تبليغاتX
بازگشت متخصصان افغانی مقیم ایران

Sure do miss you babe

You know it’s been a while

Way too long, since you been gone

I’m almost out of style

You treat me kind and gentle

You’re always on my mind

A love that’s true, I keep for you

Until the end of time

Someday you’ve got to come back

Stay with me a while

I’ll take some time, to make you mine

And keep you out of style

+ نوشته شده در  2009/4/7ساعت 12 بعد از ظهر  توسط گ.ق  | 

وطنم دوباره اينک تو و شانه های پامير
بتکان ستاره ها را که سحر شود فراگير
بتکان ستاره ها را که ستاره های اين شهر
همه يادگار زخمند همه يادگار زنجير
منم و اميد روزی که تو را دوباره بينم
که شود بسان طاوس به هزار رنگ تصوير
گل و گندم و شقايق بدمد ز دشت هايت
ز بلند شانه هايش شود آفتاب تکثير
وطنم مباد روزی که کسی ز غنچه هايت
بفراقت اشک ريزد ز غمت شود گلو گير

+ نوشته شده در  2009/1/28ساعت 1 بعد از ظهر  توسط گ.ق  | 

من زنم که دیگر بیدار گشته ام

من راه خود را یافته ام و هر گز بر نمیگردم

 

سروده یک تن از خواهران در بامیان

 

من زنم که دیگر بیدار گشته ام

از خاگستر اجساد کودکانم برخاسته ام و طوفان گشته ام

 

از جویبار خون برادارانم سر بلند کرده ام

از طوفان خشم ملتم نیرو گرفته ام

از دیوارها و دهکده های سوخته کشورم  نفرت به دشمن برداشته ام

 

حالا دیگر من را زار و ناتوان مپندار! ای هموطن

من زنم که دیگر بیدار گشته ام

من راه خود را یافته ام  و هر گز بر نمیگردم

 

من دیگر آن زنجیر ها را از پاگسسته ام

من در های بسته بی خبری ها را گشوده ام

من از همه چوریهای زر  وداع کرده ام

 

هموطن و ای برادر! دیگر آن نیستم که بودم

من زنم که دیگر بیدار گشته ام

من راه خود را یافته ام و هر گز بر نمی گردم

 

 

با نگاه تیز بینم همه چیز را در شب سیاه کشورم دیده ام

فریاد های نیمه شبی مادران بی فرزند در گوشهایم غوغا کرده است

من کودکان پا برهنه ، آواره و بی لانه را دیده ام

من عروسان را دیده ام که با دستان حنا بسته، لباس سیاه بیوگی به تن نموده اند

 

 

من دیوارهای قد کشیده زندان ها را دیده ام

که آزادی را در شکم های گرسنه خود بلعیده اند

من در میان مقاومت ها، دلیری ها و حماسه ها دوباره زاده شده ام

من در آخرین نفس ها، در میان امواج خون و در فتح امروزی سرود آزادی را آموخته ام

 

 

حالا دیگر من را زار و نا توان مپندار ای هموطن و ای برادر

من در کنار تو و با تو در راه نجات و طنم همنوا و همصدا گشته ام

 

صدایم با فریاد هزاران زن پیوند خورده است

مشتم با مشتهای هزاران هموطنم گره خورده است

من در کنار تو و در راه ملتم قدم گذاشته ام

تا یکجا بشکنیم این همه رنچ زندگی و همه بند بردگی

 

من آن نیستم که بودم! هموطن و ای برادر

 

من زنم که دیگر بیدار گشته ام

من راه خود را یافته ام و هر گز بر نمی گردم                                   

+ نوشته شده در  2008/6/30ساعت 11 قبل از ظهر  توسط گ.ق  | 
بشنو ازنی چون حکایت می کند
ازجدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد وزن نالیده اند
هرکسی کودورماندازاصل خویش
بازجوید روزگا روصل خویش
آتش است این بانگ نای ونیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد
گرنبودی ناله نی را اثر
نی جهان را پرنکردی از شکر
با لب دمساز خود گرجفتمی
همچونی من گفتنیها گفتمی
ما همه شیریم لیک شیران علم
حمله مان ازباد باشد دم بدم
حمله مان ازباد وناپیداست باد
جان فدای آن که ناپیداست باد 
+ نوشته شده در  2007/10/24ساعت 9 قبل از ظهر  توسط گ.ق  | 

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می آید با من فریاد کند...

+ نوشته شده در  2007/9/8ساعت 2 بعد از ظهر  توسط گ.ق  | 

بازگشت 

 مد کاظم

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد

و سفره‌ای كه تهی ‌بود، بسته خواهدشد

و در حوالی شبهای عيد، همسايه‌!

صدای گريه نخواهی شنيد، همسايه‌!

همان غريبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌

و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌

 

 

منم تمام افق را به رنج گرديده‌،

منم كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده‌

منم كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود

به هرچه آينه‌، تصويری از شكست من است‌

به سنگ‌ سنگ بناها، نشان دست من است‌

اگر به لطف و اگر قهر، می ‌شناسندم‌

تمام مردم اين شهر، می ‌شناسندم‌

من ايستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم‌، اگر دهر ابن ‌ملجم شد

 

 

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد

و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم ‌رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم ‌رفت‌

 

 

چگونه بازنگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌

چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌

و تيغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود

قيام ‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌

شكسته ‌بالی ‌ام اينجا شكست طاقت نيست‌

كرانه‌ای كه در آن خوب می ‌پرم‌، آنجاست‌

مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم‌

مگير خرده‌، كه آن پای ديگرم آنجاست‌

 

 

شكسته می ‌گذرم امشب از كنار شما

و شرمسارم از الطاف بی ‌شمار شما

من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌

شهيد داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به ‌سان من از يك ستاره سر ديدی

پدر نديدی و خاكستر پدر ديدی

تويی كه كوچهء غربت سپرده‌ای با من‌

و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم ديدی اگر تازيانه من خوردم‌

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

 

 

اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌

و چند بتهء مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش هميشهء تان‌

اگرچه كودك من سنگ زد به شيشهء تان‌

اگرچه متهم جرم مستند بودم‌

اگرچه لايق سنگينی لحد بودم‌

دم سفر مپسنديد نااميد مرا

ولو دروغ‌، عزيزان‌! بحل كنيد مرا

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم ‌رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم ‌رفت‌

به اين امام قسم‌، چيز ديگری نبرم‌

به‌جز غبار حرم‌، چيز ديگری نبرم‌

خدا زياد كند اجر دين و دنياتان‌

و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

هميشه قلك فرزندهايتان پر باد

و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد

 

نسخهء نهايی

27/1/1370  ــ مشهد

+ نوشته شده در  2007/8/26ساعت 3 بعد از ظهر  توسط گ.ق  | 

كيست برخيزد از اين دشت‌ِ معطّل در برف‌؟

مي‌دَوَد خون‌ِ كسي آن سوي‌ِ جنگل در برف‌

كيست برخيزد و اين موية مدفون از كيست‌؟

بوي كم‌بختي ما مي‌دهد، اين خون از كيست‌؟

كيست برخيزد و در جوش‌، چه مي‌بينم‌؟ آه‌!

خون‌ِ معصوم سياووش‌، چه مي‌بينم‌؟ آه‌!

دست‌ِ امدادِ كه بود اين‌سوي پَرچين واماند؟

اين خدا كيست كه در خوان‌ِ نخستين واماند؟

 

برف‌، چشمي به سفيدي زد و تابستان باخت‌

اين خدا كيست كه در معركة شيطان باخت‌؟

اين خدا كيست كه داغي به جبينش زده‌اند؟

كودكان با فن اوّل به زمينش زده‌اند

اين كه تب نامده تشويش اجل دارد، كيست‌؟

بعد يك عمر طبابت سرِ كَل دارد، كيست‌؟

كيست اين حكم پذيرفته و محكم نشده‌

از جمادي و نما مُرده و آدم نشده‌

اين خدا كيست كه يخ‌بستة ديروزان است‌؟

اين خدا كيست‌؟ همان بندة ديروزان است‌

گفت‌; اينك منم آهنگ خدايي كرده‌

و به كارِ دو جهان كارگشايي كرده‌

 

برف‌، چشمي به سفيدي زد و تابستان باخت‌

باد با نحوِ دگر كوبيد، كشتيبان باخت‌

آخر از حنجرة ديو، دَمي نو برخاست‌

نفسي تازه نكرديم‌، غمي نو برخاست‌

خوشه‌ها بذر مصيبت به دروگر دادند

غوزه‌ها پنبه ندادند كه اخگر دادند

كوه‌، خرپشته شد و ريگ شد و ارزن شد

نيزه شمشير شد و دشنه شد و سوزن شد

مهلتي تا گذر از جنگل و يخ باقي بود

با گرانخوابي ما مهلت جان‌كندن شد

عجب اين نيست كه آتش به خموشي بكشد

عجب اين است كه آتش گُل‌ِ پيراهن شد

آنچه تا ديروز، خونخواه سياووشان بود،

دست ما بود كه آويختة گردن شد

بنده را يك دو نفر يك دو نفس رو دادند

تكيه بر تخت‌ِ خدايي زد و... اهريمن شد

اين‌چنين بود كه شب تازه نشد، خوابش برد

پشت‌ِ ديوار خداوندي خود خوابش برد

اين‌چنين بود كه برف آمد و جنگل يخ بست‌

دست‌ها پشت درختان معطّل يخ بست‌

 

حق‌ّ ما بوده‌است پوسيدن و پامال شدن‌

در زبان‌بازي آتش‌دهنان لال شدن‌

حق‌ّ ما بوده‌است داغي به جبين خوردن‌ها

با همان ضربة اوّل به زمين‌خوردن‌ها

ما همانيم كه تيغي به تغاري داديم‌

نقدِ يك عمر مشقّت به قماري داديم‌

و هماني كه به اورنگ خدايي دل بست‌

رخنة بندِ گران‌ساخته را با گِل بست‌

كعبه را پشت خداوندي خود گُم كرديم‌

منبري در نظر آمد شب و هيزم كرديم‌

برف و يخ‌بستگي بركه و شب سخت آمد

و به خاكسترِ جامانده تيمّم كرديم‌

پدران پاره‌زميني پي معبد هشتند

ما شكم‌باختگان مزرع گندم كرديم‌

آنچه اينك جگر طايفه را مي‌سوزد،

مُزدِ زهري است كه در كاسة مردم كرديم‌

الغرض هرچه در اين عرصه رسن پيدا شد

ديگران دام‌، ولي ما و شما دُم كرديم‌

درگرفت آتش عصيان قرون ما را نيز

مرده‌مان زنده‌نشد، كُشت مسيحا را نيز

نيمه‌شب خيل گراز آمد و شب‌پا را برد

اين كَرَت نيل نه فرعون‌، كه موسا را برد

عاقبت گاو طلا شير بلا داد اين‌جا

خمرة زر، مي تسليم به ما داد اين‌جا

شهد گُل كرد و تشهّد به فراموشي رفت‌

نستعين آمد و نعبد به فراموشي رفت‌

زد يقين غوطه به تحقيق و شك آمد بيرون‌

سوخت قُقْنوس و از آن تِك‌تِكك آمد بيرون‌

پهلوان دود شد و حلقة نقّالي ماند

رود از درّة ديگر رفت‌، پل خالي ماند

اينك از قامت ما دست درازي مانده‌

و از آن قلعه كه ديدي‌، درِ بازي مانده‌

جگري نيست كه داغي بنشيند بر آن‌

و كلوخي كه كلاغي بنيشيند بر آن‌

حرف‌ناگفته و لب‌دوخته ماييم‌، اي قوم‌!

آش ناخورده‌، دهن سوخته ماييم‌، اي قوم‌!

صف به صف قبله ندانسته و قامت بسته‌

گاو ناكُشته و امّيد كرامت بسته‌

پدران پاره‌زميني پي معبد هشتند

پسران ميوة ممنوعه در آن مي‌كشتند

حق‌ّ ما بوده‌است داغي به‌جبين‌خوردن‌ها

با همان ضربة اوّل به‌زمين‌خوردن‌ها

حق‌ّ ما بوده‌است پوسيدن و پامال شدن‌

سيصدوچاردهم بودن و دجّال شدن‌

 

برف‌، چشمي به سفيدي زد و تابستان باخت‌

يك نفر آن سوي‌ِ تسليم درختان جان باخت‌

دست ما ماند و چه دستي‌، كه كم از هيزم نيست‌

و اميدي كه به سنگ است و به اين مردم‌، نيست‌

محرمان‌، «بايد» شان سيلي «شايد» خورده‌

و عمل‌، قفل‌ِ «اگر مرد بيايد...» خورده‌

عابد و زاهد و شبخيز و مسلمانايند

شيرِ بي‌يال و دُم و اشكم مولانايند

همه دلبستة دينار كه دين آردشان‌

جن‌ّ و انس دو جهان زير نگين آردشان‌

اندرون هر يكي از معرفتي پُر دارند

سر به يك ـ بي‌ادبي مي‌شود ـ آخور دارند

يخ‌ِ اين بركه به دريا برسد، نيست عجب‌

سامري از پي موسا برسد، نيست عجب‌

ترسم آن روز كه از قلّه فرودآيد مرد

سيصدوسيزده آدم نتوان پيدا كرد

ترسم آن روز كه مردان‌ِ سرانجام آيند،

اين جماعت همه با بقچة حمّام آيند

 

برف‌، چشمي به سفيدي زد و خون‌ها يخ بست‌

قوم را شوق‌ِ خدايي به درِ دوزخ بست‌

اي بسا دست كه اين گونه معطّل گشته‌

و بسا سكّه كه خوابيده و ناچَل گشته‌

ديگر اين خم نه بر ابروست‌، كه بر پيكر ماست‌

ديگر اين تيغ نه در پنجه‌، كه زير سر ماست‌

مردِ خود باش‌، قفاخورده تناور شده‌است‌

اين دروغي است كه لج كرده و باور شده‌است‌

اژدهايي است كه آتش‌به‌دهن مي‌خيزد

سومناتي است كه محمودشكن مي‌خيزد

آه‌، اي «لا»ي برافروخته‌! «الاّ »يت كو؟

آي هارون‌ِ نفس‌باخته‌! موسايت كو؟

كمري راست كن‌، آهنگ‌ِ رسايي طلبت‌

بينوا بندگكي باش‌، خدايي طلبت‌

مردِ خود باش كه هنگامة استقبال است‌

سيصدوسيزده آيينه و يك تمثال است‌

سيصدوسيزده آيينه و يك تمثال است‌

مردِ خود باش كه هنگامة استقبال است‌

+ نوشته شده در  2007/8/13ساعت 3 بعد از ظهر  توسط گ.ق  |