|
در برنامه چهارم آفتاب عشق، از دیدار مولانا با شمس تبریزی و تاثیراتی که این دیدار بر او گذاشت سخن گفتیم. برنامه پنجم، به جوانب تحلیلی این دیدار شگفت می پردازد.
دکتر عبدالکریم سروش، اندیشمند ایرانی که به مولوی و آموزه های او عشق می ورزد و نسخه قونیه مثنوی در اثر تلاش های علمی او منتشر شده، دیدار مولانا جلال الدین محمد با شمس تبریزی را، "قمار عاشقانه" نامیده است. دکتر سروش، که از میان متفکران و اندیشمندان اسلامی بیش از همه به امام محمد غزالی، (فقیه معروف قرن ششم هجری) و مولوی ارادت دارد، در مقایسه میان این دو می گوید:"غزالی مولوی بدون عشق است و مولوی غزالی عاشق." این سخن از جهاتی بسیار دقیق و عالمانه است؛ چرا که مولوی و غزالی در سنت تفکر اسلامی از تاثیرگذارترین اندیشمندان در طول سده ها بوده اند. دکتر عبدالکریم سروش کتابی نوشته به نام "قمار عاشقانه"، که بیشتر مقالات آن به تحلیل اندیشه های مولانا جلال الدین محمد بلخی اختصاص یافته است. قمار عاشقانه
آقای سروش می نویسد:"در واقع شمس تبریزی به مولوی پیشنهاد یک قمار کرد؛ قماری که در آن هیچ امیدی به پیروزی و برد وجود نداشت. شمس به او گفت تنها نصیب و پاداش تو این است که بتوانی در قماری که امید بردن در آن نیست ، شرکت کنی؛ اگر این دلیری را داری همین پاداش توست. مولوی هم اجابت کرد و این همان خطرپذیری است که در حافظ نمی بینیم. مولوی صریحاً به ما می گوید که عشق لاابالی است؛ یعنی بی مبالات است؛ پروای هیچ چیز را ندارد؛ عاقبت اندیش نیست؛ حساب سود و زیان نمی کند؛ در باغ سبز نشان نمی دهد و از عاشق "پاکبازی " می خواهد؛ یعنی از او می خواهد که برای ورود به قماری آماده باشد که همه چیز را در آن پاک می بازد. پاکبازی یعنی باختن همه چیز بدون امید به بردن چیزی . عشق ، همه عاشق را می خواهد نه بخشی از او را." لاابالی عشق باشد نی خرد ترک تاز و تن گداز و بی حیا گفتگوی مولانا و شمس
مولانا در "کلیات شمس تبریزی" غزلی دارد که کلاً ماجرایی را که میان او و شمس گذشته ، به تصویر می کشد. دکتر سروش به این غزل مولانا استناد می کند و یافته های خود را در این زمینه بر پایه این غزل استوار می سازد: مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا گفت که دیوانه نه ای، لایق این خانه نه ای گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی گفت که شیخی وسری پیشرو و راهبری گفت که با بال و پری من پر وبالت ندهم گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم تابش جان یافت دلم واشد و بشکافت دلم شکر کند عارف حق ، کز همه بردیم سبق پس تو هم ای شعله قمر در من و در خود بنگر باش چو شطرنج روان ، خامش و خود جمله زبان مولوی در این غزل به گفتگویی اشاره می کند که گویا میان او و شمس گذشته است. هدیه عشق پیش از دیدار باشمس، مولانا، صاحب نام و اقتدار و جاه و منزلت است؛ شمس می آید و همه این ها را از او می گیرد . مولانا این ستاندن را به "زنده شدن" تعبیر می کند و می گوید "پیش از آن من مرده بودم." دکتر سروش در نهایت چنین نتیجه می گیرد:"شمس وقتی که با مولوی برخورد کرد چنین تشخیص داد که با کوه آتشفشانی رو به رو شده که دهانه آن بسته است؛ با عقابی رو به رو گردیده که رشته های تعلقات بردست و پای او است. او آمد و این رشته های تعلق را از دست و پای این عقاب گشود؛ اما، البته، به جای این که بگوییم او این تعلقات را از مولوی گرفت، بهتر است بگوییم که عشق را به مولوی هدیه کرد. اولین و اصلی ترین کاری که شمس تبریزی با مولوی کرد، همین پاره کردن تعلقات بود که آن را از بالا ترین سطح آغاز کرد تا به نازل ترین سطح آن رسید و در این میان چیزی را فرو نگذاشت."
رابطه دو سویه آیا تاثیر شمس بر مولانا، صرفاً تاثیری یک سویه بوده است؟ و در این میان مولانا هیچ نقشی نداشته ؟ هرچند مولوی شناسان و مولوی پژوهان تاثیر شگرف شمس را بر مولانا انکار نمی کنند، ولی این رابطه را "دو سویه" می دانند . رفیع جنید، شاعر ونویسنده، مولانا را "فردی به منزل رسیده" می داند و در تایید این موضوع به گفتار شمس تبریزی در مورد مولانا استناد می کند. آقای جنید می گوید :"مولانا، تا قبل از دیدار با شمس، مقدمات علم الهی را تحصیل کرده بود و با مسایلی رو برو شده بود؛ ولی در رویارویی با شمس با آنچه که باید فراموش کرد روبرو شد. مولانا، بعد از ملاقات باشمس، آنچه را که فرا گرفته بود فراموش کرد و حقیقت و گوهر معرفت برایش مکشوف شد . بنابراین اگر ملاقات با شمس صورت نمی گرفت، این همه آثار جاودان به وجود نمی آمد . شمس نیز در مقالاتش می گوید "خنک آنکه مولانا را یافت! من کیم؟ باری یافتم؛ خنک من!" و در جای دیگر می گوید "ولله که من در شناخت مولانا قاصرم؛ در این سخن هیچ نفاق و تکلف نیست؛ به تاویل ، که من از شناخت او قاصرم؛ مرا هر روز از حال و افعال او چیزی معلوم می شود که دی نبوده است. مولانا را بهترک از این در یابید که بعداً خیره نباشید."
به عقیده رفیع جنید، رابطه شمس ومولانا، رابطه شیخ و مرید نیست؛ رابطه استاد و شاگرد نیست؛ بلکه رابطه دو عاشق و دو معشوق است . باروت و چخماق دکتر توفیق سبحانی، ازادبیات شناسان ایرانی، نیز به این باور است که شمس و مولانا رابطه ای چون "باروت و چقماق" داشته اند. او می گوید :"آیا این باروت بود که چخماق را به انفجار وا داشت و یا چحماق بود که باروت را منفجر کرد؟ به هر حال اگر شمس با یک مرد عادی روبرو می شد، هرگز از او مولانا بیرون نمی آمد و اگر مولانا عظمت شمس را در نمی یافت نمی توانست از وجود شمس استفاده کند؛ همانطوری که خیلی ها با شمس روبرو شدند، ولی شمس را آدم برتری نیافتند." مولانا زمان زیادی در مصاحبت شمس سپری نمی کند که ناگهان خبر می شود که شمس قونیه را ترک گفته است. مولانا در فراق شمس به سرایش غزل روی می آورد و بیتابی می کند . برنامه آفتاب عشق، در بخش بعدی، به ادامه ماجرای مولانا و شمس می پردازد. ![]() چهارمین بخش از رشته برنامه های آفتاب عشق، زندگی مولانا در شهر قونیه و دیدار او را با شمس تبریزی به تصویر می کشد. مولانا جلال الدین محمد، پس از درگذشت پدرش سلطان العلما (معروف به بها ولد)، بر مسند پدر به عنوان آموزگار و مدرس علوم اسلامی در شهر قونیه تکیه زد.
یک سال پس از درگذشت بها ولد، سید محقق ترمذی نیز به قونیه می آید و آموزش های مولانا را، که در کودکی آغاز کرده، از سر می گیرد.
احمدضیا رفعت، استاد دانشگاه در کابل می گوید :"پس از مرگ بهاولد، مولانا بر مسند پدر تکیه می زند. او مسئولیت خانواده و مدارس دینی را به عهده می گیرد و در چهار مدرسه دینی، که در قونیه وجود دارد، تدریس می کند و در حدود چهارصد شاگرد دارد."
او می گوید :"مولانا 9 سال تحت پرورش محقق ترمزی بود. در همین آوان از محضر کمال الدین ابن العدیم نیز بهره برد و فقه حنفی را آموخت". مولانا در این مدت علوم متداول زمان خود را از نزد مشهور ترین آموزگاران عصر فرا می گیرد. دکتر حسن کرت استاد شرعیات (الهیات) دانشگاه آنکارا در ترکیه می گوید: "مولانا از نزد آموزگاران خود زبان عربی، لغت ، تفسیر ، حدیث و فقه را آموخت و با متصوفان و علمای مشهور آن دوران نظیر محی الدین ابن عربی، سعدالدین حموی، عثمان رومی ، اوحدالدین کرمانی و صدر الدین قونوی آشنا شد ." سنت سفر مولانا پس از گذراندن مدتی در حلب و شام، که گویا مجموع آن به هفت سال نمی رسد، به اقامتگاه خود، قونیه، باز می گردد. چون به شهر قیصریه می رسد، شمسالدین اصفهانی، او را به خانه خود دعوت می کند؛ اما سید برهانالدین ترمذی که همراه مولاناست این دعوت را نمی پذیرد و می گوید: "سنت مولانای بزرگ آن بوده که در سفرهای خود، در مدرسه منزل میکرده است."
او به مولانا می گفت که علم تنها در یادگیری نیست، بلکه دست یافتن به معرفت است. دکتر کرت می افزاید: "محقق ترمزی می خواست که مولانا عارف شود. به همین دلیل شاگرد و استاد در همین شهر سه بار در چله خانه ای به نام اربعین به ریاضت می پردازند؛ در آنجاست که مولانا به شناخت می رسد و راز معنای معرفت بر او آشکار می شود." مولانا، پس از درگذشت سید برهانالدین ترمذی، با استقلال بر مسند ارشاد و تدریس می نشیند. از ۶۳۸ تا ۶۴۲ هجری که نزدیک به پنج سال میشود به سنت پدر و نیاکان خود به تدریس علم فقه و علوم دین می پردازد. دیدار با شمس
دکتر توفیق سبحانی، از مولانا پژوهان ایران می گوید: "در اولین دیدار بین شمس و مولانا، آنان چهل شبانه روز در باغ صلاح الدین زرکوب نشستند و به بحث پرداختند. حاصل این بحث همان بود که مولانا بیش از چهل هزار بیت سرود؛ ولی گفت: این دیوان شمس است نه دیوان من." پس از این دیدار، که به دیدار دو جان معروف گشته، مولانا درس و وعظ را ترک می کند و به شعر و سماع می پردازد. در حقیقت، به باور بسیاری از مولوی شناسان، پس از این دیدار، زندگی دوم مولانا جلال الدین محمد بلخی آغاز می شود. در مورد چگونگی دیدار مولانا با شمس نیز سخن های متفاوت و روایات گوناگونی مطرح شده است. افلاکی، در کتاب "مناقب العارفین"، به نوعی نخستین دیدار مولانا با شمس را روایت کرده و عبدالرحمان جامی شاعر و عارف سده نهم به نوعی دیگر. اما معروف ترین روایت در این مورد همان روایتی است که افلاکی بیان کرده است. بایزید یا محمد؟
شمس به اعتراض گفت اگر چنین است پس چرا محمد گفت: ما عرفناک حق معرفتک (ما آنگونه که باید، تو - خدا- را نشناختیم)؛ اما بایزید گفت: سبحانی ما اعظم شانی". سخنی که از بایزید نقل شده است، یکی از سخنانی است که منافات با تعالیم "شریعت" دارد و معنای آن این است :"من چه عظیم الشان (بلندمرتبه) هستم؟! پاک باد وجود من که من عظیم الشانم!" سوال شمس این بود که: اگر پیامبر اسلام برتر از بایزید است، پس چرا یکی چنین می گوید و دیگری چنا ن ادعایی می کند؟ مولانا، در جواب شمس، می گوید به خاطر آن است که ظرفیت بایزید سخت تنگ بود و به نوشیدن قطره ای از می مست شده بود و آن فریادهای مستانه را سر می داد. اما به گفته مولانا، ظرفیت اقیانوس گونه پیامبر، چندان فراخ بود که با وجود دریاهای معرفت، که در او ریخته بودند، همچنان احساس عطش می کرد و باز از خداوند می خواست که بر او بیشتر فرو ریزد. گفته اند که وقتی شمس این جواب را از مولانا شنید نعره ای زد و بی هوش شد. این آغاز دوستی و رفاقت عمری آنان بود. شمس که بود؟
آقای طغیان می گوید: "گویند شمس مدام در جستجوی مردی بود تا آنچه در درون اوست به وی نیز تلقین کند. و روایت است که مولانا نیز از سالها در انتظار چنین شخصی بوده و این انتظار را شاگردان و پیروانش همیشه حس می کردند." دیدار مولانا با شمس، به نوشته تاریخ نگاران، زندگی خداوندگار، در سال ۶۴۲ هجری صورت گرفت و در این زمان مولانا ۳۸ سال داشت و شمس در ششمین دهه زندگی به سر می برد. مولانا، که به باور بسیاری از ادبیات پژوهان، تا آن زمان شعری نسروده بود ، به سرایش شعر آغاز می کند. دکتر سبحانی، از مولوی پژوهان ایران، می گوید: "در ۳۸ سالگی مولانا ، طوفانی به نام شمس او را در نوردید و چنان متحولش ساخت که از خطابت و وعظ ناگهان به شعر روی آورد و عاشقانه ترین شعرها را سرود." هی های شمس تبریز!
* از دیوان شمس تبریزی 'قمار عاشقانه' ولی موضوع مهم این است که شمس با مولانا چه کرد که توانست تا این اندازه بر زندگی او اثر بگذارد؟ آیا مولانا بدون دیدار با شمس نیز به این مرتبه از عظمت و بزرگی، که نصیب او شده است، دست می یافت؟ دکتر عبدالکریم سروش، اندیشمند نام آشنای ایرانی، که پژوهش های سترگ و ارزشمندی در زندگی و آثار مولانا کرده، دیدار مولانا با شمس را "قمار عاشقانه" نام نهاد است. این موضوع را دربخش پنجم از رشته برنامه های آفتاب عشق دنبال می کنیم.
سازمان ملل متحد، سال جاری میلادی را همزمان با هشتصدمین سال تولد مولانا جلال الدین محمد بلخی، "سال مولانا" نام نهاده است.
به این مناسبت، در رشته برنامه های آفتاب عشق، به زندگی پر راز و رمز و عاشقانه مولانا، آثار و افکار وی و دیدگاه اندیشمندان مختلف در باره او می پردازیم. سرگذشت مولانا، داستان جالب و هیجان انگیزی است که هنوز پس از هشت قرن، دلبستگان او در جهان، از آن حظ معنوی و روحی می برند. در زادگاه مولانا بلخ که در حال حاضر یکی از توابع شهر مزار شریف در شمال افغانستان است، زادگاه مولانا جلال الدین است. داستان ما از زندگی و سیرو سلوک معنوی مولانا از این منطقه آغاز می شود. در یک روز گرم تابستانی، به همراه سیدرضا حسینی، باستانشناس جوان، از شهر مزار شریف به زادگاه مولانا رفتم و شبی نیز در جمع شماری از ارادتمندان خداوندگار بلخ در محفل خوانش مثنوی و حلقه ذکر شرکت کردم.
بشنو از نی چون حکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش بلخ که اکنون وادی نه چندان پر رونقی در ولایتی به همین نام در شمال افغانستان است، روزگاری سلطان العلما را باخود داشت و مولانا جلال الدین محمد بلخی را.
هنوز می توان بوی سلطان العلما را در اینجا احساس کرد. هنوز از مدرسه و خاک اینجا بوی وعظ و تذکیر محافل سلطان العلما، پدر مولانا جلال الدین بگوش می رسد. بلخ شهر تاریخی است که از گذشته های دور به نام "ام البلاد" شناخته می شود . در اینجا معبد نوبهار بلخ، مسجد ابونصر پارسا و آرامگاه رابعه بلخی - شاعر معروف زبان پارسی- قرار دارد. در مدرسه ابونصر پارسا که در جوار خانه مولانا قرار دارد، کودکان قرآن می آموزند. سیدرضا حسینی در مورد گذشته بلخ و تاریخ آن می گوید:" بلخ چنانچه در اقوال تاریخی آمده یکی از شهر های مهم خراسان آن زمان است و مهد پیدایش و محل پیوستگی تمدنها." هنوز در ولسوالی بلخ امروز خانقاه مولانا وجود دارد که در میان کوچه و پس کوچه ها محصور شده و کمتر کسی متوجه وجود خانقاه مولانا می شود. مسجد خواجه پارسا و مقبره او و فرزند و تعدادی از مریدانش نیز در ولسوالی بلخ وجود دارد. به گفته آقای حسینی، خواجه پارسا از جمله علمای بزرگ عصر خود و از خلیفه های برجسته طریقه نقشبندیه است. رابعه، قربانی عشق در کنار مقبره خواجه پارسا در داخل یک زیر زمین، آرامگاه رابعه بلخی شاعره مشهور زبان فارسی قرار دارد که بر اساس روایات، "به جرم عشق" به قتل رسید.
آقای حسینی در مورد دلایل قتل رابعه بلخی می گوید: "بنا به روایت ها، برادر رابعه پس از آنکه از عشق خواهرش به غلام خود بکتاش آگاه شد در داخل حمام - که فعلا آرامگاه رابعه در آن قرار دارد- او را به قتل رساند و بکتاش را به زندان انداخت. بکتاش بعد از رهایی از زندان، حارث را بقتل رسانده و خودش بر سرقبر رابعه خودکشی کرد. مردم او را نیز در قبر رابعه دفن کردند." خانقاه جاده ای که به سمت خانه و مدرسه سلطان العلما پدر مولانا منتهی می شود به نام "خیابان قونیه" نام گذاری شده است . در کنار این جاده، جاده دیگری است که بنام "جاده بهاء الدین ولد سلطان العلما" یاد می شود. آقای حسینی در مورد خانقاه مولانا که هنوز آثاری از آن باقی مانده می گوید: " این خانقاه جایی است که دوران کودکی مولانا در آن گذشته است. خانقاه شامل یک حجره بزرگ همراه با هشت حجره کوچک متصل به آن است. از این خانقاه به جز تلی از خاک و دیوار هایی که در حال فروریختن است چیزی دیگر باقی نمانده است. در کنار این خانقاه حجره های دیگری است که فعلا مردم از آنها برای نگهداری علوفه حیوانات شان استفاده می کنند. این حجره ها در زمان مولانا محلی برای بود و باش (سکونت) مریدان بوده است." به عقیده آقای حسینی، احتمالا خانه سلطان العلما و خاندانش در نزدیکی همین خانقاه موقعیت داشته که در حال حاضر هیچ اثری از آنها برجای نمانده است.
به گفته این باستان شناس افغان، خاندان مولانا به دلیل عظمت و احترام فوق العاده ای که در نزد مردم داشتند، مورد حسادت خوارزمشاه، پادشاه وقت قرار می گیرند و در یک روز از روزهای سال ۶۱۷ هجری قمری، از بلخ رخت سفر می بندند. همچو نی زهری و تریاقی که دید نی حدیث راه پرخون می کند محرم این هوش جز بی هوش نیست ...برنامه های آفتاب عشق، ادامه دارد
هشتصد سال پیش از امروز، مولانا جلال الدین محمد در شهر بلخ یکی از بلاد خراسان قدیم به دنیا آمد. بلخ اکنون یکی از توابع مزار شریف از شهرهای شمالی افغانستان امروز است. مولوی به دلیل نوشتن مثنوی و دیوان شمس تبریزی - دو اثر از پنج اثر بجا مانده - یکی از معروف ترین شاعران زبان فارسی دری، و به دلیل افکار و اندیشه های عرفانی و فلسفی، اندیشمند و متفکر شمرده می شود. افکار و آثار مولوی از چنان وسعتی برخوردار است که تا حالا در مورد اندیشه ها و آثارش صدها کتاب در سراسر جهان به وسیله مهمترین نویسندگان و پژوهشگران نگاشته شده و هنوز هم نوشته می شود. در کشورهایی نظیر ایالات متحد آمریکا، آلمان، فرانسه، ترکیه، روسیه، ایران و افغانستان خانه مولانا ساخته شده است و ارادتمندان و علاقمندان اندیشه ها و افکار این عارف قرن سیزدهم میلادی هر از گاهی دور هم گرد می آیند و از چشمه سار معنویت او آب می نوشند. آب دریا را اگر نتوان کشید نشان یونسکو سازمان علمی، آموزشی و فرهنگی سازمان ملل متحد (یونسکو) سال 2007 میلادی را به نام مولانا جلال الدین محمد بلخی مسمی کرده است و به همین مناسبت نیز نشان مولانا از سوی این نهاد ساخته شده تا پس از این در ردیف دیگر نشان های علمی و فرهنگی جهان به شخصیت های نامور عرصه خردورزی اهدا شود. این دومین نشانی است که یونسکو به نام یکی از شخصیت های مهم اقلیم ادب و فرهنگ فارسی دری ضرب می زند. پیش از این نشان مشابه به شیخ الرییس ابن سینا اختصاص یافته بود که او نیز از همشهریان مولانا جلال الدین محمد بلخی است. 'خداوندگار بلخ' مولانا که به نامهای "مولوی"، "ملای رومی" و "خداوندگار بلخ" نیز مشهور است در سال 604 هجری قمری در شهر بلخ در خانواده حسین خطیبی به دنیا آمد.
پدر و پدر بزرگش از علمای مشهور زمان خود بودند که به روایت تاریخ نگاران بسیاری از مسایل و سوالات فقهی بلاد خراسان در محضر سلطان العلما بها الدین ولد، پدر مولانا جلال الدین محمد حل می شد. مولوی کودکی را در بلخ گذراند و آموزش های اولیه را نزد پدر و برهان الدین محقق ترمذی یکی از رجال علمی همان زمان فرا گرفت. در حال حاضر در ولسوالی بلخ – در ولایت بلخ - محلی وجود دارد که به گمان بیشتر کاوشگران و باستان شناسان مدرسه بها ولد، پدر مولانا است. بخش های وسیعی از این ساختمان تاریخی در درازنای زمان ویران شده ولی هنوز قسمتی از آن برجای است که دولت های افغانستان و ترکیه تلاش دارند آن را احیا و حفظ کنند. خانواده بهاولد مقارن حمله مغول ( 617 هجری قمری) شهر بلخ را ترک می گویند و پس از رفتن به شهر های سوریه، شام، بغداد و لارنده عاقبت در شهر قونیه یکی از بلاد روم شرقی در کشور ترکیه مسکن گزین می شوند. مولوی زمانی که شهر بلخ را ترک می کند نزدیک به سیزده سال دارد. به همین مناسبت مولوی را ملای رومی نیز می خوانند. دلیل رفتن خانواده مولانا از بلخ را برخی تذکره نگاران دشمنی محمد خوارزم شاه حاکم بلخ با بهاولد نیز خوانده اند که گفته می شود سرچشمه این دشمنی امام فخررازی متکلم نامور قرن هفتم خورشیدی بوده است. مولوی در مثنوی خود به گونه طعنه آمیز گاهی به امام فخر رازی اشاره می کند. اندرین ره گر خرد رهبین بدی 'قمار عاشقانه' مولوی به عنوان عارف و شاعر مشهور زبان فارسی دری زمانی مطرح می شود که با صوفی شوریده حال در قونیه به نام شمس تبریزی آشنا می شود.
این آشنایی را مولوی پژوهان تولد دوم مولوی نیز خوانده اند. در اثر این آشنایی مولوی که تا آن زمان به سنت نیاکان مشغول درس و تعلیم علوم اسلامی بود و به روایتی بیش از چهارصد شاگرد داشت، یک باره درس و تعلیم را به توصیه شمس تبریزی رها می کند و به شاعری و سماع اشتغال می یابد. در تفکر عارفانه، چنین حالتی را "بیرون شدن از عالم قال و رسیدن به عالم حال" تعبیر می کنند. در مورد این که شمس با مولوی چه کرد و چرا او زندگی پر از حشمت و جلال خود را ترک گفت و به عارفی شوریده تبدیل شد، سخن بسیار گفته اند. دکتر عبدالکریم سروش، اندیشمند و مولوی شناس معاصر به این باور است که شمس مولوی را در برابر یک قمار قرار داد، قماری که معلوم نبود مولوی برنده آن باشد. ولی شمس به او گفت که شرکت در این قمار خود پاداش آن است. نام این قمار را دکتر سروش قمار عاشقانه گذاشته است. خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش دکتر سروش می گوید شمس به مولوی گفت که آن چه را دارد اعم از نام و نان باید ترک بگوید تا به عوالمی دیگر غیر از عوالم دنیای ظاهری دست پیدا کند. مولوی در بیان آن چه که شمس از او خواسته غزلی نیز در دیوان شمس تبریزی دارد. مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای گفت که شیخی و سری پیش رو راه بری خلوت نشینی های مولوی با شمس سبب عناد مریدان و شاگردان او شد و سرانجام باعث شد که این دو یار نزدیک را از هم جدا سازد. دیوان کبیر که مجموعه غزلیات مولوی است از سوی او به نام دیوان شمس مسمی شد. نیست پیغمبر ولی دارد کتاب پس از شمس، مولوی تلاش می کند تا گمشده خود را در افراد دیگری بجوید و به همین دلیل سر دوستی با صلاح الدین زرکوب و پس از مرگ او با حسام الدین چلبی باز می کند.
مولوی به خواهش حسام الدین چلبی مثنوی را به سیاق آثار عرفانی شیخ فریدالدین عطار و سنایی غزنوی می نگارد. هدف از نوشتن مثنوی کتابی در راه و رسم طریقت خوانده شده تا شاگردان و مریدان را به کار افتد. عمده نظرات فلسفی و عرفانی مولوی در مثنوی به شکل قصه و تمثیل بیان شده است. این کتاب را عبدالرحمان جامی شاعر وعارف قرن نهم هجری خورشیدی "قرآن پهلوی" و نویسنده آن را کسی خوانده که پیامبر نیست ولی کتاب دارد. در سنت اسلامی تنها پیامبران صاحب کتاب خوانده می شوند. من چه گویم وصف آن عالی جناب مثنوی معنوی مولوی مولوی در قرن بیست و یک مولوی در سال 672 هجری قمری در شهر قونیه وفات می کند و در همین شهر نیز در جوار پدرش بها ولد دفن می شود. آرامگاه مولوی و خانواده او در شهر قونیه همه ساله زیارتگاه ملیون ها ارادتمند مولوی از سراسر جهان است. مولوی به دلیل افکار بلند انسان دوستانه نه تنها برای دری زبانان شخصیتی مهم است بلکه در بیشتر نقاط جهان به اندیشه های او ارج گذاشته می شود. مولوی بارها در مثنوی و دیوان شمس به این جهان وطنی و بی مرز بودن افکار خود اشاره می کند. از دیگر مسایل مورد توجه انسان قرن بیست یکمی به اندیشه های مولانا به باور بسیاری از مولوی پژوهان جهان کثرت گرایی، فرا رفتن از ظاهر مذاهب و ادیان به عمق آنان، انسان دوستی، دیگر پذیری و توجه به معنویت است. زیر بنای همه تعالیم مولوی برای انسان ها عشق است: هرکه را جامه زعشقی چاک شد شادباش ای عشق خوش سودای ما ای دوای نخوت و ناموس ما
هشتصد سال پیش از امروز، مولانا جلال الدین محمد در شهر بلخ یکی از بلاد خراسان قدیم به دنیا آمد. بلخ اکنون یکی از توابع مزار شریف از شهرهای شمالی افغانستان امروز است. مولوی به دلیل نوشتن مثنوی و دیوان شمس تبریزی - دو اثر از پنج اثر بجا مانده - یکی از معروف ترین شاعران زبان فارسی دری، و به دلیل افکار و اندیشه های عرفانی و فلسفی، اندیشمند و متفکر شمرده می شود. افکار و آثار مولوی از چنان وسعتی برخوردار است که تا حالا در مورد اندیشه ها و آثارش صدها کتاب در سراسر جهان به وسیله مهمترین نویسندگان و پژوهشگران نگاشته شده و هنوز هم نوشته می شود. در کشورهایی نظیر ایالات متحد آمریکا، آلمان، فرانسه، ترکیه، روسیه، ایران و افغانستان خانه مولانا ساخته شده است و ارادتمندان و علاقمندان اندیشه ها و افکار این عارف قرن سیزدهم میلادی هر از گاهی دور هم گرد می آیند و از چشمه سار معنویت او آب می نوشند. آب دریا را اگر نتوان کشید نشان یونسکو سازمان علمی، آموزشی و فرهنگی سازمان ملل متحد (یونسکو) سال 2007 میلادی را به نام مولانا جلال الدین محمد بلخی مسمی کرده است و به همین مناسبت نیز نشان مولانا از سوی این نهاد ساخته شده تا پس از این در ردیف دیگر نشان های علمی و فرهنگی جهان به شخصیت های نامور عرصه خردورزی اهدا شود. این دومین نشانی است که یونسکو به نام یکی از شخصیت های مهم اقلیم ادب و فرهنگ فارسی دری ضرب می زند. پیش از این نشان مشابه به شیخ الرییس ابن سینا اختصاص یافته بود که او نیز از همشهریان مولانا جلال الدین محمد بلخی است. 'خداوندگار بلخ' مولانا که به نامهای "مولوی"، "ملای رومی" و "خداوندگار بلخ" نیز مشهور است در سال 604 هجری قمری در شهر بلخ در خانواده حسین خطیبی به دنیا آمد.
پدر و پدر بزرگش از علمای مشهور زمان خود بودند که به روایت تاریخ نگاران بسیاری از مسایل و سوالات فقهی بلاد خراسان در محضر سلطان العلما بها الدین ولد، پدر مولانا جلال الدین محمد حل می شد. مولوی کودکی را در بلخ گذراند و آموزش های اولیه را نزد پدر و برهان الدین محقق ترمذی یکی از رجال علمی همان زمان فرا گرفت. در حال حاضر در ولسوالی بلخ – در ولایت بلخ - محلی وجود دارد که به گمان بیشتر کاوشگران و باستان شناسان مدرسه بها ولد، پدر مولانا است. بخش های وسیعی از این ساختمان تاریخی در درازنای زمان ویران شده ولی هنوز قسمتی از آن برجای است که دولت های افغانستان و ترکیه تلاش دارند آن را احیا و حفظ کنند. خانواده بهاولد مقارن حمله مغول ( 617 هجری قمری) شهر بلخ را ترک می گویند و پس از رفتن به شهر های سوریه، شام، بغداد و لارنده عاقبت در شهر قونیه یکی از بلاد روم شرقی در کشور ترکیه مسکن گزین می شوند. مولوی زمانی که شهر بلخ را ترک می کند نزدیک به سیزده سال دارد. به همین مناسبت مولوی را ملای رومی نیز می خوانند. دلیل رفتن خانواده مولانا از بلخ را برخی تذکره نگاران دشمنی محمد خوارزم شاه حاکم بلخ با بهاولد نیز خوانده اند که گفته می شود سرچشمه این دشمنی امام فخررازی متکلم نامور قرن هفتم خورشیدی بوده است. مولوی در مثنوی خود به گونه طعنه آمیز گاهی به امام فخر رازی اشاره می کند. اندرین ره گر خرد رهبین بدی 'قمار عاشقانه' مولوی به عنوان عارف و شاعر مشهور زبان فارسی دری زمانی مطرح می شود که با صوفی شوریده حال در قونیه به نام شمس تبریزی آشنا می شود.
این آشنایی را مولوی پژوهان تولد دوم مولوی نیز خوانده اند. در اثر این آشنایی مولوی که تا آن زمان به سنت نیاکان مشغول درس و تعلیم علوم اسلامی بود و به روایتی بیش از چهارصد شاگرد داشت، یک باره درس و تعلیم را به توصیه شمس تبریزی رها می کند و به شاعری و سماع اشتغال می یابد. در تفکر عارفانه، چنین حالتی را "بیرون شدن از عالم قال و رسیدن به عالم حال" تعبیر می کنند. در مورد این که شمس با مولوی چه کرد و چرا او زندگی پر از حشمت و جلال خود را ترک گفت و به عارفی شوریده تبدیل شد، سخن بسیار گفته اند. دکتر عبدالکریم سروش، اندیشمند و مولوی شناس معاصر به این باور است که شمس مولوی را در برابر یک قمار قرار داد، قماری که معلوم نبود مولوی برنده آن باشد. ولی شمس به او گفت که شرکت در این قمار خود پاداش آن است. نام این قمار را دکتر سروش قمار عاشقانه گذاشته است. خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش دکتر سروش می گوید شمس به مولوی گفت که آن چه را دارد اعم از نام و نان باید ترک بگوید تا به عوالمی دیگر غیر از عوالم دنیای ظاهری دست پیدا کند. مولوی در بیان آن چه که شمس از او خواسته غزلی نیز در دیوان شمس تبریزی دارد. مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای گفت که شیخی و سری پیش رو راه بری خلوت نشینی های مولوی با شمس سبب عناد مریدان و شاگردان او شد و سرانجام باعث شد که این دو یار نزدیک را از هم جدا سازد. دیوان کبیر که مجموعه غزلیات مولوی است از سوی او به نام دیوان شمس مسمی شد. نیست پیغمبر ولی دارد کتاب پس از شمس، مولوی تلاش می کند تا گمشده خود را در افراد دیگری بجوید و به همین دلیل سر دوستی با صلاح الدین زرکوب و پس از مرگ او با حسام الدین چلبی باز می کند.
مولوی به خواهش حسام الدین چلبی مثنوی را به سیاق آثار عرفانی شیخ فریدالدین عطار و سنایی غزنوی می نگارد. هدف از نوشتن مثنوی کتابی در راه و رسم طریقت خوانده شده تا شاگردان و مریدان را به کار افتد. عمده نظرات فلسفی و عرفانی مولوی در مثنوی به شکل قصه و تمثیل بیان شده است. این کتاب را عبدالرحمان جامی شاعر وعارف قرن نهم هجری خورشیدی "قرآن پهلوی" و نویسنده آن را کسی خوانده که پیامبر نیست ولی کتاب دارد. در سنت اسلامی تنها پیامبران صاحب کتاب خوانده می شوند. من چه گویم وصف آن عالی جناب مثنوی معنوی مولوی مولوی در قرن بیست و یک مولوی در سال 672 هجری قمری در شهر قونیه وفات می کند و در همین شهر نیز در جوار پدرش بها ولد دفن می شود. آرامگاه مولوی و خانواده او در شهر قونیه همه ساله زیارتگاه ملیون ها ارادتمند مولوی از سراسر جهان است. مولوی به دلیل افکار بلند انسان دوستانه نه تنها برای دری زبانان شخصیتی مهم است بلکه در بیشتر نقاط جهان به اندیشه های او ارج گذاشته می شود. مولوی بارها در مثنوی و دیوان شمس به این جهان وطنی و بی مرز بودن افکار خود اشاره می کند. از دیگر مسایل مورد توجه انسان قرن بیست یکمی به اندیشه های مولانا به باور بسیاری از مولوی پژوهان جهان کثرت گرایی، فرا رفتن از ظاهر مذاهب و ادیان به عمق آنان، انسان دوستی، دیگر پذیری و توجه به معنویت است. زیر بنای همه تعالیم مولوی برای انسان ها عشق است: هرکه را جامه زعشقی چاک شد شادباش ای عشق خوش سودای ما ای دوای نخوت و ناموس ما |
|