله می‌شود. يكی از همين فرماندهان همين حالا نيروهای گروگان‌گيرنده را رهبری می‌كند. برادر ملا دادالله را می‌گويم. تازه اين فقط ظاهر قضيه بود؛ بعدها گفته شد كه طالبان 50 ميليون دلار هم پول دريافت كرده‌اند. خدا كند دروغ بوده باشد يا حداقل كمتر بوده باشد. 50 ميليون دلار برای طالبان، مخارج چند ماهه نيروهای‌شان، همراه با خريد تسليحات و مهمات نظامی را كفايت می‌كند. حالا فرض بگيريم 5 ميليون. باز زياد است. حتی 1 ميليون.

و حالا گفته می‌شود که همين روش در مورد كره‌ای‌ها هم در پيش گرفته شده. حتما درست است. چون اين پول‌ها آن‌قدر زياد است كه خزانه دولت افغانستان را يارای پرداخت آن نيست. به همين دليل طالبان بعد از اينكه از جيب دولت افغانستان نااميد شدند، گفتند با خود كره‌ای‌ها مذاكره می‌كنيم.

در اين دنيای غريب برای دو ماه يك عالمه شور و هيجان درست شد. كره‌ای‌ها، از مسئولين گرفته تا خانواده‌های گروگان‌ها و همسايه‌ها و دوستان و هموطنان‌شان هر روز يك اقدام جديد ‌كردند. مراسم گرفتند، تحصن ‌كردند و راهپيمايی و...

در افغانستان هم كلی حركت‌ها انجام شد؛ از تحصن گرفته تا محكوم‌كردن و خواهش‌كردن و بيانيه و مقاله نوشتن روشنفكران و نويسندگان و فعالان فرهنگی و سياسی و...

حالا ديگر حتی مردم كوچه و بازار هم می‌دانند كه اين‌ها «‌خارجی‌» بوده‌اند. حالا ديگر هر افغانستانی می‌داند كه گروگان گرفته ‌شدن يك خارجی «‌خيلی گپ اس‌».

بله، دنيای غريبی است. يك ايتاليايی كه گروگان گرفته می‌شود، تا آزاد نشده و در آغوش گرم خانواده‌اش جای نگرفته، هر روز خبرش جزو مهمترين اخبار خبرگزاری‌های بزرگ است. همه چيز لحظه به لحظه تعقيب می‌شود. از اينكه طالبان چه رفتاری با او دارند؟ چه می‌خورد و چند كيلو وزن كم كرده؟ گروگان‌گيرها چه درخواست‌هايی مطرح كرده‌اند و چه درخواست‌های جديدی مطرح شده است؟ در مصاحبه‌اش چه حالتی داشته و چقدر وحشت‌زده بوده؟ به چه ميزان مردم تحت‌تأثير قرار گرفته‌اند؟ خانواده‌اش چه احساسی دارند؟ همشهری‌هايش چه می‌گويند؟ چند تا فرزند دارد؟ همسرش باردار است يا نه؟... و وقتی آزاد می‌شود، نخست وزير بايد به استقبالش بيايد. او حداقل 50 ميليون دلار می‌ارزد.

و حالا كره‌ای‌ها. تا حدودی آنها را می‌شناسم. آنها عضو يك گروه بين‌المللی هستند كه اغلب اعضايشان دانشجو و دانش‌آموزند. آنان در ايام تعطيلات مدرسه‌ای به كشورهای مختلف می‌روند. با ساده‌ترين لوازم كمپ می‌زنند. در كنار مردم و كودكان محلی ساده‌ترين غذاها را می‌خورند، لباس‌شان را می‌پوشند، بازی می‌كنند و چيزهايی را كه بلدند آموزش می‌دهند تا «‌دوستی‌» را ترويج كنند. چرا كه دوستي، صلح می‌آورد. همين روش ساده بودن بلای جان‌شان شد. گروه‌های آن‌ها بدون هماهنگی‌های دولتی به چند جای افغانستان رفتند، اما اعضای گروهی كه راهی جنوب شد، گرفتار بلا شدند.

اما در اين دنيای غريب هيچكس نگفت كه در كنار اين كره‌ای‌ها آيا كدام افغان هم بوده يا نه؟ مترجم، راننده، راهنما، يا...؟ فقط شنيديم كه 23 كره‌ای گروگان گرفته شده‌اند. می‌دانم چرا. چون افغانستانی اهميتی ندارد. اين موضوع برای خبرنگارها و دروازه‌بانان خبر ارزش خبری ندارد. چون جان افغانستانی سال‌هاست كه برای انسان دنيای امروز ارزش احساس برانگيختن ندارد. روی ضربان قلب آدم‌ها تأثيری نمی‌گذارد. مغز را تحريک نمی‌کند. توجه را جلب نمی‌كند. ديگر حتی كسی نيست كه حوصله شنيدن اين جور خبرها را داشته باشد. چند نمونه‌اش را بخوانيد:

- حداقل 5 كودك در يك مدرسه در كابل براثر انفجار نارنجك جان باختند.
- امروز 30 نفر در بازار كابل بر اثر بمب‌گذاری كشته و زخمی شدند.

- طالبان 6 مدرسه دخترانه در ولايت پكتيا را سوزاندند.

- بر اثر يك حمله انتحاری به يك اتوبوس سرويس، 33 نفر از افراد كادمی پوليس افغانستان كشته شدند.

- و...

اين خبرها از نوع خبرهايی است كه سطل زباله دروازه‌بانان خبری از آنها پر است. اگر باور نمی‌كنيد، برويد ببينيد.

به همين خاطر است كه طالبان ديگر اسير افغان نمی‌گيرند. درجا سر می‌برند. چنانكه با راننده خبرنگار ايتاليايی كردند. اما هيچكس اهميتی نداد. چنانكه با مترجم و خبرنگار افغان همراه ماسترو جياکومو كردند. طالبان بعد از مبادله خبرنگار ايتاليايی خواستار معامله‌ای ديگر بر سر خبرنگار و مترجم افغان «‌اجمل نقشبندي» شدند، اما ديگر كسی نبود كه پشت ميز معامله بنشيند. كسی چه می‌داند، شايد آنها در ازای مبادله با يك طالب خيلی معمولی حاضر به مبادله می‌شدند، اما ديگر كسی حتی نمی دانست كه گروگان ديگری هم باقی‌مانده‌ باشد. پس به ناچار «‌اجمل‌» را سر بريدند تا مجبور نشوند نان‌خور اضافی داشته باشند. به همين سادگی.

هيچكس در اين دنيای غريب نفهميد كه آيا آن خبرنگار افغانی هم خانواده‌ای داشته است كه برايش نگران باشند. هيچكس نرفت تا عكسی از مراسم خا‌كسپاری اجمل تهيه كند كه خانواده‌اش در اين وضعيت چه احساسی دارند. آيا او هم زن و فرزند داشته؟ آيا او هم پدر و مادر داشته؟ آيا او هم دوستانی داشته است؟ آيا افغانستانی‌ها هم بر سر جسد عزيزشان گريه می‌کنند؟

همين حالا، هر روز، در همين ولايت غزني، در همين ناحیه قره‌باغ كه گفته می‌شود گروگان‌های كره‌ای نگهداری می‌شدند، طالبان راه مسافران را می‌بندند، کافی است كسی را كارمند دولت يا مايل به دولت تشخيص بدهند، او را گردن می‌زنند. آنانی را كه ريش نداشته باشند يا لباس سنتی نپوشيده باشند، مجازات می‌كنند، مدارس دخترانه را مدتهاست بسته‌اند، اما چرا خبری منتشر نمی‌شود؟

دنيای غريبی است. گويا هيچکس در اين دنيای با عواطف رقيق نمی‌بيند که سال‌هاست ميليون‌ها افغانی گروگان گرفته شده‌اند. خبری پخش نمی‌شود. كسی نمی‌رود مذاكره كند. كسی برای آزادی مان عملياتی ترتيب نمی‌دهد. جالب است که دنيا در مقابل گروگان‌هايی كه طالبان از «‌خارجي»‌ها می‌گيرند، از ما گروگان هم نمی‌گيرد. حتی نمی‌گذارند اين لذت را بچشيم که بر سرمان مذاكره ‌شود.

آخر يکی ما را گروگان بگيرد. مهم نيست اگر به توافق نرسيديد

+ نوشته شده در  2007/9/8ساعت 2 بعد از ظهر  توسط گ.ق  | 
عبدالکریم سروش) ارائه شده به سمينار «لغت‌نامه فلسفي» در رم، ايتاليا، نوامبر 2006( ريچارد رورتي وقتي گفته بود كه در دوران قرون وسطا خدا، خدا بود. آنگاه در دوران روشنفكري و مدرنيسم عقل، خدا شد و امروزه،‌ يعني در دوران پست‌مدرنيزيم،‌ هيچ خدايي وجود ندارد. اين سخن، بهرة بزرگي از حقيقت دارد. بُت عقل يا خداي عقل امروز شكسته است و واژه عزيز خرد كه روزي فاخرترين و مقدس‌ترين واژه‌ها بود، امروز جز معنايي مشكوك و مبهم و فروتن افاده نمي‌كند. عقل ارسطويي، عقل دكارتي، عقل كانتي، عقل هگلي، عقل ديني، عقل تاريخي، عقل ديالكتيكي، عقل نظري، عقل عملي و ... ديگر انقسامات خرد و درشت، آيينه عقل را چنان در هم شكسته‌اند و تكه تكه كرده‌اند كه در آن هيچ صورت سالمي ديده نمي‌شود. امروز وقتي از عقل سخن مي‌رود يا غرض شيوه‌هاي منطقي قياس و استقراء و اثبات و ابطال و ... است يا منظور، محصولات خرد است كه عبارتند از فلسفه، زبان، اخلاق، علم و امثال آنها. و چون اين محصولات، همه سيّال و متغيّرند، لذا تحول (يا تكامل) عقل جزو مسلّمات اين دوران به شمار مي‌رود. عقل مدرن و عقل كلاسيك متفاوت‌اند چون محصولات اين دو عقل، يعني علم و فلسفه و اخلاق و سياست و اقتصادشان متفاوت‌اند و چون چنين است از تن دادن به نوعي نسبي‌گري (relativism) چاره‌اي نيست و اين همان است كه امروزه همه در آن غوطه‌وريم. پاره‌يي از فيلسوفان مسلمان،‌ عقل نظري را مجموعه بديهيات نظري و عقل عملي را مجموعه بديهيّات عملي مي‌شمردند. بنابراين تعريف، بايد گفت كه بديهيّات عوض شده‌اند و آنچه براي گذشتگان بديهي مي‌نموده امروزه از بداهت افتاده است و بالعكس. در قرون وسطا وجود خدا چيزي نزديك به يك بديهي نظري بود ولي امروزه اين مقام را از دست داده است، در مقابل، «حقوق بشر» امروزه از بديهيات دوران شمرده مي‌شود در حالي‌كه نشاني از آن در ميان بديهيات عقل عملي گذشتگان ديده نمي‌شود. دوران روشنگري (Enlightenment)خود را روشن مي‌ديد و قرون وسطا را عصر ظلمت (Dankages) مي‌ناميد و البته اگر از قرون وسطائيان مي‌پرسيديد جاي اين دو صفت را عوض مي‌كردند و روشني را از آنِ خود و ظلمت را از آنِ رقيب مي‌دانستند. همين‌كه امروزه كمتر كسي تعبير «عصر ظلمت» را به كار مي‌برد، خود حكايت از تغيير موضع عميقي در معرفت مي‌كند. معلوم شده است كه هم دوران روشنگري هم دوران قرون وسطا محصور و محبوس پارادايم‌هاي خود (يا بديهيّات خود) بوده‌اند و ساكنان اين دو پارادايم (يا اپيستمه) به زحمت مي‌توانسته‌اند از ارتفاعي بالاتر، به نقد خود دست ببرند. و فقط وقتي كه آن حصارها برافتاده است زبان‌ها و چشم‌ها باز شده است. وضعيت ما هم در دوران پست ‌مدرن بي‌شباهت با آنها نيست. اين نكته را همه از كوهن و فوكو آموخته‌ايم كه يك عقلانيت نداريم بكله عقلانيت‌ها داريم و اگر يك درس بايد از آن بگيريم عبارتست از تواضع عقلاني. گذشتگان مي‌گفتند تكبّر و خودخواهي حجاب خردورزي است حالا بايد گفت تكبّر عين بي‌خردي است. و تواضع از فضايل اجتناب‌ناپذير خردورزان و معرفت‌اندوزان است. احكام عام و جهاني و فراتاريخي از دل «عقل مطلق فراتاريخي» به درآوردن و بر همه آدميان در همه اعصار حاكم وصادق دانستن، امروزه از هر وقت ديگر مشكل‌تر شده است. بشريت اينك به پلوراليسم و رلاتيويسمي بهداشتي و سودمند رسيده است كه ميوه‌اش فروتني و نفي دگماتيزم است. آن را به فال نيك بايد گرفت. امّا عقل نه تنها از درون با انواع و انقسامات خردكننده و خِرَدشكن روبرو بوده و هست، بكله از بيرون هم رقيب‌هاي فراوان داشته و دارد. من درين‌جا به سه رقيب كه خود آنها را آزموده و با آنها زيسته‌ام اشاره مي‌كنم: عقل و وحي پاپ بنديكت شانزدهم در سخنراني غوغاساز اخيرش، با افتخار به همكاري ميان مسيحيّت و فلسفه يوناني اشاره كرد و آشتي آن دو را امري ميمون و دوران‌ساز براي مسيحيت برشمرد و اسلام و پروتستانتيسم را تقبيح كرد كه با عقل، آنهم عقل فلسفي و يوناني، چنانكه بايد رشته الفت را محكم نكرده‌اند و خداي اسلام را به صراحت، خدايي غيرعقلاني بل ضدعقل دانست. اينجا جاي داوري در باب سخنان بعضاً غيردقيق و ناسنجيده پاپ نيست. سخن اين است كه رابطه ميان عقل و وحي هيچگاه رابطه آدم و صددرصد دوستانه‌اي نبوده است. عقل مستقلّ از وحي،‌ همواره رقيب وحي شمرده مي‌َشده است و پيامبران هيچ‌گاه خوش نمي‌داشته‌اند كه فيلسوف ناميده شوند. متكلّمان، كه عقايد ديني را استدلالي و عقلاني مي‌كردند و خود را از اين جهت خادم دين مي‌پنداشتند در نظر پيروان ارتدوكس اديان خائن محسوب مي‌شدند. اينان متهم بودند كه با عقلاني كردن،‌ دين را تابع عقل كرده و صحت و حقيقت آن را با ترازوي خرد وزن مي‌نمايند و اين امري است، دست‌كم مشكوك و بي‌فايده. مؤمنان مي‌گفتند وحي براي دستگيري از عقل آمده است و چگونه مي‌توان اين نسبت را واژگون كرد و عقل را به دستگيري وحي گماشت؟ پاره‌اي پا را از اين هم فراتر مي‌نهادند و مي‌گفتند شمع عقل به كار شب‌هاي بي‌وحيي مي‌آيد اما همين‌كه خورشيد وحي طلوع كند، آن شمع را بايد كُشت. همكاري عقل و وحي البتّه انتخاب ديگر بود. اينكه خداوندِ خالقِ عقل همان خداوند فرو فرستنده وحي است مبنايي بود براي آن همكاري. بسياري از فيلسوفان بزرگ مسيحي و اسلامي چون بوعلي سينا و فارابي و توماس آكويناس بدين مشرب تعلّق داشتند و حتي صدرالدين شيرازي فيلسوف عقلي سده هفدهم ميلادي ايران مي‌گفت: «خاك بر سر فلسفه‌يي كه دين حق تأييدش نكند». مكتب كلامي معتزله، كه متأسّفانه از رقيبش مكتب اشعري، شكست تاريخي زيانباري خورد، بر موافقت عقل و شرع بنا نهاده شده بود و با حكمت يوناني هم بر سر مهر بود. خداي اين مكتب، خدايي عادل و اخلاقي، و رفتارش همه بر وفق موازين خرد بود. همچنين بود دركي كه از پيامبر و آموزه‌هايش داشتند. عقل در اين مكتب چندان فربه بود كه دين در كنارش لاغر مي‌نمود. برعكس مكتب اشعري، كه ديني فربه و عقلي لاغر داشت. صوفيان كه از اصل حسابي جدا داشتند،‌ و به عشقي فربه رسيده بودند كه دين و عقل هر دو در كنارش لاغر مي‌نمودند. باري، يافته‌هاي عقل تجربي در قرون شانزدهم و هفدهم اروپا، و تعارض ميان علم و كتاب مقدس، كشمكش فروخفته ميان عقل و وحي را ناگهان بيدار كرد و اين دريا را دوباره به تلاطمي شديد افكند. اين تعارض براي هر دو طرف، يعني هم علم هم دين، به گمان من تعارضي خجسته بود و به هر دو آموخت كه كم ادّعاتر و فروتن شوند و به پيچيدگي روابط ميان حقايقي كه در حوزه‌هاي مختلف به دست مي‌آيند، حسّاس‌تر شوند. اين كشمكش البته تا آن‌جا پيش رفت كه همراه با ظهور پروتستانتيسم، بروز مخاصمات خونين فرقه‌هاي مختلف مسيحي، راه را بر سكولاريسم تمام عيار گشود و صلاي بي‌طرفي حكومت نسبت به اديان را سر داد و هژموني يك دين بر ديگر اديان را از ميان برداشت. وحي اسلامي، گرچه با عقل غيرديني (و به خصوص عقل فلسفي / يوناني) گاه آشتي و گاه جدل داشت، اما هيچ‌گاه با عقل تجربي روبرو نشد، و اين جز بدان سبب نبود كه علم تجربي جديد در ميان مسلمانان نروييد. گرچه آفاتش را نديد از بركاتش هم نصيب نبرد و وقتي اين علم فاتح، در قرون نوزدهم و بيستم به سرزمين‌هاي اسلامي رسيد، نه تنها پُشتي را نلرزاند بلكه دل‌ها را شاد كرد كه فاتحي در مي‌رسد كه مسيحيّت را شكست داده و اينك رفيق اسلام مي‌شود. داستان جالبي است كه علم و فلسفه جديد در ممالك اسلامي تقريباً با هيچ مقاومتي روبرو نشد. ابتدا درهاي دانشگاه‌ها و سپس درهاي حوزه‌هاي علمي ديني بروي آنها گشوده شد و موضوع بحث و درس قرار گرفتند. در ايران پس از انقلاب اسلامي نيز چنين بود و هست. به ياد دارم كه پس از انقلاب، هنگامي‌كه من در ستاد انقلاب فرهنگي بودم يكي از خبرنگاران ايتاليايي در مصاحبه با من، مي‌پرسيد كه آيا قرار است تدريس تئوري تكامل از دانشگاه‌ها حذف شود و من جواب منفي دادم و آنگاه با خود انديشيدم كه چنين مسأله‌اي حتي به ذهن من و همكارانم خطور نكرده بود. البته حساب ماركسيسم را بايد جدا نگاه داشت. روحانيان همواره آنرا يك تئوري ماترياليستي و ضد دين محسوب مي‌كردند. امروزه، حركتي بنام روشنفكري ديني در ايران به باز تعريف نسبت عقل و وحي همت گماشته است و خصوصاً در تفسير متن مقدس (يعني قرآن) از دستاوردهاي جديد هرمنوتيكي و از تجربه مسيحي كمك مي‌گيرد و برخلاف نظر پاپ بنديكت شانزدهم، متن قرآن را نه تنها به تفسيرهاي متعدد مي‌سپارد و اين را منافي با وحياني بودن عين الفاظ قرآن نمي‌شمارد،‌ بلكه اسلام را چيزي جز همين تفسيرها نمي‌داند و رسيدن به جوهر ناب دين را دشوار بلكه محال مي‌يابد. عقل و عشق سنّت فاخر و فربه تصوّف اسلامي محصول دو عكس‌العمل است: يكي در برابر تجمّل و عشرت و عيش و نوش و فساد و دنياگرايي و كامجويي بي‌حساب و بي‌امان دربار خلفاي اموي و عبّاسي و ديگري در مقابل خداي مهيب و خودكامه و پرقدرت متكلّمان اشعري و موشكافي‌هاي فيلسوفانه معتزليان در صفات و افعال باري‌، به خصوص عدالت او. عكس‌العمل نخست تصوف زاهدانه را پديد آورد و دومي تصوّف عاشقانه را. تصوّف عاشقانه، هم بر عقل قلم بطلان مي‌كشيد هم بر خوف. مي‌خواست خدا را دوست بدارد نه اينكه از او بترسد. و مي‌خواست در او چون يك عاشق حيران بماند، نه اينكه فيلسوفانه معمّاي وجود او را بگشايد. منصور حلّاج، صوفي مشهور قرن سوم هجري، خلاصه و عصاره اين رويكرد را چنين بيان مي‌كند: «معشوق همه ناز باشد نه راز» يعني او خوراك فيلسوفان و عاقلان نيست بلكه در خور عاشقان است و بس. و عشق چنين بود كه به جنگ عقل آمد. شايد واژه «جنگ» واژه غليظي بنمايد امّا جست‌وجو در آثار صوفيان، كمتر از اين را افاده نمي‌كند. عشق هم رقيب عقل نظري شد هم رقيب عقل عملي. از طرفي صوفيان مدّعي شدند كه عشق چشماني به عاشق مي‌بخشد و ديدن منظره‌هايي را براي او ممكن مي‌سازد كه عقل از آنها محروم است. جلال‌الدّين رومي بزرگترين عارف و شاعر ايراني / افغاني، متولد بسال 604/1234، در خطاب به مرشد و محبوبش،‌ شمس تبريزي مي‌گويد: «شمس تبريز تو را عشق شناسد نه خرد» يعني عشق، معرفت‌بخش است،‌ قدرت كشف دارد و يافته‌هايش ارزش معرفتي دارند. از طرف ديگر، به اعتقاد صوفيان، عقل موجودي خودخواه، سودجو و محافظه‌كار است و اهل ايثار و كرم و فداكاري نيست، در مقابل آن، عشق، خودخواهي عاشق را به صفر مي‌رساند، «او را مي‌ميراند»،‌ او را گشاده‌دست و خوشخو و بلاكش و فداكار مي‌كند،‌ و همه بيماري‌هاي روحيِ عاشق را شفا مي‌بخشد. به قول رومي: مرحبا اي عشق خوش سوداي ما اي طبيـب جمله علّت‌هـاي ما اي دواي نخــوت و نامــوس ما اي تو افلاطون و جالينوس ما اين عاشقي گرچه گوهر دينداري است اما به حقيقت وراي تكاليف ديندارانه است. عموم دينداران در دين‌ورزي سودي و پاداشي مي‌جويند،‌ و اين اگرچه في‌نفسه بد نيست، الاّ اينكه به مرتبه عاشقي نمي‌رسد كه سود و پاداش را ترك گفته است و دست به قمار عاشقانه گشوده است. تصوّفي كه بر اين‌گونه عاشقي بنا مي‌شود،‌ با وحي پهلو مي‌زند و كم‌وبيش پيامبران را عارفاني بزرگ مي‌شمارد كه محصول وحي خود را با مردم در ميان نهاده‌اند. حال آنكه عارفانِ ناپيامبر، چنين مأموريتي ندارند. باري رابطه ميان تصوّف و فلسفه يا عشق و عقل،‌ همچون رابطه عقل و وحي رابطه‌اي هموار و آرام نبوده و نيست. فيلسوفان مسلمان همچنان كه از وحي بهره جسته‌اند از عرفان هم بهره جُسته‌اند و هيچكدام را منافي عقل صافي ندانسته‌اند. كمترين چيزي كه در اينجا مي‌توان گفت كه فيلسوفان،‌ آن مقدار از اكتشافات عرفاني را كه قابل عقلاني كردن بوده برگرفته‌اند و در مورد بقيّه سكوت كرده‌اند. اما عارفان، ذهن عاري از فلسفه را بيشتر مي‌پسنديدند،‌ و فلسفه‌انديشي و «سبب‌داني» را با حيرت كه شأن عاشقان است ناسازگار مي‌يافتند. به علاوه كه درك ما قبل تئوريك عارفان گرچه مي‌توانست به قالب‌هاي مفهومي فيلسوفان ريخته شود، امّا با اين قالب‌گيري بساطت و بكارت و اصالت خود را از دست مي‌داد و همين بود آنكه آنانرا از فلسفه حذر مي‌داد. من كه هم فلسفه و هم عرفان تدريس كرده‌ام، عمري را در دل اين تعارض زيسته‌ام. و در شاگردانم به خوبي نگريسته‌ام كه نهايتاً به كدام سو مي‌روند. كمتر ديده‌ام كه كسي تاب اين كشمكش را بياورد و هر دو وزنه را با هم بردارد. غلبه نهايتاً يا با عقل بود يا عشق. و عشق اغلب تواناتر بود. عقل و انقلاب انقلاب،‌ انفجار داغ عاطفه نفرت است. رها شدن انرژي عاطفي ويرانگر است و اين با سردي عقل تحليلگر هيچ قرابتي ندارد. نفرتي كه به دنبال ويران كردن سنّـت و سلطنت و مالكيّت و ... است چه شباهتي دارد با عقلي كه به دنبال شناختن و معرفت است؟ در انقلاب‌ها نوعاً‌، سهم عشق و سهم عاطفه به خوبي ادا مي‌شود امّا سهم عقل به خوبي ادا نمي‌شود. چندي مي‌گذرد تا رهبران انقلاب به عقلانيت رو آورند و سازندگي پيشه كنند و بر ويراني‌ها ضبط و مهار بنهند. انصاف بايد داد، انقلاب بدون عقلانيّت نيست، امّا اين عقلانيت بيشتر در نفي عقلانيّت پيشين جلوه مي‌كند. انقلابيون بهتر مي‌دانند كه چه چيز را نمي‌خواهند و تا پيدا كنند كه چه چيز مي‌خواهند راه بلندي در پيش دارند. انقلابيون آرمان‌گرايان آتشيني هستند كه در برآورد توانايي خود دچار توهّم مي‌شوند، گمان مي‌كنند به سرعت مي‌توانند سنّت‌ها و انسان‌ها را عوض كنند و سنن و آدميان تازه‌ به جاي آنها بنشانند. هر انقلابي،‌ به درجات،‌ آنارشيست است و اگر از اين عنصر آنارشيسم هيچ نشاني در ميان نباشد،‌ انقلابي در كار نيست. طيف رنگارنگ واقعيت، در انقلاب‌ها رنگ مي‌بازد و به دو رنگ سياه و سپيد تقليل مي‌يايد: گذشته بد، آينده خوب، ضدانقلاب بد، انقلابي خوب و ... بدين شيوه راه را بر داوري عقل تحليلگر كه به دنبال تقسيم‌بندي‌هاي ظريف واقع‌نماست بسته مي‌شود. در انقلاب‌ها تنها يك معيار براي نيك و بد وجود دارد و آن خودِ انقلاب است، و اين عين بي‌معياري است. نه تنها انقلاب خوب است،‌ بلكه اصلاً خوب،‌ انقلابي است! وقتي چيزي خود ترازو و معيار خود شد،‌ سرآغاز بي‌عقلي (irrationelity) است. كار عاقلان در عرصه انقلاب‌ها، برگرداندن موج انقلاب نيست. چنين توانايي‌هايي را ندارند. كارشان كم كردن ويراني‌ها و راندن انرژي‌ها از پريشاني و ويراني به سوي ساماندهي است. و من خود كه در دل يك انقلاب زيسته و مسؤوليت‌هايي را به عهده داشته‌ام،‌ اين حقيقت را با دل و جان آزموده‌ام. كساني‌كه انقلابي را ديده‌اند،‌ با تمام وجود مي‌فهمند كه چه گناهكارند كساني‌كه راهي به جز انقلاب به روي مردم باز نمي‌گذارند. اولين سرمايه‌اي كه در انقلاب قرباني‌ مي‌شود عقلانيّت است و آخرين چيزي كه به خانه خويش بازمي‌گردد عقلانيت است،‌ اگر بازگشتي در كار باشد. از ميان رقباي سه‌گانه عقل: وحي و عشق و انقلاب،‌ اين سوّمي از همه بي‌رحم‌تر و عقل‌ ستيزتر است. وحي، كم و بيش داد و ستد تاريخي معقولي را با عقل سامان داده است، كه مي‌تواند به سود هر دو طرف باشد. عشق هم همواره كالايي نادر نزد اقليّتي كوچك بوده است و در عين شورآفريني شرّآفرين نبوده است. از انقلاب‌هاي همه‌گير، كه نه زيبايي عشق را دارند و نه قداست وحي را،‌ بايد به خدا پناه برد. كه هم جان‌ها را مي‌ستانند هم خردها را. عاقلان قوم،‌ مسؤوليت دارند كه در تدبيرهاي سياسي و اجتماعي و اقتصادي،‌ راه را به سوي نظمي عاقلانه و عادلانه بگشايند تا حاجت به ويرانگري و خردستيزي انقلابي نيفتد. حافظ،‌ شاعر ايراني قرن چهاردهم مي‌گفت: ساقي به جام عدل بده باده تا گدا غيرت نياورد كه چنان پربلا كند يعني: عدالت را بگستريد تا حاجت به انقلاب نيفتد.
+ نوشته شده در  2007/8/26ساعت 10 قبل از ظهر  توسط گ.ق  |